رويداد
The Happening

نويسنده و کارگردان: ام. نايت شيامالان. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: تاک فوجيموتو. تدوين: کنراد باف. طراح صحنه: جنين کلوديا اُپول. بازيگران: مارک والبرگ[اليوت مور]، زوئي دشانل[آلما مور]، جان لگوئيزامو[جولين]، اشلي سانچز[جس]، بتي باکلي[خانم جونز]، اسپنسر برسلين[جاش]، رابرت بيلي جونيور[جرد]. 91 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، هندوستان. نام ديگر: Green Planet، The Green Effect.
نيويورک، زمان حال. ناگهان مردمي که در سنترال پارک هستند دچارآشفتگي شده، کلمات خود را تکرار کرده يا بي حرکت شده و ببرخي نيز عقب عقب گام برمي دارند. سپس يکي از زناني که در پارک نشسته دس به خودکشي مي زند.
اليوت مور معلم علوم که همان روز درباره اختلال ها و پديده هاي غيرطبيعي در کلاس حرف مي زند، بعد از شنيدن خبر واقعه سنترال پارک و تکرار آن در نقاط ديگر تصميم مي گيرد به همراه همسرش از شهر خارج شود. رسانه ها اين اتفاق را حمله اي تروريستي تخمين مي زنند، مدارس تعطيل و بسياري راه خارج از شهر را در پيش مي گيرند. اليوت به همراه همسرش الما و همکارش جولين و دختر کوچک جس او راهي فيلادلفيا مي شوند. اما گسترش فاجعه راه ها را نا امن کرده و اخباري که از نقاط ديگر مي رسد نيز خوشايند نيست. قطار در نيمه راه توقف کرده و آنها اجبارا پياده به راه ادامه مي دهند. ارتباطات اعلب قطع شده و جولين که خبر ناگواري از همسرش دريافت کرده، جس را نزد آلما و اليوت گذاشته و براي کمک به همسرش راهي مي شود. اما بعد از مسافتي نه چندان طولاني کشته مي شود.
اليوت ديگر يقين دارد که اين واقعه، يک حادثه طبيعي مانند سونامي يا مانند آن است که از راه هوا گسترش مي يابد و هر کس در معرض آن قرار بگيرد دست به خودکشي مي زند. اليوت، آلما و جس به راه ادامه مي دهند و بعد از طي حوادثي به منزل پيرزني به نام جونز تنها مي رسند. به نظر مي رسد پيرزن نيمه مجنون است، اما به آنها پناه مي دهد. فرداي آن روز خطر به آن ناحيه نزديک شده و پيرزن نيز خودکشي مي کند. مدتي بعد خطر رفع مي شود و اليوت، آلما و جس نجات مي يابند. اما مدتي بعد در پاريس....
براي مشاهده تصاويري از اين فيلم روي اين لينک کليک کنيد
منبع: مجله الکترونیکی مبین
به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
ربوده شده
Taken

کارگردان: پي ير مورل. فيلمنامه: لوک بسون، رابرت مارک کيمن. موسيقي: ناتانيل مکالي. مدير فيلمبرداري: مايکل آبراموويچ. تدوين: فردريک توروال. طراح صحنه: هيو تيسانديه. بازيگران: ليان نيسن[برايان]، مگي گريس[کيم]، فمکه جنسن[لنور]، زاندر برکلي[استوارت]، کتي کسيدي[اماندا]، اليوه رابوردين[ژان کلود]، للاند اُرسر[سام]، جان گريس[کيسي]، ديويد وارشاوسکي[برني]، هالي والانس[ديوا]، نيتن ريپي[ويکتور]، کاميل ژپي[ايزابل]، نيکلا ژيرو[پيتر]، جرارد واتکينز[سنت کلر]، اربن بايراکتاري[مارکو]. 93 دقيقه. محصول 2008 فرانسه.
برايان جاسوس سابق CIA که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصي کار مي کند. تا اينکه کيم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگي مي کند از او اجازه مي خواهد تا به همراه دوستش آماندا سفري به پاريس داشته باشد. برايان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاه است، ابتدا مخالفت مي کند. اما بعد با شرط تماس مرتب و هر روزه تلفني مي پذيرد. کيم و آماندا به محض ورود به پاريس در فرودگاه با پسر جواني آشنا مي شوند. اين پسر بعد از ياد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهي از تبهکاران را به سراغ آنها مي فرستد. اين واقعه مصادف مي شود با تماس تلفني برايان از آمريکا با کيم و در نتيجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چيان انسان آگاه مي شود. برايان با کمک دوستانش مي فهمد که ربايندگان گروهي آلبانيايي خطرناک هستند و مهلت کمي براي نجات دخترش باقي است. از اين رو بلافاصله به پاريس رفته و شروع به تحقيقات مي کند. براي اين کار به سراغ ژان کلود يکي از همکاران سابقش در وزارت اطلاعات و امنيت فرانسه مي رود. اما خيلي زود مي فهمد که ژان کلود از حاميان باندهاي قاچاق انسان است. برايان با استفاده از مهارت هاي شغل پيشين خود موفق به يافتن رد دخترش شده و سرانجام او را در محلي که مخفيانه دختران جوان را براي لذت ثروتمندان به فروش مي رسانند، مي يابد. خريدار شيخي عرب است و برايان ناچار مي شود تا تمامي محافظان مسلح او را به قتل رسانده و شيخ را نيز بکشد. برايان به همراه دخترش به آمريکا بازمي گردد و او را به همسر سابقش مي سپارد.
براي مشاهده تصاويري از اين فيلم روي اين لينک کليک کنيد
منبع: مجله الکترونیکی روزانه
لطفا ادامه مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
21

