حرف های ممنوعه؛ در همین نزدیکی


مرگ، موضوع کهنه و در عین حال بکری است. چگونه به آن پرداختن؛ و به بهانه ی آوانگارد بودن، به صلابه نکشیدن آن مهم است. کارگردانانی بوده اند که در سینما با مرگ دست و پنجه نرم کرده اند. از این دست می شود به "اینگمار برگمان"، کارگردانی که می شود به او لقب آوانگارد بودن هم داد؛ و وودی آلن، اشاره کرد.
در ایران هم هستند کسانی که راجع به مرگ می نویسند و می سازند.
تله فیلم ها و سریال ها کم نیستند. خصوصاً نویسنده ی این نوع آثار، محسن تنابنده، باید گفت در فضای رئالیستی نسبت به سورئالیستی موفق تر بوده. "چند می گیری گریه کنی؟" و "استشهادی برای خدا" در سینما و "اس ام اس از دیار باقی" بعنوان سریال در تلویزون مثال های خوبی هستند.
البته فارغ از فیلم های ماورایی با موضوع شیطان و فرشته، خیر و شر که تا به حال پریشان ترینشان را در ایران دیده ایم.
تله فیلم "در همین نزدیکی" از شبکه ی سوم سیما پخش شد. فیلمی با موضوع مرگ، به کارگردانی راما قویدل که در آن شاهد بازی خوب، یا بهتر است بگویم یکی دیگر از بازی های خوب "پیام دهکردی" بودیم. یک فیلم سورئالیستی با کارگردانی، تدوین، فیلمبرداری و موسیقی متن خوب.
موسیقی ماورایی آن، هم احساس داشت و هم منطق. مثل دیگر کارها سرپوشی نبود برای پوشاندن ضعف کار.
داستان در مورد رئیس خودخواه شرکتی است که حتی دم مرگ هم دست از مادیات بر نمی دارد و دل کارمندش را می شکند. مرگ می خواهد به او کمک کند، اما رئیس دنیا دوست، حاجی خدا ندیده، کله شق تر از این حرف ها است.
مرگ در "در همین نزدیکی"، از خویشان مرگ در "مهر هفتم" اثر کارگردان سوئدی و جهانی، "اینگمار برگمان" بود.
در تله فیلم راما قویدل گریم مرگ گریمی کابوکی و یا چیزی مثل این نبود، اما در مهر هفتم، بود؛ و این جای خوشحالی دارد، چون اثر اثری نبود که از این نوع گریم استفاده شود.
بعضی دیالوگ ها همان دیالوگ "مهر هفتم" بود.
مرگ: می ترسی؟
شوالیه: بدنم می ترسه، اما خودم نه!
از زمان آشنایی مرگ ها با آدم های انتخاب شده، هر کدام از فیلم ها به سمتی می روند.
مرگ در "مهر هفتم" به شوالیه تشر می زند که تو برای چه زنده ای؟ هدفت چیست؟ چه می خواهی از این زندگی؟
و شوالیه که جز جنگ و خونریزی زندگی دیگری نداشته، به بهانه ی بازی شطرنج از مرگ فرصت می خواهد و در اندیشه ی اینکه: (می خوام از این به بعد تو زندگیم هدف داشته باشم)
مرگ کارش فقط جان گرفتن است. کاری به این ندارد که مقصد نهایی مسافران کجاست. اما مدیرعامل به کمک نیاز دارد.
به مرگ الهام می شود که محسنیان باید دیر تر بمیرد. محسنیان خوشحال است که مرگ را فراری داده.
مدیرعامل باید حسابش را صاف کند. اما باز هم با کارمندش به رسمی که عرف شده برخورد می کند و به فکر فردایی است که هیچ وقت وجود نخواهد داشت.
مرگ شطرنج را می برد. زودتر از این ها هم می توانست ببرد. اما فرصتی به شوالیه داد تا زندگی را بهتر ببیند. فارغ از میدان های جنگ و ساعت هایی که با دلهره چشم روی هم گذاشته.
"چقدر دلم برای مادرم تنگ شده". فرصتی بود که از دست داد. مدیرعامل مادرش را دید، اما به خیال داشتن وقت، تنها به بوسیدن لبه ی چادرش بسنده کرد.
فرصت تمام شد؛ شوالیه و مدیرعامل مردند...
