سریال های تاریخی و مردم عادی
مجید مصطفوی

در بیش تر نقد ها و گفت و گوهایی که درباره ی فیلم ها و سریال های تاریخی خوانده ایم اغلب به اصالت تاریخی آن ها اشاره می شود و با تکیه بر منابع تاریخی، ماجراهای سریال و شخصیت ها آن با واقعیت های تاریخی – یا آن چه که به عنوان تاریخ در دسترس ماست و به ما ارائه شده – مقایسه می شود. در ضرورت وجودی اینونه نقد ها، به دلیل روشنگری، یا به قول معروف تنویر افکار عمومی، و نیز شناخت و آگاهی بیشتر نسبت به آن واقعه یا شخصیت تاریخی، تردیدی نباید داشت و چه بسا مطالبی در این زمینه خوانده ایم که بسیار جذاب و خواندنی بوده اند.
از سوی دیگر، همواره پس از نمایش اینگونه فیلم ها و سریال ها، بحث و جدل های فراوانی نیز پیرامون جهان بینی و نگرش ویژه ی کارگردان سریال به یک رویداد یا شخصیت تاریخی و تفاوت نگاه و برداشت او با مورخانف به وجود آمده است. منتقدان از تحریف و تغییر تاریخ توسط کارردان سخن گفته و ایراد گرفته اند و سازندگاه آنها در دفاع از اثر خود آن را محصول فکر و اندیشه ی خود دانسته اند.
بدیهی است اینگونه نقد ها و بحث ها بیش تر در نشریه های تخصصی مطرح می شوند و نویسندگان و مخاطب های آن ها را دایره ی محدود اهل فن و قشر کتاب خوان و اقلیت روشن فکر تشکیل می دهند. اما آنچه که در این میان از نظر ها پنهان مانده و شاید به آن پرداخته نشده، تأثیر این آثار تاریخی در مردم عادی است؛ مردمی که اگرچه ممکن است تحصیل کرده، حتی در سطوح عالی، هم باشند ولی اهل مطالعه ی کتابهای تاریخ و نشریه های تخصصی نیستند. از پزشک و مهندس و دانشجو گرفته تا کاسب محل و خانم خانه دار.
مهمترین تأثیری که این آثار در این جماعت می تواند داشته باشد آشنایی آنها با رویدادهای تاریخی و نام شخصیت های تاریخی است که در برخی مورد ها شاهد بوده ام کنجکاوی آن ها را برای شناخت بیشتر آن رویداد یا شخصیت تاریخی برانگیخته است. به عنوان نمونه، هنگام پخش سریال شهریار، در برخوردهایم با اشخاص مختلف، از جمله خانم های خانه دار، با پرسش های آنها در مورد شاعران ایرانی معاصر شهریار روبرو بوده ام و برخی از آنان خواستار دیوان شعر یا نمونه هایی از اشعار شهریار، بهار، عارف و نیما بوده اند. اما آنچه که اهمیت اساسی تر دارد آن است که همین مردم، هر آنچه را که سریال در اختیار آنها بگذارد می پذیرند و نه خودشان اهل تحقیق و برری هستند و نه نقد و تحلیل هایی را که در نشریه های تخصصی چاپ می شود می خوانند. بنابراین سازندگان سریال های تاریخی وظیفه و مسئولیتی سنگین در قبال اطلاع رسانی دقیق و صحیح دارند و نباید این مسئولیت را دست کم بگیرند. وظیفه ای که به نظر می رسد کیانوش عیاری در سریال ارزشمند و جذاب روزار قریب بر آن واقف بوده و با روایت موثق و دقیق و پر جزئیات تاریخ، بیننده را به گردش دل نشین و مسحور کننده در نیم قرن تاریخ معاصر ایران فرا می خواند. عیاری با هدایت استادانه ی بازیگران نقش های اصلی و فرعی و پرداختن به جزئیاتی که گاه به نظر زاید می رسند ولی کاملاً در خدمت فضاسازی و هویت بخشیدن به شخصیت ها هستند، زندگی را در دوره های مختلف تاریخی بر قاب تلویزیون جاری می سازد و هم زمان، اطلاعات دقیق تاریخی را به بیننده منتقل می کند.
منبع:
ماهنامه سینمایی فیلم (مرداد 1387، سال بیست و ششم، شماره 381)
(هومن)

متولد 1325، داراي مدرك تحصيلي فوقليسانس از دانشكده هنرهاي دراماتيك بخارست و همسر كارگردان معروف تئاتر حميد سمندريان. وي پس از كسب مدرك هنرهاي دراماتيك در رشته شيمي به تحصيل پرداخت كه به دليل شرايط زندگي ناتمام ماند. خانم روستا از سال 1349 همكاري خود را با اداره تئاتر فرهنگ و هنر آغاز نمود و در همان سال نيز به تدريس در دانشكده هنرهاي دراماتيك پرداخت. (ديوار شيشهاي) به كارگرداني ساموئل خاچيكيان در سال 1350 اولين تجربهاش در زمينه سينما به حساب ميآيد. او در سال 1369 جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره هنري ادبي براي بازي در فيلم (ملك خاتون) از آن خود كرد و همچنين جايزه بهترين بازيگر از جشنواره سيما براي بازي در تله تئاتر (شعبدهباز) را به خود اختصاص داد.
دانيال حكيمي

متولد 1342 در شاهرود، پس از دريافت ديپلم اقتصاد از سال 1360 با اداره فعاليتهاي فرهنگي و هنري تهران شروع به همكاري كرد. سه سال بعد با گذراندن دوره كامل كلاسهاي حميد سمندريان و نيز دوره مدرسه بازيگري راديو، به عنوان بازيگر در راديو مشغول به كار شد. اولين ايفاي نقش او مربوط ميشود به نمايش (فيزيكدانها) به كارگرداني سمندريان. پس از آن علاوه بر بازيگري به نوشتن و كارگرداني آثار مختلفي پرداخت. او در سال 1384 موفق به كسب ديپلم افتخار بهترين بازيگر مرد از جشن خانه تئاتر شد. حكيمي به عنوان يك چهره مثبت فيلمها شناخته شده، هر چند، چندي پيش با ايفاي نقش در سريالهايي نظير (خانه پدري) و (لبه تاريكي) سعي در شكستن اين كليشه داشت و البته در وراي تمام اين تفاسير او به زيبايي تمام نقشهاي محوله را باورپذير ارائه ميكند. وي در سريال ترانه مادري هم يك نقش خاكستري ارائه ميدهد! مانند هميشه زيبا و بدون نقص. از ويژگيهاي بارز او اين است كه از گفتگو فراري است.
لطفاً ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
فرهیخته یا احمق؛مساله اینست
در باره ی حذف محمد رحمانیان از برنامه ی دو قدم مانده به صبح