کارگردان: رابرت لوکتيچ. فيلمنامه: پيتر استينفيلد، آلن لوب بر اساس کتاب "Bringing Down the House: The Inside Story of Six M.I.T. Students Who Took Vegas for Millions" از بن مزريچ. موسيقي: ديويد ساردي. مدير فيلمبرداري: راسل کارپنتر. تدوين: اليوت گراهام. طراح صحنه: ميسي استوارت. بازيگران: جيم استرجس[بن کمپبل]، کوين اسپيسي[پروفسور ميکي روزا]، کيت بازورث[جيل تيلور]، ارون يو\چوي]، ليزا لاپيرا[کيانا]، جيکاب پيتز[جيمي فيشر]، لارنس فيشبرن[کول ويليامز]، جک مک جي[تري]، جاش گد[مايلز کانولي]، سام گلزاري[کم]، هلن کري[الن کمپبل]. 123 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: 21 - The Movie. برنده جايزه ويژه بهترين گروه بازيگري از مراسم شو وست.
بن کمپبل دانشجوي بسيار باهوش M.I.T. بوستون تلاش مي کند تا وارد هاروارد شده و در رشته طب تحصيل کند. او براي اين کار نياز به 300 هزار دلار دارد تا از پس مخارج چهار يا پنج سال تحصيل خود برآيد. اما قادر به تهيه اين مبلغ نيست، چون به خانواده اي فقير از طبقه کارگر تعلق دارد. اما يک روز، آشنايي با ميکي رزا پروفسور رياضي نامتعارف، همه چيز را عوض مي کند. رزا که از استعداد خارق العاده بن در زمينه اعداد آگاه شده، او را به گروهي مخفي و چهار نفره-جيل، چوي، کيانا و جيمي- متشکل از ديگر دانشجويان معرفي مي کند. اين گروه توسط رزا در حال آموزش ديدن هستند تا رموز متکي بر رياضي بازي 21 را ياد گرفته و از بازي در قمارخانه پولي کلان به دست آورند. بن که در آرزوي رفتن به هاروارد است، براي به دست آوردن پول وارد اين گروه مي شود. بعد از ياد گرفتن رموز بازي و زبان اشاره خاص گروه، راهي لاس وگاس شده و در قمارخانه هاي مختلف بازي مي کنند. آنها صدها هزار دلار به دست مي آورند. بن در ابتدا فقط مي خواهد تا هزينه لازم براي ورود به هاروارد را فراهم کند. اما همانگونه که همبازي اش جيل پيش بيني کرده بود، به زودي اسير حرص و تکبر شده و مي بازد. اين واقعه رزا را به خشم مي آورد و از او مي خواهد تا پولي را که باخته، به وي بازگرداند. اما مشکل اصلي جاي ديگري است. چون کول ويليامز رئيس محافظان قمارخانه ها، که کينه اي شخصي از رزا دارد و سال هاست که در پي او مي گردد، به رفتار بن شک کرده...
منبع: مجله الکترونیکی مبین
لطفا ادامهی مطلب را بخوانید.........
ادامه مطلب
آرمين
Armin