این تله فیلم، (در همین نزدیکی) یک خوبی داشت، (جدای از دیگر مسایل) آن هم نگفتن حرف های اضافی است. هنگام تماشا، گذر زمان اصلاً احساس نشد، گویا فیلمی داستانی را به نظاره نشسته ایم.
دو چیز را فراموش نکنید:
1- بازی خوب پیام دهکردی. درست است که تا حدودی از مرگ در "مهر هفتم" تأثیر گرفته بود. اما هر بازیگری نمی تواند از عهده ی آن برآید؛ درصورتیکه دهکردی خلاق توانست.
2- چرا آدما فکر می کنند همیشه فرصت هست؟
.
..
...(هومن نیک فرد)
ـ اسامی چهار نفر برتر انتخاب شده توسط کاربران گرامی به شرح زیر می باشد...
۱ـ داریوش مهرجویی
۲ـ کمال تبریزی
۳ـ ابراهیم حاتمی کیا
۴ـ مسعود کیمیایی
ـ لطفاْ در نظر سنجی جدید(پایین ـ سمت چپ) وبلاگ شرکت فرمایید...
"نگاهی به سریال بزنگاه"

هر سال ماه رمضان، سریال هایی با ژانر های مختلف میهمان خانه های مردم هستند. از این دست، شبکه ی سوم سیما، در بست در اختیار عطاران، کارگردان و بازیگر شناخته شده ی سیما، با آن سبک خاص و نه چندان توقع برانگیزش، قراز گرفته. اما عطاران چقدر از عهده ی این اعتماد تلویزیون و ارضای تماشاگران با شعور برآمده؟
عطاران کارهایش انقدر شسته رفته و ساده بوده که اصلاً جای بحثی ندارد. ولی سریال امسال، "بزنگاه"، سیر نزولی بیش از پیش را طی کرده و در مقایسه با کارهای قبلی همین کارگردان خیلی بدتر کار شده است. این سریال با توجه به اینکه مردم ایران طنز گفتاری را بیشتر می پسندند، سعی بر این داشته که روی همین اصل پیش رود، منتها نه در گفتار موفق است و نه در ساختار!
رضا عطاران خودش را به مجید صالحی هم تزریق کرد، تا جایی که "سه در چهار" را عموماً عطارانی می دانستند. جالب اینجاست که مجید صالحی دلیل اینطور ساده ساختن اثر را سرو کار نداشتنش با سیاست دانسته.
تا انجایی که نگارنده آگاه است، تنها راه پیام رسانی، سیاسی بودن نیست. شاید با نگاه موشکافانه ی دیگری هم می شد سریال را از این همه لودگی در آورد.
حالا چرا صالحی از سادگی در آوردن سریال را سیاسی شدن آن می داند؟ باید دید علت چیست؟
از بحث دور نشویم و بپردازیم به "بزنگاه"، آخرین شاهکار رضا عطاران؛ این سریال بر خلاف کارهای دیگر عطاران در گیر شعار زدگی شده است، تا آنجایی که از طنز کلامی دور شده. علی صادقی و حمید لولایی با آن نقش های کمرنگ و شخصیت تکراریشان هم نمی توانند آن را نجات دهند. سروش صحت به همراه ایمان صفایی خوب توانسته اند سریال را بهانه ای کنند برای پخش مانیفست های پریشانشان. صحت تا به حال، در عرصه ی نویسندگی کارنامه ی موفقی داشته؛ ولی هنگامی که هوس ساختن طنزی نود شبی به سرش زد، از عهده ی "چهارخانه" ی بی پی و فندانسیونش بر نیامد. گویا صحت تغییر ذائقه داده، چون "بزنگاه" به هیچ وجه نظر ها را جلب نکرده و فیلم با سردی پیش می رود. آن هم به شکلی که تو ذوق می زند.
عطاران به صحت دلخوش کرده ، صحت به عطاران، صحت و عطاران به بازیگران، تلویزیون به گروه عطاران و مردم به تلویزیون، که متأسفانه باز هم تماشاگر احمق فرض شده و به جای خنده باید با تعجب شاهد پرت شدن صابر از بالکن باشد!!
