تبليغاتX
نصف مال سینما،نصف مال تئاتر
تاسیس آینده موسس می خواهد و اهل معرفت, اهل اندیشه و اهل هنر,موسسین آینده هستند.

این مطلب را از سایت خبرنویس نقل می کنم:

فراموشش کن !
 آدم که به قول آن فرزانه به استخوان های پوسیده اجدادش افتخار نمی کند.
-مگر تو میتوانی هزاران سال را، یکدفعه فراموش کنی ؟
- نه اما حرفهای تو گواه یک حقیقت تلخ است . به تلخی سقوط از بلندای یک اوج پر افتخار!
- آیا حقیقت را به جرم تلخ بودنش باید کتمان کرد؟ در ثانی اگر بخواهی بنشینی و هق هق روزهای رفته را بشماری همه راه ها روی خودشان تکرار می شوند! آن وقت تو دیگر تصمیم نمی گیری . این قانون طبیعت است.
بنشین تا تصمیم بگیرند.
که مولوی اهل ترکیه باشد.
به رودکی ویزای تاجیک بدهند.
شهریار را آذربایجانی بدانند.
ابوسعید ابوالخیر به مهمانی ترکمن ها برود و دیگر به خانه برنگردد.
ابوعلی سینا بین افغانستان اشغالی و امارات نیم وجبی بخت برگشته تردید کند.
ابوریحان بیرونی از خلیج فارس بیرون برود ؛ و تعلق خاطری نشان دهد به کشور های حوزه ی خلیجی که می خواهند دیگر فارس نباشد.
تو بمانی و تنهایی دو کویر برهوت!
تو بمانی و نفرین آیندگان!
کلاهخودت را بردار!
اینجا میدان جنگ است!
دلم می سوزد برای بقیه کشورهای این سیاره ی دیوانه . غنایم دارد تمام می شود و چیزی برای ارمنی ها و عراقی ها و ازبک ها و پاکستانی ها و هندی ها و... باقی نمانده.
ساکت شدی ؟!!
اگر بیشتر سکوت کنی یهودی ها از خانه ات یک کاردستی کوچک می‌سازند.
به عقیده من کورش کبیر، کبیر به دنیا نیامد، خودش زحمت کشید.
حالا دیگر همه چیز تمام شده و مانده است این حرفها:
 شاید بعضی ها در زندگی روزمره ی شان آدمهای پستی باشند. اما در وضعیت های بحرانی همه می توانند به قدیس تبدیل شوند . از آن نوع قدیس هایی که امروز دیگر کسی آنها را تحویل نمی گیرد .
وحالا تو !
منتظر حقوق بشر نباش !
 چه چیزی می تواند به اندازه ی سی هزار بمب هسته ای که آنگلوساکسونها دارند نسبت به حق حیات همه ی جانداران بی اعتنا باشد؟
حق من و تو همه ی مساحتی است که اجدادمان اینگونه آنرا سبز خواسته اند . تا سرخ رو بایستیم و قلب های سپیدمان گواه پاکی اش باشد:

نقشه امپراطوری ایران قدیم

خوب دقت کنید !
کورش نام دریایی است که قریب به صد سال است توسط انگلیسی های از خود راضی به  دریای عربی تغییر نام داده است.
درست صدایش کن!
به نظر تو دریای کورش تا کبیر شدن چقدر فاصله دارد؟

 

اين نقشه را ببینید:

نقشه ایران؛ خلیج فارس(Persian Gulf) ؛ دریای عمان(Oman Sea)

پیشنهاد ما این است

نقشه ایران؛ دریای ایران(Iranian Sea) ؛ دریای کوروش(kurosh Sea)

 

نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 19:7 | لینک  | 

فيلم «بيست» ساخته عبدالرضا كاهاني و «زماني براي دوست داشتن» ساخته ابراهيم فروزش به جاي فيلم‌هاي بي‌پولي و ترديد به نمايش در مي آيند.