(هومن)
ادامه مطلب

(هومن)
ادامه مطلب
کارگردان: کمال تبریزی
بازيگران: گلشيفته فراهاني، مهران مديري، حبيب رضايي، رضا كيانيان، آهو خردمند، اسماعيل خلج، حسن معجوني، صبا کمالی، حبیب الله حداد، سیاوش چراغی پور، شبنم مقدمی، مژگان جودی، هنگامه صالحی، امیر زمستانی
تهیهکننده: محسن آقا علی اکبری
فیلمنامهنویس: رضا مقصودی، نغمه ثمینی
صدابردار: بهمن اردلان
صداگذار: امیرحسین قاسمی
طراح صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی
چهره پرداز: مجید اسکندری
جلوههای ویژه (رایانهای): علاءالدین پژهان
فیلمبردار : بهرام بدخشانی
تدوین گر : حسین زندباف
موسیقی : آریا عظیمی نژاد
مدیر تولید : سعید شرفی کیا

مشخصات
ديگر فيلم :
مدت فيلم : 90 دقيقه
كشور : ايران
زبان : فارسي
رنگ : رنگي
صدا : Mono
سال ساخت: 1386
سال اکران : 1387 - (9 مرداد)
فروش : 131 ميليون تومان در اولين
هفته اكران
سينماهاي نمايش دهنده: قدس، صحرا، ماندانا، اریکه
ایرانیان، پیروزی، بهمن، شاهد، عصر جدید 2، پارس، ملت، جوان، کارون، پایتخت، مرکزی
و تهران
خلاصه داستان :
اميد و مريم مثل خيلي از زوجهاي امروز،
به قدري درگير روزمره گي و فشارهاي
كاري و اجتماعي هستند كه نكات و لحظات
بسيار ارزشمند و غيرقابل بازگشت زندگي
زناشويي خود را كاملاً از ياد برده
اند و مصرانه تصميم گرفته اند از هم
جدا شوند. غافل از اينكه اگر كمي به
سلايق و علايق يكديگر احترام بگذارند
مي توانند مثل پدر و مادر مريم كه
اتفاقاً در همسايگي آنان هم زندگي مي
كنند، حتي دعوا مي كنند اما چند ثانيه
بعد دوباره به جريان عادي و پر از
احترام زندگي خود برمي گردند. چون
معتقدند اگر دعوا نمك زندگيست و
اجتناب ناپذير، اما قهر سم زندگيست و
كاملاً قابل كنترل. جامعه امروز هر
چند داراي نگاه هاي شريف و انساني هم
هست، اما به علت سرعت بيش از حد زندگي،
فرصت تأمل و توجه به آدمهاي آسيب ديده
و تنها را ندارد. با هم بودن بزرگترين
سلاح و محافظ انسانهاست در برابر
سختيها و تنهايي ها و سوء تفاهمات. در
طول قصه مي بينيم كه نگاه جامعه بر
آدمهايي كه قادر به ادامه زندگي مشترك
خود نيستند، نگاهي انتقاديست و آدمهاي
تنها شده فرصت ايجاد سوء تفاهمات را
براي ديگران بيشتر ايجاد مي كنند. در
طول فيلم با يك ذره بين نكات ظريف و
گاه نديده گرفته شده ايي كه روابط زن
و مرد در جامعه و محيط پيرامون با دقت
طنز بيشتري نمايش داده ميشود و آينه
اي در مقابل آدمها قرار مي گيرد. تا
با كمي بزرگ نمايي همگي به احترام و
حرمت نگه داشتن به يكديگر دعوت شوند.
طنز ظريف و عميقي كه سعي شده در صحنه
هاي فيلم پيش بيني شود باعث مي شود
تلخي حقيقت روابط آدمها بهتر منتقل
گردد.
يادداشت :
"همیشه پای یک زن در میان است "
یازدهمین فیلم تبریزی پس از آثاری چون
"لیلی با من است"، "مارمولک"، "گاهی
به آسمان نگاه کن" و فیلمهای سفارشی
"فرش باد"، "یک تکه نان" و ... است.
(هومن)
نوشته ای کوتاه بر فیلم دیوار
فیلمی که در آن اغراق زیاد بود

(نا همخوانی درام با واقعیت)
دیوار ، فیلمی که در ۳ روز اول نمایش با فروش بسیار خوبش همه را غافلگیر کرد ولی ناگهان با افت فروش زیادی که داشت بیش از پیش همه را غافلگیر کرد شاید این افت فروش بخشی از آن باز گردد به اکران همزمان فیلم جالب همیشه پای یک زن در میان است با این فیلم ولی وقتی در سینما به تماشای این فیلم نشستم متوجه آن شدم که دلایلش چیزهای دیگری بوده است.
این فیلم بارها مرا یاد فیلم دختری به نام تندر انداخت گرچه این دو فیلم هیچ ربطی از لحاظ موضوعی به هم نداشتند ، فیلم موضوع جالبی را دنبال کرده بود و تا به حال هیچ نویسنده ای به دنبال آن نرفته بود داستان مردی که در گذشته با موتور بر روی دیوار مرگ برای مردم هنرنمایی می کرده و به علت حادثه ای در گذشته است و حالا فرزندان او به دنبال آن هستند که کار پدر را پدر را پیش بگیرند.
ما در طول تماشای این فیلم شاهد اغراق های زیادی در آن هستیم حالا چه در بازی بازیگران به خصوص گلشیفته فراهانی چه در موضوع فیلم ، موضوع فیلم طوری است که برای تماشاگر تازگی دارد حتی اگر کمی دور از واقعیت باشد پس تماشاگر آن را می پسندد. شخصیت ستاره (گلشیفته فراهانی) طوری است که گاهی اوقات تماشاگر نمی تواند آن را باور کند و دلیل آن باز می گردد به اغراق های زیاد گلشیفته در طول بازی خود و می شود گفت کمی بازی او مصنوعی به نظر می رسد، اگر چه او سعی کرده بود کمی با بازی های گذشته تفاوت داشته باشد ولی به نظر من هیچ فرقی نمی کرد ، بازی آزیتا حاجیان هم همانند گذشته بود و محمد کاسبی هم همین بازی که در حال حاضر از او در مجموعه سه در چهار می بینید در دیوار هم شاهد او خواهید بود ولی مهرداد صدیقیان بازی قابل تحسینی داغشت زیرا او به خوبی توانسته بود نقش یک آقا پسر غیرتی را که سعی دارد خانواده تابع دستورات خود کند بازی کند. گرچه این فیلم کمی دور از واقعیت بود ولی به خوبی توانسته بودند که مشکلات روز جامعه و زنان ما را به تصویر بکشند به خصوص در برخی از سکانس ها که ستاره با دیالوگ های خود به صراحت به آنان اشاره می کند . در کل با توجه به موضوعی که تازگی دارد دیدن این فیلم خالی از لطف نیست.
(پیام)
ترانه بی مادری!