در کل مثل اینکه تلویزیون دوران بدی را سپری می کند. سریال های اخیر که از آن پخش شده و در حال پخش است انقدر زرد هستند که با ندیدنشان چیزی را از دست نداده باشید. البته به عزیزانی چون کیانوش عیاری، فریدون جیرانی، ابراهیم حاتمی کیا، و ... بی احترامی نشود چون این اساتید ذائقه ی مردم را خوب می شناسند و با آثارشان مورد احترام اند.
بگذارید اشاره ای هم داشته باشیم به سریال "مثل هیچکس"، که در همین ایام ماه رمضان از شبکه ی دوم سیما پخش می شود.
کاری به ساختار و اینکه این سریال چگونه شروع شده و چگونه روندی را طی کرده، یا متن و بازیگران، خصوصاً کارگردانی چقدر ضعف دارد، ندارم. بحث من بر سر رو به نابودی رفتن این سریال است. شوخی های بی مزه و تکه پرانیهای زننده و حال گیری های بی موقع در این سریال به مذاق تماشاگر ایرانی خوش نمی آید، تا جایی که کار را بسیار لوث کرده!
با این وضع مردم را دعوت می کنم به سینما بروند و فیلم های روی پرده را ببینند تا اینکه پای تلویزیون بنشینند و هوششان زیر سوال برود.
به نظر می آید تلویزیون، به جز پخش فیلم های سینمایی معروف، با سریال هایش نمی تواند از عهده ی رقابت با سینما بر آید.
(هومن نیک فرد)
نگاهی به نمایش"یرما" نوشته فدریکوگارسیا لورکا و بازخوانی و کارگردانی"رضا گورا ن"
.jpg)
صبا رادمان:
در طول تاریخ چندين ساله ادبيات نمايشي ايران، قصه و روايت، نقش اصلي محسوب شده و بسيار عزيز و گرامي داشته شده و شاید به همین دلیل است که اكنون پس از گذشت سالها، متون برجسته ادبيات جهان ، همچنان بسياري از اجراهاي ما را در برمیگیرد و تالارهای نمایشی ما را از خود لبریز میکند. در این میان "فدريكو گارسيا لوركا" بي شك درخشان ترين شاعر نويسنده هميشه اسپانيا است، با شهرتي جهاني كه از واژههاي غني شعر بي تكرار و دردناكش سر ميزند.
"یرما" یکی از مشهورترین آثار وی است. یرما شخصیتی فرا واقعی یا سورئالیستی دارد، گفتار و رفتارش با وجود ریشه داشتن در واقعیت، گویی در رویا و خواب اتفاق میافتد، با خویش حرف میزند و در برابر سرنوشت محتومش، ایستادگی میکند و این شاید یکی از دلایل جذابیت یرما است که تاکنون بارها توسط کارگردانان گوناگون بر صحنه تئاتر کشور اجرا شده و رقابتی شدید را درکارگردانی اثر به وجود آورده است. رضا گوران، اما این بار دست به تجربه جدیدی زده و با در هم ریختن مناسبات متن، اثررا با نگاه و خوانش جدیدي به صحنه برده است نمايشي بر پايه قصه و روايتی تصویری.
منبع:سایت ایران تئاتر
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
فروشگاه عجايب عمو دل تورو
نگاهي به فيلم هل بوي: ارتش طلايي
نويسنده: راجر ابرت
مترجم: حسين عيدي زاده

بعد از خواندن چندین نقد از فیلم "هل بوی 2:ارتش طلایی" تصمیم داشتم نقدی کامل از این فیلم بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. ولی نوشته ی راجر ابرت،(با وجود تفاوت قلم و سبکش با قلم و سبک نقد ایرانی)، اجازه نمی داد که بیهوده نویسی بکنم.
خواندن نقد ابرت بر ارتش طلایی که در پایین آمده خالی از لطف نیست...
مجسم كنيد كوره هاي آتش جهنم و سالن هاي فرازميني تاتوئين دركنار هم قرار بگيرند، آن وقت مي توانيد تصوري از « هل بوي 2: ارتش طلايي» در ذهن تان داشته باشيد. فيلمي كه از هر لحاظ همپاي «هل بوي» (2004) اصلي است، فقط شايد كمي پرسر و صداتر باشد، اين فيلم نيز بزمي است از علاقه هاي گيرمو دل تورو: فانتزي هاي عجيب و غريب و ماشين هاي شيطاني. قسمت دوم با اينكه گريزي به داستان اصلي پسر جهنمي مي زند، اما اسطوره خواني را نيز به داستان اضافه مي كند، داستاني افسانه يي كه پدرخوانده «هل بوي» در كودكي براي او مي خوانده: نبردي ميان انسان ها و انواع و اقسام موجودات ديگر است: غول ها، هيولاها، ديو ها، Tooth Fairy و همه نوع موجودات ديگر.