نويسنده و کارگردان: اوگنين سيويليچيچ. موسيقي: ميکائيل بائر. مدير فيلمبرداري: استانکو هرچگ، ودران سامانوويچ. تدوين: ويه ران پاولينيچ. طراح صحنه: ملادن اوزبولت. بازيگران: امير حاژيحافيظ بگوويچ[ايبرو]، آرمين عمروويچ[آرمين]، ينس مونشاو]اولريش]، ماري بومر[گودرون]، باربارا پرپيچ[مارتينا]، اورهان گونر[آرپاد]، بورکو پريچ[زوکي]، بوريس اسوارتان[پريچ]، داريا لورنچي[آيدا]، ايوانا بولانکا[نانا]. 82 دقيقه. محصول 2007 کرواسي، بوسني هرزه گوين، آلمان. برنده جايزه بهترين بازيگر/امير حاژيحافيظ بگوويچ از جشنواره دوربان، برنده دلفين نقره براي بهترين فيلمنامه از جشنواره فسترويا-ترويا، برنده جايزه شرق ِ غرب از جشنواره کارلوي واري، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه طلاي بهترين بازيگر/امير حاژيحافيظ بگوويچ و بهترين فيلمنامه از جشنواه پولا.
ايبرو و پسرش آرمين از شهر کوچک شان در بوسني به طرف زاگرب حرکت مي کنند. قرار است آرمين در جلسه انتخاب بازيگر نوجوان براي فيلمي درباره جنگ در بوسني که توسط کارگرداني آلماني ساخته مي شود، شرکت کند. اما ظاهراً روياي پسر با اتفاقاتي کوچک در حال نقش بر آب شدن است. ابتدا در بين راه اتوبوس خراب مي شود و آنها دير سر قرار مي رسند. پس از اصرار و خواهش هاي ايبرو مبني بر اينکه فرصتي به آرمين بدهند، کارگردان مي گويد که براي نقش مورد نظر مسن است. آرمين که آرزوي بازي در فيلم را دست نيافتني مي بيند، عصبي است. ايبرو مي کوشد تا با توسل به راه هاي مختلفي مانند ايجاد رابطه با اعضاي گروه فيلمسازي شانسي ديگر براي پسرش فراهم کند. تنها دست آويز او اين بار توانايي ارمين در نواختن آکاردئون و خواندن است. کارگردان مي پذيرد تا به نواختن آرمين گوش دهد. اما در ميانه کار آرمين دچار حمله صرعي مي شود. فرداي آن روز که ايبرو و آرمين آماده بازگشت به شهرشان شده اند، کارگردان با پيشنهاد تازه اي مبني بر ساخت فيلمي مستند درباره آرمين و اينکه در زمان جنگ چه بر سر او آمده، به سراغ شان مي رود. آرمين پيشنهاد را رد مي کند. ايبرو نيز به حمايت او بر اين تصميم صحه مي گذارد و پدر و پسر به شهر خود بازمي گردند.
منبع: مجله ی الکترونیکی روزانه
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید.........
هومن
ادامه مطلب
روز قيامت

نويسنده و کارگردان: نيل مارشال. موسيقي: تايلر بيتس. مدير فيلمبرداري: سام مک کوردي. تدوين: اندرو مک ريچي، نيل مارشال. طراح صحنه: سايمون باولز. بازيگران: رونا ميترا[ادن سينکلر]، باب هاسکينز[بيل نلسون]، آدرين لستر[نورتون]، الکساندر سيديگ[جان هچر]، ديويد اوهارا[مايکل کاناريس]، ملکوم مکداول[کين]، کريگ کانوي[سول]. 105 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا، آفريقاي جنوبي.
ويروسي مرگبار در بريتانيا شيوع پيدا کرده و جان ميليون ها انسان را مي گيرد. دولتمردان براي جلوگيري از گسترش بيشتر ويروس، با اتخاذ سياستي غير انساني بخش جنوبي کشور-اسکاتلند- را قرنطينه افراد آلوده اعلام کرده و پس از کشيدن ديواري فلزي در سراسر شبه جزيره در قسمت شمالي آن ساکن مي شوند. سي سال بعد، ويروس کشنده بار ديگر در شهرهاي بزرگ ظاهر مي شود. تنها راه اعزام گروهي از مامورين زبده به آنسوي ديوار فلزي و داخل قرنطينه است. چون اطلاعات موثقي در باب نجات برخي انسان ها در آن قرنطينه به دست آمده است. سرپرستي اين گروه به عهده ادن سينکلر است که سي سال قبل هنگام شيوع ويروس مرگبار، مادرش را از دست داده و اينک قاتلي بي رحم در خدمت سيستم است. گروه از ديوار عبور کرده و در اولين توقف شان در گلاسکو با گروهي از اوباش آدم خوار به رهبري سول برخورد کرده و تعدادي از نفرات کشته مي شوند. سينکلر به همراه تني چند و دختري به نام کالي که يکي از نجات يافتگان ويروس به شمار مي رود، بعد از کشتن دوست دختر سول از آنجا مي گريزد. اما مدتي بعد همگي به دام کسي مي افتند که گفته مي شود واکسن ضد ويروس را کشف کرده است: دکتر کين، کسي که سينکلر و افرادش براي يافتن او پا در راه اين ماموريت نهاده بودند. اما کين با افرادش که همگي زره هاي فلزي قديمي بر تن دارند، در يک قلعه زندگي مي کند. و از همه مهم تر کين به زندگي کساني که آن سوي ديوار زندگي مي کنند هم اهميتي قائل نيست. همزمان در آن سوي ديوار، نخست وزير هچر نيز آلوده شده و خودکشي مي کند. معاون وي کاناريس جاي او را مي گيرد، اما جنگ قدرت ميان او و رئيس سينکلر به نام بيل نلسون نيز شکل گرفته است. سينکلر موفق مي شود از چنگ کين و افرادش گريخته و بعد از رويارويي مجدد با سول، دختر نجات يافته را تحويل کاناريس بدهد.
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
برای دیدن عکس هایی از این فیلم اینجا کلیک کنید
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید.........
هومن
ادامه مطلب
ماما ميا!
Mamma Mia