به گزارش  openfestival: خبرگزاري فارس به نقل از گزارش روابط عمومي بنياد سينمايي فارابي از جشنواره كن ، كپي فيلم‌هاي «ترديد» و «بي پولي» به نمايش هاي روز دوم بازار كن نرسيد.
فيلم «بيست» ساخته عبدالرضا كاهاني كه از بازيگران برجسته‌اي چون مهتاب كرامتي ، پرويز پرستويي ، عليرضا خمسه ، حبيب رضايي و فرشته صدرعرفايي بهره مي گيرد در مورد تلاش كاركنان يك رستوران براي جلوگيري از تعطيلي آن تا بيست روز آينده است.
فيلم «زماني براي دوست داشتن» نيز درباره چالش‌هاي رفتاري يك خانواده چهار نفره ايراني است كه در آن بازيگراني چون محسن طنابنده ، بهناز جعفري ، نگين صدق گويا و علي شادمان نقش آفريني مي‌كنند.
ششمين چتر سينماي ايران با ارايه محصولات مختلف سينماي كشور در مهم ترين مركز بازار كن (ريويرا) فعاليت خود را آغاز كرد.
موسساتي و نهادهايي چون خانه سينما، مركز گسترش سينماي مستند و تجربي،كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، موسسه به نگر و بنياد سينمايي فارابي در زير چتر سينماي ايران فعاليت مي‌كنند.

نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 10:24 | لینک  | 

نگاهی به فیلم «کشتی‌گیر»

هومن نیک فرد

فیلم کشتی‌گیر بیش از هرچیز که سعی کرده باشد یک درام ورزشی به حساب آید، با تصاویری که از رقابت بین دو مبارز نشان می‌دهد، یک فیلم با چاشنی درام سیاسی‌ است. تحلیلی که من از این فیلم می‌توانم داشته باشم، نوعی تهدید فرهنگی‌ است که دیگران را به مبارزه می‌طلبد. «رم» کشتی‌کج‌کار آمریکایی که همه چون مخلصان این کاراکتر دست به دست هم می‌دهند تا در رقابت‌های نمایشی برنده‌ي میدان باشد، یک رقیب جدی دارد که سال‌ها پیش توانسته مغلوبش کند. این رقیب از کشور ایران است و «آیت‌الله» نام دارد. این‌که رقبا را «جدی» می‌نامم حتی برای خودم هم خنده‌دار است. چطور ممکن است کشتی‌های نمایشی در سالن‌های کوچک رقبای جدی بطلبند؟

آیت‌الله و رم همان مناسبات ناخوشایند دو کشور ایران و امریکا هستند. هرچقدر هم نسبت به این مسأله بی‌تفاوت باشیم، خود فیلم دوچندان تأکید می‌کند و ذهن مخاطب را به سمت رقابت اصالت و صلابت دو کشور سوق می‌دهد. فیلم با روندی که در پیش گرفته و انتهای به‌ظاهر تراژیک آن، خود را در جایگاه پیش‌بینی قرار داده است. اما مخاطب آگاه با دیدن فیلمی که از زندگی یک کشتی‌گیر با مقدمه‌چینی مضحک و خلاصه شده سراغ نقطه ضعف‌هایی هم چون شکستن چوپ پرچم می‌رود، آن را بیشتر به شوخی‌ای می‌داند که هیچ ریشه‌ و ثباتی ندارد. توجه کنید که این رقابت بین رم و آیت‌الله نیز مانند تمامی مبارزات این هرکول روانی با قلب بیمارش، نمایشی‌ است. رم با آیت‌الله رابطه‌ي خوبی در باطن أمر دارند اما در ظاهر محکوم‌اند که برای جلب تماشاگر با یک‌دیگر کشتی بگیرند. آیت‌الله دوست‌دار رم است و زمانی که رم با حالی نزار به رقابت ادامه می‌دهد، از او می‌خواهد تا کتکش بزند و کار را تمام کند! به سخنان رم قبل از شروع مسابقه‌ی مثلاً تاریخی توجه کنید؛ او رو به تماشاگران می‌گوید که توانایی رم هنوز تمام نشده و تا وقتی مردم نخواهند تمام نخواهد شد. این مسأله هم با توجه به مبارزات فکاهی و اتفاقاتی که در رختکن و زندگی خصوصی کشتی‌گیر رخ می‌دهد، کاملا مصنوعی است. رم در قالب امریکا کمی باتجربه و سن بالا نشان داده شده که تماشاگران او را دوست دارند و تشویق‌اش می‌کنند. تماشاگران را باید در جایگاه همان کشور‌های قاره‌ی سبز و همسایه‌های مسخ‌شده‌ي ایران گذاشت. آیت‌الله هم همان ایران است با پرچمی که بعد از شکسته‌شدن او را عصبانی می‌کند و نویسنده را وا می‌دارد در دهان او دیالوگ: بی‌احترامی! را بگذارد. این بی‌احترامی البته در نظر خود آیت‌الله چندان جدی نیست، چون او هم رم را دوست دارد! رقیب رم در واقع با آدرس‌هایی که فیلم می‌دهد باید هم سن و سال رم باشد. اما ایران با سابقه‌ي تاریخی طولانی‌اش چند سالی‌ست که به بهانه‌ي انقلاب اسلامی 30 ساله نامیده می‌شود. پس آیت‌الله هم به فراخور این 30 سالگی قبراق است و کم تجربه.