منبع: روزنامه اعتماد
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
نگاهی به نمایش "1417" کار سعید آلبو عبادی
رضا آشفته

نمایش "1417" کار سعید آلبو عبادی از ماهشهر در جشنواره یازدهم تئاتر مقاومت-فتح خرمشهر رتبه اول نمایشنامهنویسی و رتبه سوم کارگردانی را به دست آورد. البته دو رتبه بازیگری دوم زن و مرد هم به این جوایز باید افزوده شود.
مطمئناً این جوایز به راحتی در اختیار این گروه خوزستانی قرار نگرفته، بلکه ظرافتها و زیباییهایی در کار بوده تا داوران به اتفاق آرا چنین تصمیمی گرفتهاند. در شبهای اجرا هم تماشاگران و منتقدان نیز درباره این کار نظرات مثبتی را ارائه میکردند، به خصوص در شب اول که این تنها کار برجسته این روز به شمار میآمد. یا دست کم از همه کارهای این روز سرتر به نظر میرسید...
منبع:سایت ایران تئاتر
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
سه داستانک
هومن نیک فرد

یک:
-اما تو نباید نا امید بشی، هنوز خیلی وقت داری.
-نا امید نیستم، فقط، فقط کمی خستم.
-نمی خوام خسته ترت کنم. ولی وقتی اینجوری حرف می زنی، فکر می کنم داری برای دلخوشی من می گی.
-نه رویا، نه. باور کن من هنوز عقلم سرجاشه. می تونم فکر کنم، تصمیم بگیرم.
-هنوز باورم نمیشه که رسیدم بهت. می تونم سرم و بذارم رو شونه هات و لمست کنم.
-ولی من باورم میشه.
-جدی می گی؟ چرا؟
-چون الآن پیشمی. به دور از اون همه مخالفت خانواده هامون. اون پسر خاله ی بی درکت.
-کی؟ کریم و میگی؟
-آره بابا، همون که مایه ی خیر شد.
-آره، خودش حل و فصل کرد. انقدر ازش بدم میومد که تحمل ریختشم برام سخت بود.
-این حرفا دیگه چه فایده ای داره؟ حالا که پیش همیم!
-تو راست میگی، راحت شدیم از دست تعصبات خانواده هامون.
-ببین از این بالا طبیعت چقدر قشنگه. می شه حسش کرد. آرومه آرومه!
-همیشه فکر می کردم زندگی بعد از مرگ خیلی سخته، ولی حالا می بینم که اشتباه می کردم...!
دو:
روی تخت نیم خیز شد، دو رو ورش و نگاه کرد. خیلی خسته بود. چهل سالی می شد که نخوابیده بود. ساعت، عقربه نداشت، عجیب بود! پرده ها هم کشیده بودند، نمی تونست تشخیص بده صبحه یا شب! ولی می تونست بفهمه که هنوز خوابش میاد. یه روز، شایدم دو روزی می شد که اینجا، روی تخت، دراز به دراز افتاده بود. نمی تونست تحمل کنه. سرشو گذاشت رو بالش، ملحفه ی سفید هنوزم روسرش بود، بازم خوابید!
سه:
کلی آدم جلو در جمع شده بودند. شاید آدرس و اشتباهی اومدم؟ اما نه، خونه همون خونه، پلاک همون پلاک بود. 20 سال پیش، جلوی همین خونه سر بازی فوتبال افتادم و پام شکست. کم کم داشتم اینجا رو فراموش می کردم. راستی چقدر پیر شدم.
خوب منم مثل خودشم. یه دنده و لجباز. محال ممکن بود پاپیش بذارم.ولی من کوچیکتر بودم. شاید باید پاپیش می ذاشتم. ولی نه! اون غرورمو شکسته بود.
