
همسر ارنست همينگوي داستان نويس شهير كه پس از خودكشي او در سوم ژوئيه 1961 اعلام كرده بود شوهرش هنگام پاك كردن تفنگ براثر در رفتن گلوله كشته شده است سوم اوت ( يك ماه بعد ) اين عكس را كه عكاس لايف چندماه پيش از آن از همينگوي گرفته بود براي اثبات حرف آن روز خود شاهد آورد.
عكس ، همينگوي را هنگام قدم زدن روزانه در يك راه كوهستاني در ايالت آيداهو آمريكا نشان مي دهد كه يك قوطي خالي نوشابه را كه در كنار راه افتاده بود شوت مي كند و شاد به نظر مي رسد.
همينگوي نويسنده داستانهاي �خورشيد هميشه مي درخشد�، �پير مرد و دريا� ، � زنگها براي كه به صدا در مي آيند � و... ظاهرا از ترس پيري و از كار افتادگي با شليك گلوله در خانه اش در كچوم ايالت آيداهو خودكشي كرد. پدر او هم در آغاز سالخوردگي خودكشي كرده بود. همينگوي مردي شجاع بود و جريان جنگ جهاني اول كه در جبهه هاي اروپا خبرنگار نظامي بود خطرات متعدد از سر گذرانيده بود و از دو سانحه هوائي جان سالم به در برده بود.
هومن نیک فرد

شاهد سوم: با صدای هن و هن همسایهی طبقهی آخر از خواب پریدم. از چشمی در اون و زیر نظر گرفتم. داشت یه ساک بزرگ و از پلهها پایین میکشید. این ساختمون پنجطبقهست، اما خیلی قدیمیه و آسانسور نداره. اون پیرمرد همسایه انقدر خسته بود که یه بار به سختی از پلهها روی زمین پرت شد. وقتی از چشمی فاصله گرفت جز صدای نفس نفسش هیچچیز رو نمیشد تشخیص داد.
شاهد دوم: همسایهی طبقهی پنجم مثل همیشه همون بارونی خاکستری رنگ تنش بود. پوسیده و رنگ پریده. صدای پاشو که شنیدم کنجکاو شدم ببینم اونموقع شب کجا داره میره. از لای در دیدم که با چه زوری اون ساک و جابجا میکرد. از پاگرد که پیچید دیگه هیچی ندیدم تا اینکه رسید جلوی در ساختمون…شاهد اول: اول خودشو دیدم بعد یه چیز گنده که بهخاطر سوختگی لامپ این طبقه نمیشد تشخیص داد که چیه. مثل یه شبح شده بود. شبحی که انگار داره یه ساک و حمل میکنه. از پلهها رفت پایین و همونجا نشست. اون چیز گندهرو همونجا به حال خودش ول کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد. به گمونم گرمش شده بود، چون انگار داشت با یه چیزی خودشو باد میزد. سیگارش که تموم شد با همون وضع راه افتاد و رفت. از بالکن تو خیابون و دیدم که بهزور داشت یه ساک و از رو زمین بلند میکرد. بله، اون پیرمرد داشت یه ساک و جابهجا میکرد.
شاهد دوم: یه بار ساک و تا لبههای سطل آشغال آورد و دوباره از دستش افتاد. بار دوم خیلی سعی کرد که اونو بلند کنه اما خسته بود. روی ساک نشست و به سختی نفس کشید.
شاهد سوم: تمام پالتوش خونی بود. رنگش پریده بود. به گمونم تا حالا کسی رو نکشته! باید بار اولش بوده باشه که انقدر خسته شده. (میخندد) اون پیرمرد حتی نمیتونست شکم یه مرغ چاق و خالی کنه چه برسه…
شاهد اول: (حرف شاهد سوم را قطع میکند) اما جزء اون کسی نمیتونه مارتا رو کشته باشه…
بازرس: مارتا؟
شاهد دوم: اِاِ…مارتا همسایهی طبقهی چهارم ما بود.
- بود؟
- هست…میدونید؟ چندوقتیه که خبری ازش نیست و سارا حدس میزنه که اون مرده.
- اما خانم سارا نگفتن که اون مرده. گفتن که توسط همسایهی طبقهی چهارمتون کشته شده!
شاهد اول: خب من حدس زدم. مارتا…خب مارتا حیوونای زیادی تو خونش نگه میداشت.
بازرس: من هوز از مقتول چیزی نگفتم، اونوقت شما…
- شما حق ندارید منو اینطور سوالپیچ کنید.
- چرا همتون اونموقع شب بیدار بودین؟
شاهد سوم: من که گفتم، با سروصدای اون پیرمرد از خواب پریدم.
شاهد دوم: من هیچوقت شبا زود نمیخوابم.
شاهد اول: بتی، از بالا با من تماس گرفت و گفت اون داره یه ساک خونی رو مییاره پایین.
بازرس: اما شما گفتین لامپ طبقهتون سوخته بود و نمیتونستید تشخیص بدید که اون شیء چیه؟!
- اوه خدای من!! این آقا داره به من تهمت میزنه!
…
شاهد دوم: اوه سارا…سارا…تو همیشه یه احمق بودی. تو این چندسالی که همسایهایم یهبار نشد حافظهتو درست و حسابی کار بندازی.
شاهد سوم: من و با اینا قاطی نکنین. من یه پیرمردم و اصلا از عهدهی مُثله کردن یه زن برنمیام!!
بازرس: یعنی…یعنی شماها…
شاهد اول: مارتا باید اعدام میشد. اگه ما اونو نمیکشتیم حتماً قانون اینکارو میکرد.
بازرس: شما چطور این حق و به خودتون میدین؟ اصلا چرا؟
شاهد دوم: حیوونای اون همیشه کلی سروصدا میکردن. همه جا پر از فضلههای اونا بود. ماهم تنها بودیم و نمیتونستیم از عهده ی تمیز کردن ساختمون بربیایم. خود مارتا هم هیچوقت به این موضوع اهمیت نمیداد.
بازرس: چه بلایی سر حیووناش آوردین؟
شاهد سوم: این دوتا پیرزن اوناروهم تیکه تیکه کردن و با یه ساک فرستادن جهنم!
شاهد دوم: اون گربههارو تو کشتی…
شاهد سوم: من مـ مـ مـ من…
شاهد اول: آره درسته، درضمن این اندرسون پیر بود که پلهها رو بعد از اینکه ساک و گذاشتیم جلوی در اون طبقه پنجمیه تمیز کرد. اونوقت خودشو به موشمردگی میزنه. راستی، اون الآن کجاست؟ دلیل ما قانع کننده بود بازرس؟ مارو میبخشی؟ درست میگم؟
بازرس: شماها عقلتونو از دست دادین…
لینک مطلب در: آدم برفی ها