کارگردان: فيليدا لويد. فيلمنامه: کاترين جانسون بر اساس کتابي از خودش. موسيقي: بني اندرسون. مدير فيلمبرداري: هريس زامبرلوکوس. تدوين: لزلي واکر. طراح صحنه: ماريا ديورکوويچ. بازيگران: آماندا سيفريد[سوفي شريدان]، استلان اسکارسگارد[بيل اندرسون]، پيرس برازنان[سام کارمايکل]، نانسي بالدوين[دستيار سام]، کالين فيرث[هري برايت]، هيتر امانويل[خدمتکار هري]، کالين ديويس[راننده هري]، ريچل مکداول[ليزا]، اشلي ليلي[الي]، مريل استريپ[دانا شريدان]، جولي والترز[رزي]، کريستين برانسکي[تانيا]. ١٠٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٨ انگلستان، آمريکا، آلمان. نام ديگر: Mamma Mia! The Movie.
سوفي شريدان ٢٠ ساله سرگرم تدارک جشن ازدواج خود با دوست پسرش اسکاي است. اين واقعه در هتل مادرش دانا در جزيره يوناني رخ خواهد داد، اما سوفي يک چيز براي برگزاري اين جشن کم دارد: يک پدر.
سوفي که دفتر خاطرات مادرش را يافته، بعد از مطالعه قسمت هايي که مربوط به ٢٠ سال قبل مي شود، درمي يابد که دانا در آن مقطع با سه مرد دوست بوده است. او که شک دارد کدام يک از مردها پدر واقعي اش باشند، پس نامه هايي به هر سه نفر نوشته و آنها را به جزيره دعوت مي کند تا قبل از به صدا در آمدن ناقوس عروسي هويت پدر واقعي خود را کشف کند. سام کارمايکل، بيل اندرسون و هري برايت همزمان به جزيره مي رسند، اما دانا از ديدار آنها و مخصوصاً سام به هيچ وجه خشنود نيست. تلاش هاي سوفي براي کشف حقيقت نيز راه به جايي نمي برد تا جايي که هر سه نفر خود را پدر واقعي او مي پندارند. زمان ازدواج سر مي رسد و سوفي که قصد دارد نام پدر واقعي اش را در عروسي اعلام کند ناگهان با حوادثي غير مترقبه روبرو مي شود...
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید....
(هومن)
ادامه مطلب
ابريشم
Silk

کارگردان: فرانسوا ژيرار. فيلمنامه: فرانسوا ژيرار، مايکل گولدينگ بر اساس رماني از آلساندرو باريکو. موسيقي: ريوايچي ساکاموتو. مدير فيلمبرداري: آلن دوستيه. تدوين: پيا دي چياولا. طراح صحنه: فرانسوا سگوين. بازيگران: مايکل پيت[هروه ژونکور]، کايرا نايتلي[هلنه ژونکور]، کوجي ياکوشو[هارا جوبي]، آلفرد مولينا[بالدابيو]، ميکي ناکاتاني[مادام بلانش]، مارک رندال[لودويچ]، سئي اشينا[دختر]، کنت ولش[شهردار ژونکور]، جون کونيمورا[اومون]. 107 و 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا، فرانسه، ايتاليا، انگلستان، ژاپن. نام ديگر: Seta، Soie. برنده جايزه بهترين طراحي لباس و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-موسيقي- صدابرداري و طراحي صحنه از مراسم جتي، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-طراحي صحنه- طراحي لباس و صدابرداري از مراسم Jutra.
قرن نوزدهم، فرانسه. هروه ژونکور پس از بازگشت به شهر کوچک زادگاه خود از سوي بالدابيو براي آوردن کرم ابريشم از کشورهاي ديگر اجير مي شود. هدف بالدابيو توليد ابريشم مرغوب و دستيابي به ثروت و رونق دادن شهر است. سفر اول هروه با توفيقي اندک همراه است. از اين رو بالدابيو وي را براي سفري طولاني و سخت روانه مي کند. اين بار مقصد ژاپن و محل اصلي پرورش کرم ابريشم است که راه يافتن به آنجا کاري پر مخاطره است. هروه بعد از طي مسيري سخت و دراز وارد دهکده اي مي شود که محل اصلي پرورش کرم ابريشم است. در آنجا با دختري زيبا آشنا مي شود که محبوب ارباب محلي است و کم کم شيفته او مي گردد. آندو بدون اين که قارد به تکلم به زبان يکديگر باشند، سعي مي کند تا با يکديگر ارتباط برقرار کنند. اين در حالي است که همسر جوان و زيباي هروه که به تازگي با وي ازدواج کرده، در شهر زادگاهش انتظار او را مي کشد. هروه با باري پر ارزش به شهر خود بازمي گردد و بالدابيو را خشنود مي کند. اما خود در صدد بازگشت به دهکده ژاپني و يافتن محبوبي است که بيم مرگ او مي رود.
منبع:مجله ی الکترونیکی روزانه
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید.........
(هومن)
ادامه مطلب
ده هزار سال قبل از ميلاد مسيح
10,000 BC