ما ایرانیان، اعتقاداتی داریم که خیلی جاها، همچنین در فیلم نیز آن را به کار
میگیریم. ساختار شکنی ها و یا خلاف آنچه که مردم باور دارند نیز گاهاً احساس
برانگیز است.
ترانه ی مادری خیلی زود مادرش را از دست داد.
حرف از اعتقادات زدم چون معتقدیم که آدم خوب فرصت توبه کردن، قبل از مرگ را
پیدا می کند...
مادر جون (هما روستا)، به طرز فجیع و غیر قابل باور، با تصادف سریال را ترک
کرد!!
شاید این اشکال گیری من زیاد هم مهم نباشد. منتها بادیدن این قسمت از سریال با
خود اندیشیدم که مادر جون، با این همه مهربانی، چطور شد که به این صورت باید با
تماشاگرانش وداع کند.
مسعود بهبهانی نیا، که نوشتن سریالهای 90 شبی را با نرگس شروع کرده، در برابر
جیرانی اطلاعات خوبی راجع به خودش و همینطور سریال 90 شبی در حال پخش داد. اینکه ما
در "نرگس" از بازتاب نظرات مردمی بی بهره بودیم چون که سریال تمام شده
بود و در حالی پخش شد که هیچ نیازی به دوباره نویسی و فیلمبرداری نداشت. اما در
"ترانه مادری" اوضاع فرق کرده. این سریال 70 قسمتی است که ما قبل از
شروع کار 30 قسمت آن را به نگارش درآورده ایم و 40 قسمت باقی را هفته ای دوقسمت می
نویسیم.
آقای بهبهانی نیا گفت که طی نظرسنجی ها سریال را هرچه مطلوب تر و احساس
برانگیز تر برای مردم می نویسیم. مثلاً نقش دو جوان فیلم را که مشخصاً محبوبیتی
بین خانواده ها پیدا کرده اند را پر رنگ تر کرده ایم.
سوال من از آقای بهبهانی نیا این است که آیا مادر جان لایق مرگ با تصادف
بود؟...بهتر نبود کنکاشی در این شخصیت می شد و مرگ طوری دیگر اتفاق می افتاد؟
شاید مشکل از کسی است که همچین بازی ئی را از هما روستا طلب کرده بود...(منظورم
این است که انقدر سرحال و کوشا نشانش داده بودند که سکته ی قلبی هم دور از ذهن
تماشاگر فرض می شد)
(هومن نیک فرد)
جيب برها به بهشت نمی روند!
مصطفی جلالی فخر
برخلاف هميشه كه منتقدان در حواشي كم نامي خود، نقد مي نويسند، در اين چند هفته اي كه گذشت خبر ساز شدند. آن ها هيچ قابليتي براي ستاره شدن ندارند و چون كم تر كسي از نقد خوشش مي آيد، منتقدان هم آدم هاي چندان محبوبي نيستند؛ به خصوص براي اهل سينما و نقد شوندگان. به هر حال در چند هفته گذشته، اتفاقاتي افتاد كه مي توان جدي تر از اتفاق نگاه شان كرد.
یک
شليك اول را سيروس الوند و در گفت و گو با ماهنامه صنعت سينما مرتكب شد...
لطفاً ادامه ی مطلب را حتماً بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب

(هومن)
ادامه مطلب
سرقت بانک
The Bank Job

کارگردان: راجر دانلدسون. فيلمنامه: ديک کلمنت، ايان لا فرنيس. موسيقي: جي. پيتر رابينسون. مدير فيلمبرداري: مايکل کولتر. تدوين: جان گيلبرت. طراح صحنه: گاوين بوکت. بازيگران: جيسوت استيهم[تري ليدر]، سافرون باروز[مارتين]، استفان کمپبل مور[کوين]، دانيلي ميز[ديو]، جيمز فالکنر[گاي سينگر]، الکي ديويد[بامباس]، مايکل جيبسون[ادي]، ريچارد لينترن[تيم اورت]، دان گالاگر[جرال پايک]، ديويد سوشه[لو ووگل]، پيتر د جرزي[مايکل ايکس]، هتي موراهانخگيل بنسون]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان. نام ديگر: Baker Street، D-Notice.
تري ليدر صاحب يک گاراژ کوچک که به خريد و فروش اتومبيل اشتغال دارد، دچار گرفتاري مالي است و تحت فشار قرار دارد. در همين زمان سر و کله مارتين پيدا شده و از تري مي خواهد تا در يک کار با او همراهي کند. و اين کار چيزي نيست جز سرقت صندوق امانات يک بانک ليدز در خيابان بيکر. تري گروهي از تبهکاران را گرد آورده و ترتيب کار بانک را مي دهند. حين سرقت تري متوجه مي شود که مارتين نظر خاصي به يکي از صندوق دارد. داخل صندوق که متعلق به تروريستي سياه پوست به نام مايکل ايکس است، عکس هايي رسوايي برانگيز يکي از اعضاي خانواده سلطنتي قرار دارد و مايکل به وسيله آن دولت انگلستان را تحت فشار قرار داده است. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما تري خبر ندارد که اين دزديبا حمايت مامورين MI5 انجام شده و مارتين نيزمامور همين سازمان است. اما به سرقت رفتن صندوق امانات مردي به نام لو ووگل-از بزرگان دنياي تبهکاران لندن- که در آن دفترچه اي حاوي اسامي تمام مامورين فاسد و رشوه بگير پليس قرار دارد، پاي او و افراد جنايتکارش را به ميان مي کشد. حال بايد تري جان خود و اعضاي خانواده اش را از چنگ دو نيروي متخاصم نجات دهد...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
بازیگری، شش درس نخست
(قسمت پنجم و پایانی)