رفتم جلو شاید قاطی جمعیت پیداش کنم.حتما بازم معرکه گرفته. اخلاق که نداشت. آره، خودش بود. دراز به دراز افتاده و تو دستش یه کاغذ بود. یه تیکه کاغذ که شماره تلفن و آدرس من روش بود.یکی داشت گلومو فشار می داد.
بابا، آقاجون، اوس ممد، آقاجون، آقاجون……!
ده هزار سال قبل از ميلاد مسيح
10,000 BC

کارگردان: رولند امريش. فيلمنامه: رولند امريش، هارالد کلاسر. موسيقي: هارالد بکر، تامس ونکر. مدير فيلمبرداري: يولي استيگر. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: ژان ونسان پوزو. بازيگران: استيون استريت[د له]، کاميلا بل[اولت]، کليف کرتيس[تيک تيک]، جوئل ويرجل[ناکودو]، بن بادرا[سردار جنگ]، مو زاينال[کارن]، ناتانيل برينگ[باکو]، مونا هاموند[مادر پير]، مارکو کان[يک چشم]، ريس ريچي[موها]، جوئل فراري[لو کيبو]، عمر شريف[راوي]. 109 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، نيوزيلند.
پسر جواني به نام د له ملقب به "پسر يک ترسو" است، چون پدرش در جواني دهکده را ترک کرده و هيچ کس جز دوستش تيک تيک علت اين کار را نمي داند. سال ها گذشته و اينک د له جواني برومند شده و موفق مي شود در يک مراسم شکار بزرگ ماموت شجاعت خود را ثابت کند. او به پاداش اين شجاعت شانس به همسري گرفتن اولت- زيباترين دختر دهکده- را به چنگ مي آورد. اما مدتي بعد، گروهي از تجار برده به دهکده حمله کرده و بسياري- از جمله اولت - را گروگان گرفته و مي برند. د له به همراه تيک تيک براي نجات آنها مي شتابد، اما تلاش او نافرجام مانده و اولت بار ديگر اسير مي شود. دله مي گريزد، اما به او قول مي دهد براي نجات وي باز خواهد گشت. د له در طول راه باعث نجات ببري از يک دام مي شود و همين کار بعدها زمينه ساز اعتماد قبيله اي از سياه پوستان به وي و تيک تيک مي شود. جنگجويان اين قبيله به همراه او و تيک تيک براي نجات اسرا به راه مي افتند. مقصد بسيار دور و جايي است که بردگان در حال ساختن هرمي بزرگ براي فرمانروايي خداي گونه هستند و صدها سرباز از اين بردگان محافظت مي کنند. به نظر مي رسد نجات اولت و ديگران کاري ناممکن باشد، اما د له به هيچ وجه قصد بازگشت ندارد...
منبع:مجله ی الکترونی روزانه
.........لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید
(هومن)
ادامه مطلب
کابوس هالیوود به روایت ایران

یک خبر به اصطلاح سینمایی در اخبار 20:30 توجهم را جلب کرد. تیتر خبر این بود: "خواب تازه ی هالیوود برای بازیگران شرقی..."
اخبار 20:30 طی تحلیل چند ثانیه ای خودش این مضمون را رساند: "کاخ سفید از هالیوود خواسته تا از بازیگران شرقی در فیلم هایش استفاده کند. گفته می شود فیلم هایی که قرار است از بازیگران شرقی استفاده شود، موضوع ضد امریکایی دارند."
این خبر دور از ذهن بود. چطور ممکن است کاخ سفید امریکایی ضد خودش بودجه صرف، و بازیگر اجیر کند؟
این خبر را نمی شود نسبت به بازی اخیر گلشیفته فراهانی در فیلم "مجموعه ی دروغ ها" بی ربط دانست.
شاید 20:30 نمی داند که با پخش این خبر از شبکه ی دو سیما که منبع آن قابل اعتماد نیست، مسئولان را نسبت به بازی بازیگران ایرانی در خارج از کشور، به خصوص هالیوود، حساس تر می کند.
با این کارهایشان فراهانی را هم مجبور می کنند به آغداشلو بپیوندد.
(هومن نیک فرد)
شوک, قبل از ایست قلبی!!

چند وقتیه که ذهنم درگیر برنامه ای شده به اسم "شوک". حرف هایی دارم که باید راجع به این برنامه بزنم. فکر کنم هیچ جا بهتر از وبلاگم نباشه تا بعنوان یه جوون ایرونی حرفام و بزنم.