برخلاف تمام کسانی که فیلم‌های هالیوودی این‌چنینی را بی‌احترامی محض می‌نامند، من این فیلم را پاسخی به بی‌احترامی‌های روا داشته به امریکا می‌دانم. چطور ممکن است یک کشور هرطور خواست دولت و ملت دیگر را دستمایه‌ي بی‌احترامی قرار دهد و در هر جشن و بزرگداشت و عزایی پرچم آن کشور را پاره کند یا به آتش بکشاند اما انتظار پاسخ نداشته باشد؟!

کشتی‌گیر برای من هیچ نوع جذابیتی نداشت و تنها مواردی که وادارم کرد به بهانه‌اش بنویسم همین سطور بالاست.

پی نوشت: این متن بدلیل مشکلاتی که ممکن بود بعد از انتشار، برای آدم برفی ها پیش بیاید، در آن نشریه منتشر نشد.

 

نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 19:28 | لینک  | 

دیوانه‌ای به قفس افتاد

هومن نیک فرد

نقد‌پذیری و خصوصاً فرهنگ از ویژگی‌های یک جامعه‌ی آزاد، باتمدن و اهل اندیشه است. این جامعه که از آن دم می‌زنیم، جامعه‌ی آرمانی ما است که در آن حاکم را هنرفهم و مردم را هنردوست می‌پنداریم. آرمانی که جهان‌سوم بودن ما، -که شامل حال فرهنگ‌مان هم شده است- آن را به أمری محال تقلیل داده و با برنامه‌ریزی‌های اشتباه، نبود افرادی کارآمد و اهل فن، نه‌تنها به ارتقای سطح درک عموم کمک نکرده، بلکه مارا از جوامع درحال پیشرفت که تا دیروز در این ماراتن جامانده بودند نیز، عقب انداخته است. این عقب‌ماندگی را بسیار آسان می‌توان ریشه‌یابی کرد؛ یکی از دلایل آن چیزی نیست جزء سانسور و تحمیل این أمر که منجر به خود‌سانسوری می‌شود. این مهم برای دولت‌ و دولت‌مردان ما هنوز جا نیافتاده است که انتقادی که هنر و ادبیات از کم‌کاری‌های دولت که بازتابش را در عموم می‌بینیم، انجام می‌دهند، نه تنها به‌تعبیر بعضی فرهنگی‌نماها به‌ضرر جامعه نیست –هنر را با سیاست کاری نیست و ماهم به‌ آن نمی‌پردازیم- بلکه با قابل درک کردن هنر، به ارتقای سطح معلومات و انتظارات مردم با تماشای کارهایی که حرفی برای گفتن دارند، هرچند نقادانه، کمک می‌کند.