درس پنجم: مشاهده
*- استعداد مشاهده، باید در همه ی اعضای بدن ت تربیت بشه، نه فقط در چشم و حافظه ت.
*- مشاهده به بازیگر تئاتر کمک می کنه به همه ی موارد غیر معمول و استثنایی زندگی روزمره توجه کنه. همه ی تجلیات نفس آدمی رو جمع کنه و در گنجینه ی حافظه ش ذخیره کنه.
درس ششم: ریتم
*- ریتم: "تغیرات منظم و قابل سنجش عناصر گوناگون شاکله ی یک اثر هنری – مشروط بر اینکه تمامی آن تغییرات هرچه می گذرد، توجه مخاطب را بیشتر جلب کنند و مدام این توجه را به سوی هدف نهایی هنرمند سوق دهند."
*- عناصر ریتم: "آهنگ، حرکت، شکل، کلام، بازی، رنگ...هر چیزی که ازش یه اثر هنری بشه ساخت."
*- برداشت کلی از ریتم: "هرچی میگذره، توجه مخاطب م رو بیشتر جلب کنم."
*- مهمترین تمرین برای ریتم، گوش دادن به موسیقی ئه (رفتن به کنسرت) باید خودت رو در موسیقی رها کنی، در عین حال که باید حواست به همه چی باشه؛ و بعد از اون باید رفت سراغ هنرهای دیگه.
منظور از هنر های دیگه: "موسیقی و باقی هنرهای دیگه یی که به طور طبیعی بعد از اون می آند فقط راه رو برای رسیدن به کل هستی برات باز می کنند. از هیچ چیز این هستی غافل نشو. به امواج دریا گوش بسپر. با جسم و مغز و روحت تغییرات بنیان کن زمانشون رو جذب وجودت کن. مثل دموستنس باهاشون حرف بزن و با اولین تلاش، سعی کن معنی و ریتم حرف هات، دنباله ی صدای ابدی اون ها باشه. روح اون ها رو مثل نفس بکش تو وجودت و باهاشون همدل شو، حتی شده واسه یه لحظه. این کار باعث میشه در آینده بتونی راحت نقش های جاویدان ادبیات جهان رو به تصویر بکشی. با جنگل ها و مراتع و رودخانه ها و آسمون بالای سرشون همین رو تجربه کن – بعد دوباره برگرد به شهر و جان ت رو با سرو صداهاش تاب بده، همون کاری که با لق لقه ی خلاقه ش کردی. شهرهای کوچک و ساکت و رویایی هم یادت نره – و مهم تر از همه، هم کارها و هم قطار هات فراموش نشند. به کوچکترین تغییر در تجلیات وجودشون حساسیت نشون بده. به تک تک اون تغیرات با سطح جدید و بالاتری از ریتم خودت جواب بده. از وجود این ئه، پشت کار و فعالیت. در واقع کل عالم همینه – از سنگ بگیر تا روح آدمیزاد. تئاتر و بازیگر هم جزئی از این تصویر بیش نیستند. اما بازیگر تا جزئی از این تابلو نشه، نمی تونه کلش رو تصویر کنه.
پایان
(هومن)
بازیگری، شش درس نخست
(قسمت چهارم)

درس چهارم: شخصیت سازی
***گوردون کریگ: "خیلی بدئه که بهترین کار کسی این قدر بد باشه."
***
*- "بازی گر: رساله ای درباره ی هنر بازی گری. لندن، چاپ شده برای آر. گریفیث ها، چاپ خانه ی دانسیاد، گورستان کلیسای سنت پل، سنه ی 1750" :
(بازی گری را که بناست عشقی معین را، و نیز تجلیات مختلفه ی آن عشق را، نزد ما بازی کند، اگر منظور، بازیِ حقیقتِ شخصِ نقش است، باید که هم آن احساس و عاطفه را که آن عشق در عموم ابنای بشر بر می انگیزد در نظر بگیرد، هم آن صورت خاص را که آن عشق در سینه ی شخصِ بازیِ بازی گری تواند گرفت به تصویر آورد.)
می دونید منظور نوشته ی بالا چیه؟
منظورش اینه که: "قبل از لباس پوشیدن و گریم کردن، باید شخصیت سازی ت رو تمام و کمال انجام داده باشی."
*- بازی گر هر وقت نقشی رو بر صحنه خلق می کنه، زندگی کامل یک "من" رو خلق می کنه. این "من" باید تمام جوانب ش دیده بشه، جسمی، روحی، عاطفی. جز این ها، باید منحصر به فرد هم باشه. باید یه منِ خاص باشه. همون منی که تو فکر نویسنده است، همون منی که کاگردان برات توصیفش می کنه، همون که تو از اعماق وجودت اون رو به منصه ی ظهور می رسونی. نه منِ دیگه یی. شخصیت های دیگه فرق می کنه. هملتِ، نه کس دیگه. اوفلیاست، نه کس دیگه.این ها همشون آدم اند، درست، اما این جا [مرحله ی شخصیت سازی] پایان وجوه مشترک آدم هاست. ما همه آدمیم، همون تعداد دست و پا و دماغ مون یک سان ئه، جای هر کدومشون هم تو هممون یکیه. با این حال، همون طور که دوتا برگ چنار عین هم وجود ندارند؛ دوتا آدمیزاد هم عین هم وجود نداره. و وقتی بازی گری یک منِ آدمی رو در قالب یه شخصیت خلق می کنه، باید طبق این قانون بخردانه ی طبیعت عمل کنه و اون منِ منحصر به فرد رو تبدیل به یک شخص منحصر به فرد کنه.
*- برای اینکه بتونیم یک شخصیت خلق کنیم باید به دنبال معادل آن در جامعه گشت و یا حتی در تاریخ، نقاشی ها، مجسمه ها و خیلی چیز های دیگر. باید به نحوه ی بدن، حرکت دست، راه رفتن یا هر چیز دیگر آن ها توجه کرد و خلاقیت نشان داد و روی آن ها مطالعه کرد و آن نقش را از آن خود کرد.
*- بعد از اینکه مدتی شخصیت نقش ت رو مطالعه و تمرین کردی، باید سعی کنی با سیر حرکت افکار نویسنده آشنا بشی. باید اون کلمات متأثرت کنند. باید ازشون خوشت بیاد. ریتمشون باید به ریتم گفتار تو سرایت بکنه. سعی کن نویسنده رو بفهمی. حل باقی چیز ها رو بگذار به عهده ی آموزشی که دیده ای و سرشت هنری ت.
ادامه دارد...
(هومن)
بازیگری، شش درس نخست
(قسمت سوم)