"شوک" رو که باید دیده باشید. برای یه برنامه ی فرهنگی با ارزش انقدر که برای این مستند تبلیغ کردن، تبلیغ نمی کنن.
بعد از کلی "شوک، شوک، شوک، امشب ساعت 22:20 از شبکه ی سوم سیما" نشستیم دست پخت جدید زیردستان "مهندس" ضرغامی رو ببینیم. همون شب اول تماشای این بلای جون کافی بود تا بفهمم که برای من و هم سن و سالای من، اونایی که چهارتا کتاب خوندن و انقدر عمر می کنن تا چهارتا کتاب دیگه بخونن، اونایی که می فهمن چی رو باید بفهمن، نیست. این برنامه ی مزخرف از لحاظ محتوایی برای ماها نیست. مخاطباش کیا هستن رو باید از اونایی که معلوم نیست به چه هدف اون رو ساختن، پرسید.
چرا انقدر تند می نویسم؟ چون "شوک" یه طرفه به قاضی رفته. "پاپ" پاپی که خواننده های داخلی می خونن رو می ذارن یه طرف...
"رپ" ، "راک"، "بلک متال" و هزار جور موسیقی نوین دیگه رو، یه طرف.
حالا چرا از این تقسیم بندی گله مندم؟ به خاطر اینکه "رپ" اعتراضه. حالا اگه یاس یه مدل می خونه، هیچ کس یه مدل، ساسی مانکن با دافاش حال می کنه و زد بازی با فحش و بد و بیراه ساز گاره...به اونایی که هدفمند می خونن چه؟
هرچه رپر ها از سرباز وطن بودن و مثنوی معنوی و مبارزه با مواد مخدر خوندن، یعنی پنبه کردن، اینا (فرقه ای که معلوم نیست یهو از کجا تو تلویزیون پیداشون شد) رشته کردن.
خیلی جالبه که رپ و راک رو با فرقه های شیطان پرستی یکی کردن.
وقتی از چت کردن و ابتذال در اینترنت و رابطش با شیطان پرستی صحبت شد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. شلم شوربایی شده بود برای خودش. شیطان پرستی رو گذاشته بودن صدر جدول، شروع کرده بودن براش زیر مجموعه درست کردن:
مدل مو، مدل لباس، آرم های مختلف رو لباس، موسیقی، سبک های موسیقی، رپ، متال، اینترنت، چت، مهمونی، مواد مخدر، دعوای جوون با خانواده، منحرف ها، هرزه ها...
این چه جور برنامه ایه؟
خوب اگه قصد ارشاد جوون برای برحذر داشتن از شیطان پرستیه که روشتون انقدر زشت و بد ترکیبه که هیچ جوونی اون رو نمی بینه!
البته خیلی ها با دیدن این برنامه به به، چه چه می کنن، ولی جوون نیستن، دیگه خودتون به اصل قضیه پی ببرین.
تازه می رسیم به اینجا که اون جوون بد بخت تزریقی، یا شیطان پرست، یا منحرف (اینم از لطف برنامه اییه که موضوع واحدی نداره) چرا به این منجلاب کشیده شده؟
مادرزادی که کراکی نبوده، بوده؟
باید از اونایی مستند ساخت که باعث و بانی فلاکت جوونایین که دیگه نایی برای اعتراض ندارن...
نباید توقع داشت تو قرنی که سبک های مختلف موسیقی اومده به جوون گفت بشین افتخاری گوش کن، یا از این زیر زمینیایی که ما بهشون مجوز نمی دیم.
یعنی دیگه نباید کاوه یغمایی گوش داد...نیست که راکره، یه وقت شیطان پرست میشین.
مشکل کارگردان و تهیه کننده ی این برنامه که دیگه حتی نمی خوام اسمشو بیارم، اینه که می خوان تو چشم باشن. خوبم افتادن تو چشم. من که شناختم قافله ای رو که فلاکت جوون رو به تصویر می کشن وبه جای اینکه دنبال راهی بگردن برای اون، می شینن و به مدل موش می خندن.
ناراحتم از اینکه دارم با یه عده نفهم و بی سواد که بی گدار به آب میزنن، زیر یه آسمون زندگی می کنم...