کمدی موزیکال «سرآشپز پیشنهاد می‌کند» با برگزیدن فضای طنز، به نقد جامعه پرداخته بود. جامعه‌ یک کل است که دارای زیرمجموعه‌های سیاست، اقتصاد، اخلاق و … می‌باشد که این نمایش با انتقاد از سرمایه‌سالاری و سیاست‌محوری –وربط دادن آن‌ها به فرهنگ- که افراط در آن‌ها منجر به تفریط در فرهنگ می‌شود، در قالب طنز، و با دست‌آویزی به ماجرای تاریخی «ضحاک»، انحطاط فرهنگی قدرت‌مدار را برای تماشاگر به نمایش گذاشت. از قول احمد طالبی‌نژاد، منتقد سینما: «جامعه دارد چهارنعل به‌سوی مادی‌شدن می‌رود و فساد ناشی از این شتاب دارد ارکان فرهنگی جامعه را سست و حتی ویران می‌کند.» این انتقاد که بیشر متوجه قدرت‌مداران می‌شد، حتی دامنگیر مراسم‌های مذهبی و زیاده‌روی در «بازی با احساسات مردم» هم شد. «سرآشپز…» با روایات تودرتوی قصه در قصه، که به لطف پرداخت تاحدودی مناسب و طنز متناسب با حال و روز جامعه که نه‌تنها زمخت به‌نظر نمی‌رسید، بلکه کاملاً ملموس و حساب‌شده به‌نظر می‌آمد، یک فلاش‌بک به تمامی افراط و تفریط‌های جامعه زد. از قدرت‌مدار نالایقی چون ضحاک که ضمیمه‌ی شرایط روز شده بود تا نقد اخلاق در سیستم آموزشی و حتی سیستم مسخ‌کننده‌ی مغز آدمی به اسم «گلد‌کوئیست» و امثال این‌ها. بر ما پوشیده نیست که این تودرتویی قصه به شلوغی ذهن تماشاگر و همینطور داستان دامن می‌زد. با این اوصاف، نمی‌دانیم معنادار بودن حتی کوچک‌ترین و کوتاه‌ترین موقعیت و دیالوگ را جزء قوت کار بنامیم یا «با یک دست چند هندوانه برداشتن» را عیب بدانیم؟ که اگر خودمان را به‌جای تماشاگر فهیمی بگذاریم که به تماشای تئاتر می‌نشیند تا قبل از سرگرم شدن، «یاد بگیرد»، تمامی حرف‌های نهفته در ثانیه ثانیه‌ی این نمایش، دلنشین بود و آموزنده.

نکته‌ای که در این نمایش حائز اهمیت است، طنز واقعی و نه اغراق‌آمیز آن بود که نشان از به‌روز بودن نویسنده و کارگردانان دارد. این نوع طنز با فضای حال جامعه‌ی ما جور در می‌آمد و با یادآوری این‌که کمدی موزیکال «سرآشپز…» یک کار دانشگاهی و دانشجویی‌ست و قیاس آن با برخی نمایش‌های رسمی تالارهای معتبر که این‌روز‌ها با توجه به احوالات انسان‌های شهرنشین و غم‌زده سراغ طنز می‌روند، با لودگی و ابتذال فرسخ‌ها فاصله داشت و هر حرکت و دیالوگی که شاید به مزاج خیل عظیمی از کوته‌فکران خوش نیامد، دارای حرف‌هایی اعتراض‌آمیز –نقادانه- به‌صورت کاملا نمایشی بود. گاهی این کمدی با تلاقی و ربط دادن دو جامعه‌ی سنتی و مدرن -یا مانند تهران، پایتخت، سنتی درحال مدرن شدن- در قالب ضحاک، که واگویه‌کننده‌ی افراط و تفریط‌های لطمه‌زننده به جامعه‌ی در حال پیشرفت و البته مدعی مدرنیزاسیون است، تشری به انسان خواب‌زده می‌زند و سعی دارد او را هشیار کند.

در پایان نمایش، ضحاک روانه‌ی آشغال دانی تاریخ می‌ّشود و با برخورد او با فضای تهی و غلطیدن در پوچی، با زبان بی‌زبانی چشم بر شخصیت خاکستری و نادان او بسته شده و فرصت اصلاح را به او داده‌اند. ولی آیا قدرت‌مدارن جامعه‌ی حاضر، نه‌تنها ایران، بلکه سایر ملل که به‌دنبال قدرتند و در این راه بسیار شده که انسانیت را فراموش کرده‌اند، این‌چنین فرصتی را دارند تا بازگردند و ویرانی‌ها را آباد کنند؟ ضحاک، که در این نمایش، نماد یک قدرت‌طلب/مدار پول‌پرست است با اشاره به اینکه برای راحتی و آزار ندیدن خودش باید مغز انسان‌های شهر را بخورد، روحیه‌ای ددمنشانه پیدا و خلاف حقوق بشر رفتار می‌کند. تمثیلی که با مرور تاریخ، بسیاری از آن را می‌بینیم و به‌حالشان افسوس می‌خوریم.