درس دوم: حافظه ی احساسی.
*- اگر در نقشی از شما خواستند که هم خوشحال باشید و هم ناراحت تنها "حافظه ی احساسی" شماست که می تونه بهتون کمک کنه.
*- برای اینکه مثلاً هم خوشحال باشیم و هم ناراحت، باید از حافظه ی احساسی کمک بگیریم، ببینیم دقیقاً کی این اتفاق مشابه در زندگی ما رخ داده که هم خوشحال بودیم، هم ناراحت.
(می شود موقعی را مثال زد که شما مسافرید و می خواهید شهر یا کشور را ترک کنید. از این بابت خوشحالید ولی از جهتی هم ناراحتید که مجبور به ترک خانواده تان شدید.)
باید آن اتفاق را در ذهنمان (با تمرین زیاد) تجسم کنیم و برای بازی به کار گیریم.
(برای اینکه اون حس رو در ذهن داشته باشیم، برای تمرین اول، بهتره که داستان حقیقی زندگی خودمان را در ذهنمان از اول مرور کنیم تا بفهمیم چه بر ما گذشته.)
*- برای اینکه نقش یک قاتل را بازی کنیم، فقط کافیست به یاد بیاوریم، کی و کجا یا چطوری و با چه حرصی یک پشه را کشتیم. همین برای این نقش کافی است.
*- باید مواظب باشی زیاده روی نکنی. جاییکه باید دنبال فلان کار "کردن" باشی، نباید دنبال فلان جور "بودن" بگردی.
***
درس سوم: بازی دراماتیک
*- اول چیزی رو می خوای، این خواست هنرمند درون توئه؛ بعد خواسته ت رو در قالب فعل بیان می کنی، این تکنیک هنر درون توئه؛ بعد عملاً اون رو انجام میدی، این ابرازِ هنرمند توئه؛ این کار رو از طریق رسانه ی گفتار انجام میدی.
*-نویسنده کلمات رو برای تو نوشته. حالا تو میتونی یه قلم برداری و زیر تک تک کلمات یا گفتارت ((موسیقی زبانی)) رو بنویسی، همونطور که موسیقی یه ترانه رو می نویسیم؛ بعد روی صحنه اون ((موسیقی بازی)) رو می نوازی. تو باید بازی هات رو به خاطر بسپری، همونطور که موسیقی رو به خاطر میسپری.
***
*- بازی دراماتیک: (آدم باید بازی هاش رو متناسب با شخصیت نقش مقابلش انتخاب کنه. نه تنها متناسب با شخصیت نقش، بلکه متناسب با ویژگی های فردی بازیگر که اون نقش رو ایفا می کنه.)
***
*-یه سوال: "بازی رو چه جوری باید به خاطر بسپرم؟"
پاسخ: "بعد از اینکه حس مربوطه ش رو از " حافظه ی حسیت" پیدا کردی.
ادامه دارد...
(هومن)
بازیگری، شش درس نخست
(قسمت دوم)
.jpg)
*- باید فرق یک کار پست با یک کار سح بالا را دونست...باید تمرکز ذهنی را بلد بود...دیدن، شنیدن، حس کردن (درس های ابتدایی بازیگری)...بازیگر اگر اجازه بده که تماشاگر مسیر راه خلاقیتش بشه، مقصر خودشه (باید انقدر قوی حس بگیره که به تماشاگر ثابت کنه حسی که گرفته از حسی که دیگران در حال فکر کردن به اونند، مهم تره).
*- (فرض کنید پرده بالا می ره و شما باید به صدای رد شدن یک ماشین گوش کنید.)
*- استعداد و تکنیک...پرورش بازیگری شامل سه قسمت میشه:
1) پرورش بر خود بازی گر...بازیگر روزی یک ساعت و نیم باید این تمرینها رو انجام بده:
الف) ژیمناستیک.
ب) ژیمناستیک ریتمیک.
ج) رقص کلاسیک.
د) رقص توصیفی (داستان یا احساس خاصی را توصیف می کند.).
ه) شمشیر بازی.
و) انواع تمرینات تنفسی.
ز) تمرینات مربوط به صدا.
ح) فن بیان.
ط) آواز خوانی.
ی) پانتومیم.
***ساخت ظاهر: بازیگر ظاهر فیزیکی خودش رو برای نمایش آماده می کنه.
(ظرف دوسال با انجام این تمارین، بازیگر می تونه به جایی برسه که تماشایی بشه.)
2) پرورش ذهنی و فرهنگی. (من (بولسلاوسکی) بازیگری می خوام که ادبیات جهان رو بشناسه و فرق بین رمانتیسیسم آلمانی و فرانسوی رو بدونه)...(من بازیگری می خوام که تاریخ نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی رو بدونه، و سبک های نقاشی هر دوره رو، و همینطور ویژگی های فردی نقاش یا موزیسینی بزرگ رو، حداقل به طور تقریبی در ذهنش داشته باشه.)...(من بازیگری می خوام که از روانشناسی حرکت، روانکاوی، تجلی احساس و عواطف، و از منطق حس و حال ها ذهنیت روشنی داشته باشه.)...(من بازیگری می خوام که اطلاعاتی از آناتومی بدن، همچنین از مجسمه های برجسته ی جهان داشته باشه.)
3)تربیت و پرورش ضمیر درونی-(مهم ترین عنصر بازی دراماتیک)
-تسلط کامل بر حواس 5 گانه در انواع موقعیت هایی که بشه تصور کرد.
-پرورش حافظه ی حسی، پرورش حافظه ی افکار بکر یا حافظه ی ذکاوتی، حافظه ی تخیل و تصور، پرورش حافظه ی دیداری. پرورش اعتماد به قدرت تخیل و تصور، پرورش خود قدرت تخیل، پرورش سادگی، پرورش قدرت مشاهده، پرورش قدرت اراده، پرورش قدرت تنوع بخشیدن به ابراز احساسات و عواطف، پرورش شمّ طنز و شمّ تراژیک.
ادامه دارد...
(هومن)
بازی گری: شش درس نخست
(قسمت اول)