کارگردان: رولند امريش. فيلمنامه: رولند امريش، هارالد کلاسر. موسيقي: هارالد بکر، تامس ونکر. مدير فيلمبرداري: يولي استيگر. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: ژان ونسان پوزو. بازيگران: استيون استريت[د له]، کاميلا بل[اولت]، کليف کرتيس[تيک تيک]، جوئل ويرجل[ناکودو]، بن بادرا[سردار جنگ]، مو زاينال[کارن]، ناتانيل برينگ[باکو]، مونا هاموند[مادر پير]، مارکو کان[يک چشم]، ريس ريچي[موها]، جوئل فراري[لو کيبو]، عمر شريف[راوي]. 109 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، نيوزيلند.
پسر جواني به نام د له ملقب به "پسر يک ترسو" است، چون پدرش در جواني دهکده را ترک کرده و هيچ کس جز دوستش تيک تيک علت اين کار را نمي داند. سال ها گذشته و اينک د له جواني برومند شده و موفق مي شود در يک مراسم شکار بزرگ ماموت شجاعت خود را ثابت کند. او به پاداش اين شجاعت شانس به همسري گرفتن اولت- زيباترين دختر دهکده- را به چنگ مي آورد. اما مدتي بعد، گروهي از تجار برده به دهکده حمله کرده و بسياري- از جمله اولت - را گروگان گرفته و مي برند. د له به همراه تيک تيک براي نجات آنها مي شتابد، اما تلاش او نافرجام مانده و اولت بار ديگر اسير مي شود. دله مي گريزد، اما به او قول مي دهد براي نجات وي باز خواهد گشت. د له در طول راه باعث نجات ببري از يک دام مي شود و همين کار بعدها زمينه ساز اعتماد قبيله اي از سياه پوستان به وي و تيک تيک مي شود. جنگجويان اين قبيله به همراه او و تيک تيک براي نجات اسرا به راه مي افتند. مقصد بسيار دور و جايي است که بردگان در حال ساختن هرمي بزرگ براي فرمانروايي خداي گونه هستند و صدها سرباز از اين بردگان محافظت مي کنند. به نظر مي رسد نجات اولت و ديگران کاري ناممکن باشد، اما د له به هيچ وجه قصد بازگشت ندارد...
منبع:مجله ی الکترونی روزانه
.........لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید
(هومن)
ادامه مطلب
جاده رزوريشن
Reservation Road

کارگردان: تري جورج. فيلمنامه: جان برنهم شوارتز، تري جورج. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: جان ليندلي. تدوين: نائومي گرافتي. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[ايتن ليرنر]، مارک روفالو[دوايت آرنو]، جنيفر کانلي[گريس ليرنر]، ميرا سوروينو[روت ولدون]، اله فنينگ[اما ليرنر]، ادي آلدرسون[لوکاس آرنو]، شون کرلي[جاش ليرنر]، آنتوني کورونه[گروهبان برک]، جان اسليتري[استيو]. 102 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Ein Einziger Augenblick.
ايتن لرنر و همسرش گريس که از داشتن پسرش 10 ساله شان جاش و دختر کوچک شان اما به خود مي بالند، شبي هنگام بازگشت از رسيتال موسيقي جاش در پمپ بنزيني در جاده رزوريشن توقف مي کنند. اين توقف کوچک به زودي زندگي او را زير و رو مي کند. چون جاش که براي رها کردن کرم هاي شب تاب به کنار جاده رفته، توسط اتومبيلي زير گرفته و کشته مي شود. راننده خاطي مي گريزد و خانواده لرنر را گريان و خشمگين پشت سر مي گذارد. راننده اتومبيل وکيلي به نام دوايت آرنو مي باشد که در حال بازگشت از مسابقه ورزشي همراه پسرش است. او که پس از جدا شدن از همسرش روت تنها روزها آخر هفته را با پسرش مي گذراند، در هراس از دست دادن وي از معرفي خود به پليس خودداري مي کند. ايتن پس از مراجعه به پليس از کند بودن تحقيقات دچار ياس شده و خود تصميم به تحقيق در شهر کوچک خود مي گيرد. پس از دستگير شده به خاطر مزاحمت و رهايي تصميم مي گيرد تا وکيلي براي ادامه ماجرا اجير کند. دست تصادف او را به دفتر حقوقي مي کشاند که آرنو نيز در آنجا کار مي کند. در نتيجه آرنو بايد در مقام وکيل در جست و جوي خود به عنوان ضارب فرزند لرنر باشد. اين اتفاق باعث مي شود آرنو که دچار عذاب روحي و کابوس هاي مکرر شده، پس از اعتراف صادقانه مقابل دوربين ويديويي براي پسرش به اداره پليس مي رود تا خود را تسليم کند. اما موفق به اين کار نمي شود. از سوي ديگر لرنر که دختر کوچکش نزد روت در حال آموختن موسيقي است، تصادفاً هويت آرنو را کشف کرده و بعد از خريد يک اسلحه به سراغ او مي رود. اما در درگيري پيش آمده قدرت کشتن او را در خود نيافته و او را رها کرده و نزد همسرش بازمي گردد. آرنو نيز خود را به پليس معرفي کند.
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
لطفاْ ادامه مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
ضبط
[Rec]