نمادپردازی‌ها در یک کلام مختصر و مفید بود. جدا از جواهرآلات و کیف و وسایل آرایش شهرناز و ارنواز که با نگره‌ی سطحی، پوچ به‌نظر می‌رسیدند، اما در لایه‌ی خود حرف‌هایی برای گفتن و نشانی از شخصیت‌های مالک آن‌ها داشتند، سیب، اصلی‌ترین نماد «سرآشپز…» به‌حساب می‌آید. رنگ سرخ و حرص ضحاک برای بلعیدن آن، چیزی جزء شهوت قدرت‌طلبی یک انسان نیست که برای رسیدن به این قدرت آماده‌ی انجام هرنوع عمل حیوانی است. شهوت قدرت‌طلبی بارها در متن به آن اشاره شد، لیکن استفاده از این نماد که رنگ سرخش با باطن ضحاک بیشتر جور است، نوعی تأکید بود که بد هم از آب در نیامده است.

از دیگر ویژگی‌های جذابیت این نمایش، شخصیت‌پردازی‌های خوب، -که البته به شخصیت‌های اصلی بیشتر توجه شده بود تا شخصیت‌های فرعی. مثلاً جارچی/داروغه نه در پرداخت خوب بود و نه در بازی. نجیب‌زاده هم به همین صورت. البته این کاملاً طبیعی اما غیر قابل توجیه‌ است که با ایجاد وضعیتی ابسورد شخصیت‌های دیگر را درشت می‌کنند تا تماشاگر به آن‌ها بخندد- و تسلط بازیگرانی بود که نقش‌های ضحاک، آشپز، ارنواز و شهرناز را ایفا می‌کردند. ضحاک (رضا شفیعیان) و ارنواز (ماندانا سوری) با تسلطی که بر بیان و میمیک و بدن خود داشتند، گاهی این فضای استیلیزه را تا حد کاریکاتور پیش می‌بردند. این اتفاق خوبی‌ست. چون نباید فراموش کنیم که کاریکاتور هم هنر اعتراض‌آمیزی‌ست و با فضای نمایش می‌خواند. نقش کوتاه جمشید که به‌صورت روح بود –یک‌جور رئالیسم جادویی- و آشوب‌گر ذهن فانتزی ضحاک، با وجود کوتاهی، بسیار تأثیر‌گذار بود. بیان و بدن بازیگر ایفاکننده‌ی این نقش کوتاه، شهاب‌الدین حسن‌پور، نشان از تسلط او بر نقش داشت.

و در پایان باید یادآور شد، که کارگردان، که جسارت خودش را با این نمایش نشان داد و خلاقیتی که آرام‌آرام بروز می‌کند –به‌این‌صورت که در بدترین حالت ممکن، دو شخصیت روبروی هم می‌ایستند و دیالوگ می‌گویند؛ اما خلاقیت کارگردان که به آن اشاره می‌کنیم، زمانی به واقعیت بدل می‌شود که ما با تنوع خواسته‌های کارگردان از بازیگران، هیچ‌گاه از ایستا و استاتیک بودن آنان در مواقعی و به‌صورت یک دستگاه دیکتافون دیالوگ گفتن، خسته نمی‌شویم- به همراه گروهش، نقطه‌ی عطفی در کارنامه‌ی دانشجویی و تجربی به‌دست آورد. منتها این کمدی موزیکال اعتراض‌آمیز و در عین حال بسیار نمایشی، مقدمه‌ای است بر کارهای بزرگ‌تر؛ و البته از قول استاد بیضایی: «ما همیشه در مقدمه هستیم و هرگز به متن نمی‌رسیم.»

لینک مطلب در: آدم برفی ها

 

نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 21:39 | لینک  | 

گفت‌و گو با شهاب‌الدین حسین‌پور، کارگردان و بازیگر

تهیه و تنظیم: هومن نیک فرد

اختصاصی آدم برفی ها

برای خواندن مصاحبه به آدرس زیر بروید...

مصاحبه با شهاب الدین حسین پور(کلیک)

 

نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 17:49 | لینک  | 

شماره ۱۴ آدم برفی ها منتشر شد

نشریه فرهنگی آدم برفی ها (کلیک)

آدم برفی ها را بخوانید و به دیگران هم پیشنهاد کنید تا بخوانند.

برای دسترسی به لینک ها به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام نيك فرد در ساعت 19:36 | لینک  |