نوشته های زیر قسمت هایی است از کتاب "بازی گری، شش درس نخست" اثر ریچارد بولسلاوسکی شاگرد استانیسلاوسکی فقید. این کتاب گفت گوی بولسلاوسکی با شاگردش، به صورت "من و دخترک" نوشته و تألیف شده. به دلیل همین اکثر درس هایی که داده شده طرف صحبتی دارد که همان دخترک است. به علاقه مندان به بازیگری در تئاتر پیشنهاد می کنم حتماً این کتاب ارزشمند را برای مقدمه بخوانند.
بازیگری، شش درس نخست
ریچارد بولسلاوسکی
مترجم: حسن ملکی (از سری مجموعه های درباره ی تئاتر 1)
قسمت اول: (چکیده ی مطالب)
درس اول: تمرکز.
*- "این کلمه ی تمرکز رو خوب به خاطر بسپار. در هر هنری، به خصوص در هنر نمایش، مسئله ی مهمی ئه. تمرکز حالتی ئه که به ما این امکان رو می ده که تمام قوای روحی و ذهنی مون رو به سمت موضوع مشخصی هدایت کنیم و تا هر وقت دل مون می خواد به این کار ادامه بدیم-گاهی حتی خیلی بیش از مدتی که قوه ی جسمی موم می تونه تحمل کنه."
*- (قدرت، اعتماد و اطمینان به قدرت کنترل بر خود، خصلت اساسی هر هنرمند خلاقی ئه. منتها باید اون رو در وجودت پیدا کنی و اون قدر پرورش بدی تا به نهایت ممکن خودش برسه.)
*- [بازی گر اولش نقش ش رو از راه " جستجو کردنگ خلق می کنه، اما از شب اجرا شروع می کنه به بازی از راه "ساختن.]
*- تعریف بازی گری: (زندگی روح و روان آدمی که از طریق هنر متولد می شه......در یک تئاتر خلاقه، موضوع و مورد تمرکز بازی گر روح و روان آدمه.)
*- "باید بدونی چه طوری می شه روی چیزی تمرکز کرد که مادی و مشهود نیست. باید روی احساس هایی که وجود ندارند، اما قرارئه خلق یا تصور بشند، بطور ذهنی تمرکز بکنی."
*- (بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی. این ها مثل گام موسیقایی نکتورن شوپن، کلید خلاقیت هنری بازیگرند. باید یاد گرفت که چطور به این گام مسلط شد، چطور با تمام وجود روی حواس پنج گانه تمرکز کرد تا به طور ساختگی به کارشون انداخت و به مشکلات مختلفی دچارشون کرد و بعد راه حل هاش رو خلق کرد.)
1-*- جمله ی زیر رو یک بار با حالت دشنام به زمین و زمان و یک بار با حالتی غیر از آن بیان کنید:
"بوزید ای باد ها، گونه هاتان بخراشید! بخروشید! بوزید!"
2-*- "همونطور که اونجا نشستی، خیال کن یه موش اون گوشه ی اتاق ئه و تو به صدای جویدنش گوش می دی."
3-*- "به ارکستر سمفونیکی گوش بده و تا آخر اون رو همراهی کن.(آهنگ باید برای بازیگر آشنا باشد)"
ادامه دارد...
(هومن)
با شيطان دست بده
Shake Hands with the Devil

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: مايکل داناوان بر اساس کتاب رومئو دالر. موسيقي: ديويد هيرشفلدر. مدير فيلمبرداري: ميروسلاو باژاک. تدوين:مايکل آرکاند، لويي مارتن پارادي. طراح صحنه: ليندسي هرمر-بل. بازيگران: روي دوپوآ[ژنرال رومئو دالر]، دبرا کار اونگر[اما بيکر]، جيمز گالاندرز[سرگرد برنت بيردزلي]، اوديل کاتسي گاکيره[نخست وزير آگاته]، اوئن لباکنگ سژک[ژنرال هنري آنيديهو]، ژان هيو آنگلاد[برنار کوشنر]، مايکل مونگيو[لوک مارشال]. 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا. برنده جايزه بهترين بازيگر/روي دوپوآ از جشنواره فيلم آتلانتيک، نامزد 12 جايزه از مراسم جني، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم کانادايي از سادبري سينه فست.
خاطرات ژنرال رومئو دالر کانادايي تبار فرمانده نيروهاي سازمان ملل در روآندا به هنگام نسل کشي بزرگ سال 1994 در آن کشور.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید............
منبع:مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
جبرئيل
Gabriel

کارگردان: شين ايبس. فيلمنامه: شين ايبس، مت هيلتن تاد. موسيقي: برايان کاچيا. مدير فيلمبرداري: پيتر هولاند. تدوين: آدرين راستيرولا. طراح صحنه: ويکتور لام. بازيگران: اندي ويتفيلد[جبرئيل]، دواين استيونسون[شمائيل]، سامانتا نوبل[جيد/آميتيل]، اريکا هينتز[ليليث]، مايکل پيکريلي[آسموديوس]، هري پاوليديس[اوريل]، جک کمپبل[رافائيل]، کوين کاپلند[اهريمن]، برندن کليکين[بالان]، مت هيلتن تاد[ايتورئيل]، والنتينو دل تورو[باليل]، گوران دي. کلوئت[مولوک]، امي متيوز[مگي]. 109 و 113 دقيقه. محصول 2007 استراليا.
در شهري بي نام که گويي در برزخ قرار دارد، نبرد ميان فرشتگان رانده شده از درگاه خداوند و ملک هاي مقرب ادامه دارد. آنها بر سر روح آدميان مي جنگندند و هدف به دست گرفتن کنترل اين شهر است. آخرين بازمانده ملک هاي مقرب که جبرييل نام دارد وارد شهر که تاريکي بر آن مستولي شده، مي شود تا با غلبه بر فرشتگان رانده شده به رهبر شمائيل نور و روشنايي را بار ديگر به شهر بازگرداند.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
بلک پيمپرنل/پامچال سياه
The Black Pimpernel