نيمه شب، ايستگاه آتش نشاني شهري کوچک. آنخلا گزارشگر تازه کار تلويزيون به همراه فيلمبردارش براي تهيه گزارشي از نحوه کار آتش نشان ها به آنجا امده است. پس از آشنايي با اهالي ايستگاه، ناگهان خبر تقاضاي کمک از سوي زني مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده، دريافت مي شود. اکيپي کوچک براي کمک راهي مي شود و آنخلا که موقعيت را مناسب يافته، با آنها همراه مي شود. وقتي به آپارتمان مي رسند با اهالي ساختمان روبرو مي شوند که در هال ورودي تجمع کرده اند. چون سر و صداهايي ترس انگيزي از آپارتمان مورد نظر به گوش مي رسد. اتش نشان ها با همراه مامور پليسي که در محل حضور يافته، در آپارتمان مذکور را شکسته و وارد آنجا مي شوند. به نظر مي رسد که زني که داخل آپارتمان به دام افتاده، دچار حمله عصبي نيز شده است. تلاش مامور پليس براي کمک به او منتهي به حمله پيرزن شده و با کمک دندان هايش مقداري از گوشت صورت و گردن او را مي کند. همه هراسان مي شوند و زماني که با حمله دوم پيرزن مواجه مي شوند، پليس دوم براي متوقف کردن او دست به سلاح مي برد. بازگشت آنها به همراه پليس زخمي به ورودي آپارتمان، با رسيدن مامورين پليس و نيروي ويژه به محل حادثه همزمان مي شوند. مامورين بلافاصله در ورودي ساختمان و تمام راه هاي خروج را مسدود کرده و با بلندگو از ساکنين آپارتمان مي خواهند تا تلاشي براي خروج صورت ندهند. آنها بايد تا رسيدن بازرس بهداشت از دستورات تنها پليس باقيمانده داخل ساختمان اطاعت کنند. چون ساختمان و ساکنين آن مشکوک به آلودگي توسط ويروسي خطرناک هستند. بازرس از راه مي رسد، اما او نيز توسط يکي از افراد آلوده ساختمان گاز گرفته مي شود. همگي يکي يکي آلوده و کشته مي شوند. آنخلا و فيلمبردارش نيز که از همه اين وقايع فيلمبرداري مي کنند بايد جان خود را از گزند افراد آلوده حفظ کنند. کاري که تا لحظه کشف حقيقت و منشاء آلودگي در انجام آن موفق مي شوند، اما...
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
سرقت بانک
The Bank Job

کارگردان: راجر دانلدسون. فيلمنامه: ديک کلمنت، ايان لا فرنيس. موسيقي: جي. پيتر رابينسون. مدير فيلمبرداري: مايکل کولتر. تدوين: جان گيلبرت. طراح صحنه: گاوين بوکت. بازيگران: جيسوت استيهم[تري ليدر]، سافرون باروز[مارتين]، استفان کمپبل مور[کوين]، دانيلي ميز[ديو]، جيمز فالکنر[گاي سينگر]، الکي ديويد[بامباس]، مايکل جيبسون[ادي]، ريچارد لينترن[تيم اورت]، دان گالاگر[جرال پايک]، ديويد سوشه[لو ووگل]، پيتر د جرزي[مايکل ايکس]، هتي موراهانخگيل بنسون]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان. نام ديگر: Baker Street، D-Notice.
تري ليدر صاحب يک گاراژ کوچک که به خريد و فروش اتومبيل اشتغال دارد، دچار گرفتاري مالي است و تحت فشار قرار دارد. در همين زمان سر و کله مارتين پيدا شده و از تري مي خواهد تا در يک کار با او همراهي کند. و اين کار چيزي نيست جز سرقت صندوق امانات يک بانک ليدز در خيابان بيکر. تري گروهي از تبهکاران را گرد آورده و ترتيب کار بانک را مي دهند. حين سرقت تري متوجه مي شود که مارتين نظر خاصي به يکي از صندوق دارد. داخل صندوق که متعلق به تروريستي سياه پوست به نام مايکل ايکس است، عکس هايي رسوايي برانگيز يکي از اعضاي خانواده سلطنتي قرار دارد و مايکل به وسيله آن دولت انگلستان را تحت فشار قرار داده است. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما تري خبر ندارد که اين دزديبا حمايت مامورين MI5 انجام شده و مارتين نيزمامور همين سازمان است. اما به سرقت رفتن صندوق امانات مردي به نام لو ووگل-از بزرگان دنياي تبهکاران لندن- که در آن دفترچه اي حاوي اسامي تمام مامورين فاسد و رشوه بگير پليس قرار دارد، پاي او و افراد جنايتکارش را به ميان مي کشد. حال بايد تري جان خود و اعضاي خانواده اش را از چنگ دو نيروي متخاصم نجات دهد...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
با شيطان دست بده
Shake Hands with the Devil