(هومن نیک فرد)
مروري بر نام هاي ايراني فعال در سينماي امريکا
هاليوود به سبک ايراني

از دهه 20 که همه از سبک و سليقه ارنست لوبيچ مهاجر در سينماي امريکا سخن مي گفتند، از همان دوراني که مايکل کرتيز و ويکتور شوستروم و به دنبال آنها فريتز لانگ، افولس، داگلاس سيرکف و فرد زينه مان پا به کارخانه هاي روياسازي هاليوود گذاشتند و بعد ها پس از تاثيرات موج نو هاي سينمايي، سينماي امريکا همواره نياز غيرقابل انکاري به حضور و فعاليت خارجي ها داشته تا به واسطه حضور آنها، سينماتوگرافي متفاوت و برتر را خلق کند و اکنون زمان اين رسيده تا مدعي شويم حالا ديگر نوبت آسيايي ها است و طبيعتاً در اين مورد به خصوص ايراني ها سهم خودشان را دارند. از داريوش خنجي و تصاوير و قاب هاي بي بديل او گرفته تا نقش آفريني متفاوت و ستودني همايون ارشادي در فيلم بادبادک باز. حالا ديگر تصور هر کسي به جاي ارشادي محال است. حضوري که در اين دوره و زمانه ( براي سينمايي که بيش از 100 سال عمر دارد) يادآور همان دهه هاي طلايي 20 و 30 است.
منبع:مجله الکترونیکی مبین
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
جاده رزوريشن
Reservation Road

کارگردان: تري جورج. فيلمنامه: جان برنهم شوارتز، تري جورج. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: جان ليندلي. تدوين: نائومي گرافتي. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[ايتن ليرنر]، مارک روفالو[دوايت آرنو]، جنيفر کانلي[گريس ليرنر]، ميرا سوروينو[روت ولدون]، اله فنينگ[اما ليرنر]، ادي آلدرسون[لوکاس آرنو]، شون کرلي[جاش ليرنر]، آنتوني کورونه[گروهبان برک]، جان اسليتري[استيو]. 102 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Ein Einziger Augenblick.
ايتن لرنر و همسرش گريس که از داشتن پسرش 10 ساله شان جاش و دختر کوچک شان اما به خود مي بالند، شبي هنگام بازگشت از رسيتال موسيقي جاش در پمپ بنزيني در جاده رزوريشن توقف مي کنند. اين توقف کوچک به زودي زندگي او را زير و رو مي کند. چون جاش که براي رها کردن کرم هاي شب تاب به کنار جاده رفته، توسط اتومبيلي زير گرفته و کشته مي شود. راننده خاطي مي گريزد و خانواده لرنر را گريان و خشمگين پشت سر مي گذارد. راننده اتومبيل وکيلي به نام دوايت آرنو مي باشد که در حال بازگشت از مسابقه ورزشي همراه پسرش است. او که پس از جدا شدن از همسرش روت تنها روزها آخر هفته را با پسرش مي گذراند، در هراس از دست دادن وي از معرفي خود به پليس خودداري مي کند. ايتن پس از مراجعه به پليس از کند بودن تحقيقات دچار ياس شده و خود تصميم به تحقيق در شهر کوچک خود مي گيرد. پس از دستگير شده به خاطر مزاحمت و رهايي تصميم مي گيرد تا وکيلي براي ادامه ماجرا اجير کند. دست تصادف او را به دفتر حقوقي مي کشاند که آرنو نيز در آنجا کار مي کند. در نتيجه آرنو بايد در مقام وکيل در جست و جوي خود به عنوان ضارب فرزند لرنر باشد. اين اتفاق باعث مي شود آرنو که دچار عذاب روحي و کابوس هاي مکرر شده، پس از اعتراف صادقانه مقابل دوربين ويديويي براي پسرش به اداره پليس مي رود تا خود را تسليم کند. اما موفق به اين کار نمي شود. از سوي ديگر لرنر که دختر کوچکش نزد روت در حال آموختن موسيقي است، تصادفاً هويت آرنو را کشف کرده و بعد از خريد يک اسلحه به سراغ او مي رود. اما در درگيري پيش آمده قدرت کشتن او را در خود نيافته و او را رها کرده و نزد همسرش بازمي گردد. آرنو نيز خود را به پليس معرفي کند.