کارگردان: اولف هولتبرگ، آسا فارينگر. فيلمنامه: باب فاس. موسيقي: ياکوب گروث. مدير فيلمبرداري: ديرک بروئل. تدوين: ليف اکسل کيلدسن. طراح صحنه: پيتر گرانت. بازيگران: مايکل نايکويست[هارالد ادلشتام]، لومي کاوازوس[آنا کنتره راس]، کيت دل کاستيلو[کونسوئلو فوئنتس]، ليزا ورليندر[سوزان]، کارستن نورگارد[وينتر]، دانيل خيمه نز کاچو[ريکاردو فوئنتس]، پاتريک برگين[سناتور ديويس]. 95 و 100 دقيقه. محصول 2007 سوئد، فنلاند، مکزيک، دانمارک. نام ديگر: Svarta Nejlikan.
دهه 1970. هارالد ادلشتان به سمت سفير سوئد در شيلي منصوب مي شود. مدت کوتاهي بعد، نظاميان بر عليه دولت قانوني سالوادور آلنده کودتا کرده و او را از ميان برمي دارند. موج دستگيري ها، شکنجه ها و اعدام در کشور گسترده مي شود. ادلستام که در دوران جنگ جهاني نيز به خاطر خصلت هاي انسان دوستانه اش به مبارزان کمک کرده، بلافاصله شروع به پناه دادن انسان ها در سفارت خانه و فرستادن آنها تحت عنوان پناهنده به سوئد مي کند. اولين اقدام بزرگ او در حمايت از حريم سفارت کوبا و کارمندان آن که مورد حمله افسران پينوشه قرار گرفته اند، سبب مي شود تا با نظامي هاي عالي رتبه درگير شود. او که همزمان عاشق کونسوئلو دختر انقلابي يکي از کودتاچي ها شده، به او در کارهايش کمک مي کند. اما وقتي از پدر وي مي خواهد تا تعدادي از دستگير شدگان را زير عنوان افراد تحت حمايت دولت سوئد از استاديوم آزاد کند، موقعيت پدر کونسوئلو به خطر افتاده و توسط همقطارانش در برابر چشمان ادلشتام کشته مي شود. ادلشتام تهديد مي شود، اما به فعاليت خود ادامه داده و هر روز بر دامنه آن مي افزايد. تا اينکه خبر مي رسد کونسوئلو مورد اصابت گلوله نظاميان قرار گرفته و بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد. ادلشتام او را به بيمارستان مي رساند، اما بعد از عمل ارتشي ها سر رسيده و با تهديد به مرگ، کونسوئلو را از دست ادلشتام خارج مي کنند. ادلشتام در مصاحبه مطيوعاتي پرده از رفتارهاي ضد انساني حکومت پينوشه برداشته و دولت او را متهم به نقض قوانين بين المللي مي کند. پس از اين کار دولت سوئد او را احضار مي کند، ولي قبل از خروج از شيلي کونسوئلو نيز به وي مي پيوندد.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
بي نقص
Flawless

کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
«پرويز پرستويي» با ذكر خاطراتي از «خسرو شكيبايي» در يك برنامه تلويزيوني گفت: در حقيقت حرمتي كه من براي بازيگري قائل هستم را از «خسرو» ياد گرفتم.

غرق شده در منهتن
Adrift in Manhattan

کارگردان: آلفردو د ويلا. فيلمنامه: نت ماس بر اساس داستاني از آلفردو د ويلا. موسيقي: مايکل اي. لوين. مدير فيلمبرداري: جان فاستر. تدوين: جان کانيگليو. طراح صحنه: شارلوت بورک. بازيگران: هيتر گراهام[رز فيپس]، ويليام بالدوين[مارک فيپس]، دومينيک چيانسي[تومازو پنسارا]، ويکتور راسک[سايمون کولون]، اريکا مايکلز[کلر فيپس]، مارلنه فورته[مارتا کولون]، اليزابت پنيا[ايزابل پارادس]. 91 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: 1/9. برنده جايزه بهترين فيلم ازجشنواره ايندياناپوليس، برنده جايزه از جشنواره پالم بيچ، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره سن ديه گو، نامزد جايزه بزرگ داوران جشنواره سندنس.
رز فيپس چشم پزشک جوان پس از مرگ کودکش زندگي را بي اهميت يافته و ديواري ميان خود و دنيا کشيده و حتي از رابطه اش با شوهرش نيز چشم پوشي کرده است. تومازو پنسارا يکي از بيماران او که شيفته نقاشي است در کعرض از دست دادن بينايي خويش است. رز از او مي خواهد تا اين مسئله را با نزديکان خود در ميان بگذارد، اما تومازو نيز تنها است. تنها کسي که با او رابطه اي دوستانه دارد، بيوه اي لاتيني به نام ايزابل است. همزمان جواني خجالتي به نام سايمون که با مادر سلطه جويش زندگي و در يک مغازه عکاسي کار مي کند، براي فرار از تنهايي پس از قرض گرفتن يک لنز تله فتو شروع به عکاسي در خيابان هاي اطراف محل زندگي خود مي کند. در يکي از اين پرسه ها عکس هايي از رز فيپس مي گيرد و با تعقيب وي شيفته او مي شود. تومازو نيز قصد دارد تا بعد از مدت ها عشق خود را به ايزابل ابراز کند و به زودي زندگي اين سه نفر- که در منطقه مهتن زندگي مي کنند- با هم تقاطع پيدا مي کند.
لطفاً ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
جيب برها
Ladrones

کارگردان: خايمه مارکز. فيلمنامه: خوآن ايبانيز، انريکه مارکز بر اساس داستاين از انريکه لوپز لاويگنه. موسيقي: فدريکو يوسيد. مدير فيلمبرداري: ديويد آزکانو. تدوين: ايوان آله دو. طراح صحنه: خوآن بوتلا. بازيگران: خوآن خوزه بالاستا[الکس]، ماريا والورده[سارا]، پاتريک بوشو[عتيقه فروش]، ماريا بالاستروس[آنا]، کارلوس کانيوسکي[پلوکوئرو]، اريک پروبانزا[خورخه]. 105 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: Thieves. نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/خوآن خوزه بالستا و بهترني فيلمبرداري از انجمن منتقدان فيلم اسپانيا، برنده جايزه C.I.C.A.E. و نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه ويژه داوران و نامزد جايزخ طلايي جشنواره مالاگا.
الکس فرزند آناي جيب بر پس از مدتي طولاني از يتيم خانه آزاد مي شود و بلافاصله براي کار در يک ارايشگاه استخدام مي شود. الکس پس از مراجعه به منزل مادرش درمي يابد که آنجا را به خاطر بدهکاري به صاحبخانه ترک کرده است. پس از دادن بدهي صاحبخانه در آنجا مستقر و شروع به جست و جو براي يافتن مادرش مي کند. يک روز هنگام خريد در فروشگاهي بزرگ متوجه سرقت يک سي دي توسط يک دختر شده و سبب نجات وي مي شود. با تعقيب دختر مي فهمد که متعلق به خانواده اي تقريبا مرفه بوده و سارا نام دارد. به نظر مي رسد که سارا به جنون سرقت براي دستيابي به هيجان مبتلا است. بنابر اين الکس که فريفته او شده، سعي مي کند به وي نزديک شود. ابتدا سارا مقاومت مي کند، اما پيشنهاد الکس مبني بر آموزش جيب بري او را وسوسه مي کند. همکاري اين دو نفر براي هر دو خوشايند است تا اينکه عتيقه فروسي که اموال دزدي را از الکس مي خرد و از محل زندگي آنا نيز خبر دارد، در ازاي دادن آدرس وي از وي مي خواهد تا کيف پول فردي متشخص را بدزد. اما الکس و سارا هنگام سرقت به دام مي افتند. پليس بعد از بازجويي به دليل ارتکاب اولين جرم آن دو را ازاد مي کند، اما سارا ديگر مايل به ادامه همکاري با الکس و ديدار با او نيست. الکس به سراغ مال خر رفته و بعد از اصرار فراوان موفق مي شود مادرش را در يک روسپي خانه سطح بالا بيابد. الکس که به شدت از سقوط مادر سرخورده شده، پس از ملاقات با سارا در مترو از او نيز جدا مي شود و هنگام خروج از مترو بر اثر زخم چاقو از پا در مي آيد.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
کنترل
Control

کارگردان: آنتون کوربين. فيلمنامه: مت گرينهال بر اساس خود زندگي نامه دبرا کرتيس"Touching from a Distance". موسيقي: Joy Division، New Order. مدير فيلمبرداري: مارتين روهه. تدوين: اندرو هولم. طراح صحنه:کريس روپ. بازيگران: سام رايلي[ايان کرتيس]، سامانتا مورتون[دبي کرتيس]، کريگ پارکينسون[توني ويلسون]، الکساندرا ماريا لارا[آنيک اونوره]، جيمز آنتوني پيرسون[برنارد سامر]، جو اندرسون[هوکي]، توبي کبل[راب گرتون]، هري تريدوي[استيو موريس]، اندرو شريدان[تري]، رابرت شلي[تويني]. 121 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، آمريکا، استراليا، ژاپن. برنده جايزه کارل فورمن براي بهترين نويسنده تازه کار و نامزد جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مورتون از مراسم بافتا، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جايزه بزرگ جشنواره فيلم براتيسلاوا، برنده جايزه بهترين فيلم-بهترين کارگردان-بهترين بازيگر زن/توبي کبل-بهترين بازيگر تازه کار/رايلي-بهترين فيلمنامه و بهترين دستاورد تکنيکي از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، نامزد جايزه طلايي مراسم Camerimage، برنده دوربين طلايي-نشان سينماي اروپا و جايزه نگاه جوان از جشنواره کن، برنده هوگوي طلايي بهترين بازيگر/رايلي و بهترين فيلمنامه از جشنواره شيکاگو، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد از مراسم Chlotrudis، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد و بهترين فيلم از جشنواره ادينبرو، برنده جايزه منتقدان براي بهترين فيلم از جشنواره هامبورگ، نامزد 8 جايزه مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه محبوب ترين فيلم از جشنواره ملبورن، نامزد بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان آن لاين، برنده جايزه ويژه بهترين فيلم اول از جشنواره استکهلم.
ايان کرتيس جوان تنها و غمگيني است که پس از تحصيل کارمند اداره کاريابي شده و شغل دومي نيز به عنوان شاعر و خواننده گروهي به نام وارشاو[Warsaw] دارد. او با دختري به نام دبي آشنا و عاشق يکديگر مي شوند. پس از ازدواج ايان و دوستانش نام گروه را به جوي ديويژن [Joy Division] تغيير داده و اولين آلبوم خود را منتشر مي کنند. آلبوم با موفقيت روبرو شده و نام گروه بر سر زبان ها مي افتد. با افزايش شهرت گروه، زندگي خانوادگي دبي و ايان در آستانه بچه دار شدن از هم گسيخته مي شود و با وارد شدن دختري بلژيکي به نام آنيک اونوره به زندگي آنها رو به فروپاشي مي گذارد. ايان که ميان عشق به دبي و آنيک سرگردان است، با افزايش حملاتي صرع بيش از پيش دچار مشکل مي شود. ايان پس از مدتي، در حالي که نمي تواند احساسات خود نسبت به اين دو زن-هم چنين رفتارش را که بر اثر استفاده از داروهاي داراي عوارض جانبي مختل شده- را کنترل کند به خانه برمي گرد و پس از بگومگو با دبي خود را آشپزخانه دار مي زند...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید..............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
حال همه ی ما خوب است، اما...
اونجا آسمون ابریه. کار به این نداره که چله ی تابستونه و آفتاب، صورت آدمای منتظر و می سوزونه.
اونجا ابر، بارونیه. اونجایی که بالاسرت چادر زدن تا ریزش آفتاب خیست نکنه.
خیلیا هوات و دارن، هنوز تو خاک نرفته برات گل آوردن. روبانای مشکی لکنت خاطر دارن، یادشون نیست آخرین بار کجا بودن، واسه کی فاتحه خوندن، حتی سینما هم نرفتن، ولی تورو خوب میشناسن، چون یه جا خوندن:
"خداحافظ حمید هامون"
دست بردار، اینا همش قصه ست...
راویشم خودتی. نگو نه، چون صدات و میشناسم. اونجا که می گفتی سنگ از پشت نمازم پیداست...یادته؟ اینروزا این حرفا ورد زبونا شده...
"من اگه اونی باشم که تو می خوای، پس من، من نیست، یعنی من خودم نیستم."
باشه، خودت باش، ولی فراموش نشدنی!
دیگه دروغ بسه. حال همه ی ما بده، باور کن...
گل هست،
گلاب هست،
من هستم و تو...
سانس آخر،
صحنه ی خاک...
"دوست داریم عمو خسرو"
(هومن نیک فرد)