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
لطفاْ ادامه مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب

دست های خالی،
پیش کش ما به شما
که چهل روز رفتید
و هنوز هم نیستید
که به جای یک سنگ
خودتان را،
بکشیم در آغوش!
(هومن نیک فرد/برای خسرو شکیبایی)
ضبط
[Rec]

نيمه شب، ايستگاه آتش نشاني شهري کوچک. آنخلا گزارشگر تازه کار تلويزيون به همراه فيلمبردارش براي تهيه گزارشي از نحوه کار آتش نشان ها به آنجا امده است. پس از آشنايي با اهالي ايستگاه، ناگهان خبر تقاضاي کمک از سوي زني مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده، دريافت مي شود. اکيپي کوچک براي کمک راهي مي شود و آنخلا که موقعيت را مناسب يافته، با آنها همراه مي شود. وقتي به آپارتمان مي رسند با اهالي ساختمان روبرو مي شوند که در هال ورودي تجمع کرده اند. چون سر و صداهايي ترس انگيزي از آپارتمان مورد نظر به گوش مي رسد. اتش نشان ها با همراه مامور پليسي که در محل حضور يافته، در آپارتمان مذکور را شکسته و وارد آنجا مي شوند. به نظر مي رسد که زني که داخل آپارتمان به دام افتاده، دچار حمله عصبي نيز شده است. تلاش مامور پليس براي کمک به او منتهي به حمله پيرزن شده و با کمک دندان هايش مقداري از گوشت صورت و گردن او را مي کند. همه هراسان مي شوند و زماني که با حمله دوم پيرزن مواجه مي شوند، پليس دوم براي متوقف کردن او دست به سلاح مي برد. بازگشت آنها به همراه پليس زخمي به ورودي آپارتمان، با رسيدن مامورين پليس و نيروي ويژه به محل حادثه همزمان مي شوند. مامورين بلافاصله در ورودي ساختمان و تمام راه هاي خروج را مسدود کرده و با بلندگو از ساکنين آپارتمان مي خواهند تا تلاشي براي خروج صورت ندهند. آنها بايد تا رسيدن بازرس بهداشت از دستورات تنها پليس باقيمانده داخل ساختمان اطاعت کنند. چون ساختمان و ساکنين آن مشکوک به آلودگي توسط ويروسي خطرناک هستند. بازرس از راه مي رسد، اما او نيز توسط يکي از افراد آلوده ساختمان گاز گرفته مي شود. همگي يکي يکي آلوده و کشته مي شوند. آنخلا و فيلمبردارش نيز که از همه اين وقايع فيلمبرداري مي کنند بايد جان خود را از گزند افراد آلوده حفظ کنند. کاري که تا لحظه کشف حقيقت و منشاء آلودگي در انجام آن موفق مي شوند، اما...
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
نگاهی به مقوله ی بازیگران کودک
بازی کودکانه
سید سعید هاشم زاده

"مارلون براندو" در دیباچه ی خود برای کتاب "تکنیک بازیگری" استلا آدلر این گونه می نویسد: "دوره ی زمامداری زمامداران جهان، بدون کمک گرفتن و استفاده ی مناسب از بازیگری، به طور خنده آوری کوتاه خواهد بود...بازیگری به عنوان یک عنصر اصلی در تسهیل روابط اجتماعی به کار می رود و وسیله یی است برای حفظ منافع و به دست آوردن امتیازات در همه ی موارد زندگی".
منبع: (ماهنامه سینمایی نقد سینما. تیر 1387-شماره 24)
ادامه مطلب را بخوانید.....................
(هومن)
ادامه مطلب

آدم برفی ها یک ماهنامه ی اینترنتی است که با موضوع سینما و ادبیات در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.
به جرأت می توانم بگویم، که تنها مجله ی الکترونیکی است، که تمام مطالب به درد بخورش را می خوانم و مطمئنم که اگر بخوانید، به دوستانتان هم توصیه می کنید که بخوانند.
آدم برفی ها نوپاست، تنها شش شماره از آن منتشر شده که شماره ی ششم آن هم از سوم شهریور روی سایت می رود. تنها کمکی که مخاطبان فرهیخته ی آن می توانند بکنند آن است که؛ آدم برفی ها را به دیگران معرفی کنند.
(هومن نیک فرد)