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: مايکل داناوان بر اساس کتاب رومئو دالر. موسيقي: ديويد هيرشفلدر. مدير فيلمبرداري: ميروسلاو باژاک. تدوين:مايکل آرکاند، لويي مارتن پارادي. طراح صحنه: ليندسي هرمر-بل. بازيگران: روي دوپوآ[ژنرال رومئو دالر]، دبرا کار اونگر[اما بيکر]، جيمز گالاندرز[سرگرد برنت بيردزلي]، اوديل کاتسي گاکيره[نخست وزير آگاته]، اوئن لباکنگ سژک[ژنرال هنري آنيديهو]، ژان هيو آنگلاد[برنار کوشنر]، مايکل مونگيو[لوک مارشال]. 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا. برنده جايزه بهترين بازيگر/روي دوپوآ از جشنواره فيلم آتلانتيک، نامزد 12 جايزه از مراسم جني، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم کانادايي از سادبري سينه فست.
خاطرات ژنرال رومئو دالر کانادايي تبار فرمانده نيروهاي سازمان ملل در روآندا به هنگام نسل کشي بزرگ سال 1994 در آن کشور.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید............
منبع:مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
جبرئيل
Gabriel

کارگردان: شين ايبس. فيلمنامه: شين ايبس، مت هيلتن تاد. موسيقي: برايان کاچيا. مدير فيلمبرداري: پيتر هولاند. تدوين: آدرين راستيرولا. طراح صحنه: ويکتور لام. بازيگران: اندي ويتفيلد[جبرئيل]، دواين استيونسون[شمائيل]، سامانتا نوبل[جيد/آميتيل]، اريکا هينتز[ليليث]، مايکل پيکريلي[آسموديوس]، هري پاوليديس[اوريل]، جک کمپبل[رافائيل]، کوين کاپلند[اهريمن]، برندن کليکين[بالان]، مت هيلتن تاد[ايتورئيل]، والنتينو دل تورو[باليل]، گوران دي. کلوئت[مولوک]، امي متيوز[مگي]. 109 و 113 دقيقه. محصول 2007 استراليا.
در شهري بي نام که گويي در برزخ قرار دارد، نبرد ميان فرشتگان رانده شده از درگاه خداوند و ملک هاي مقرب ادامه دارد. آنها بر سر روح آدميان مي جنگندند و هدف به دست گرفتن کنترل اين شهر است. آخرين بازمانده ملک هاي مقرب که جبرييل نام دارد وارد شهر که تاريکي بر آن مستولي شده، مي شود تا با غلبه بر فرشتگان رانده شده به رهبر شمائيل نور و روشنايي را بار ديگر به شهر بازگرداند.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
بلک پيمپرنل/پامچال سياه
The Black Pimpernel

کارگردان: اولف هولتبرگ، آسا فارينگر. فيلمنامه: باب فاس. موسيقي: ياکوب گروث. مدير فيلمبرداري: ديرک بروئل. تدوين: ليف اکسل کيلدسن. طراح صحنه: پيتر گرانت. بازيگران: مايکل نايکويست[هارالد ادلشتام]، لومي کاوازوس[آنا کنتره راس]، کيت دل کاستيلو[کونسوئلو فوئنتس]، ليزا ورليندر[سوزان]، کارستن نورگارد[وينتر]، دانيل خيمه نز کاچو[ريکاردو فوئنتس]، پاتريک برگين[سناتور ديويس]. 95 و 100 دقيقه. محصول 2007 سوئد، فنلاند، مکزيک، دانمارک. نام ديگر: Svarta Nejlikan.
دهه 1970. هارالد ادلشتان به سمت سفير سوئد در شيلي منصوب مي شود. مدت کوتاهي بعد، نظاميان بر عليه دولت قانوني سالوادور آلنده کودتا کرده و او را از ميان برمي دارند. موج دستگيري ها، شکنجه ها و اعدام در کشور گسترده مي شود. ادلستام که در دوران جنگ جهاني نيز به خاطر خصلت هاي انسان دوستانه اش به مبارزان کمک کرده، بلافاصله شروع به پناه دادن انسان ها در سفارت خانه و فرستادن آنها تحت عنوان پناهنده به سوئد مي کند. اولين اقدام بزرگ او در حمايت از حريم سفارت کوبا و کارمندان آن که مورد حمله افسران پينوشه قرار گرفته اند، سبب مي شود تا با نظامي هاي عالي رتبه درگير شود. او که همزمان عاشق کونسوئلو دختر انقلابي يکي از کودتاچي ها شده، به او در کارهايش کمک مي کند. اما وقتي از پدر وي مي خواهد تا تعدادي از دستگير شدگان را زير عنوان افراد تحت حمايت دولت سوئد از استاديوم آزاد کند، موقعيت پدر کونسوئلو به خطر افتاده و توسط همقطارانش در برابر چشمان ادلشتام کشته مي شود. ادلشتام تهديد مي شود، اما به فعاليت خود ادامه داده و هر روز بر دامنه آن مي افزايد. تا اينکه خبر مي رسد کونسوئلو مورد اصابت گلوله نظاميان قرار گرفته و بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد. ادلشتام او را به بيمارستان مي رساند، اما بعد از عمل ارتشي ها سر رسيده و با تهديد به مرگ، کونسوئلو را از دست ادلشتام خارج مي کنند. ادلشتام در مصاحبه مطيوعاتي پرده از رفتارهاي ضد انساني حکومت پينوشه برداشته و دولت او را متهم به نقض قوانين بين المللي مي کند. پس از اين کار دولت سوئد او را احضار مي کند، ولي قبل از خروج از شيلي کونسوئلو نيز به وي مي پيوندد.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
بي نقص
Flawless

کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
غرق شده در منهتن
Adrift in Manhattan

کارگردان: آلفردو د ويلا. فيلمنامه: نت ماس بر اساس داستاني از آلفردو د ويلا. موسيقي: مايکل اي. لوين. مدير فيلمبرداري: جان فاستر. تدوين: جان کانيگليو. طراح صحنه: شارلوت بورک. بازيگران: هيتر گراهام[رز فيپس]، ويليام بالدوين[مارک فيپس]، دومينيک چيانسي[تومازو پنسارا]، ويکتور راسک[سايمون کولون]، اريکا مايکلز[کلر فيپس]، مارلنه فورته[مارتا کولون]، اليزابت پنيا[ايزابل پارادس]. 91 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: 1/9. برنده جايزه بهترين فيلم ازجشنواره ايندياناپوليس، برنده جايزه از جشنواره پالم بيچ، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره سن ديه گو، نامزد جايزه بزرگ داوران جشنواره سندنس.
رز فيپس چشم پزشک جوان پس از مرگ کودکش زندگي را بي اهميت يافته و ديواري ميان خود و دنيا کشيده و حتي از رابطه اش با شوهرش نيز چشم پوشي کرده است. تومازو پنسارا يکي از بيماران او که شيفته نقاشي است در کعرض از دست دادن بينايي خويش است. رز از او مي خواهد تا اين مسئله را با نزديکان خود در ميان بگذارد، اما تومازو نيز تنها است. تنها کسي که با او رابطه اي دوستانه دارد، بيوه اي لاتيني به نام ايزابل است. همزمان جواني خجالتي به نام سايمون که با مادر سلطه جويش زندگي و در يک مغازه عکاسي کار مي کند، براي فرار از تنهايي پس از قرض گرفتن يک لنز تله فتو شروع به عکاسي در خيابان هاي اطراف محل زندگي خود مي کند. در يکي از اين پرسه ها عکس هايي از رز فيپس مي گيرد و با تعقيب وي شيفته او مي شود. تومازو نيز قصد دارد تا بعد از مدت ها عشق خود را به ايزابل ابراز کند و به زودي زندگي اين سه نفر- که در منطقه مهتن زندگي مي کنند- با هم تقاطع پيدا مي کند.
لطفاً ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
جيب برها
Ladrones

کارگردان: خايمه مارکز. فيلمنامه: خوآن ايبانيز، انريکه مارکز بر اساس داستاين از انريکه لوپز لاويگنه. موسيقي: فدريکو يوسيد. مدير فيلمبرداري: ديويد آزکانو. تدوين: ايوان آله دو. طراح صحنه: خوآن بوتلا. بازيگران: خوآن خوزه بالاستا[الکس]، ماريا والورده[سارا]، پاتريک بوشو[عتيقه فروش]، ماريا بالاستروس[آنا]، کارلوس کانيوسکي[پلوکوئرو]، اريک پروبانزا[خورخه]. 105 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: Thieves. نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/خوآن خوزه بالستا و بهترني فيلمبرداري از انجمن منتقدان فيلم اسپانيا، برنده جايزه C.I.C.A.E. و نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه ويژه داوران و نامزد جايزخ طلايي جشنواره مالاگا.
الکس فرزند آناي جيب بر پس از مدتي طولاني از يتيم خانه آزاد مي شود و بلافاصله براي کار در يک ارايشگاه استخدام مي شود. الکس پس از مراجعه به منزل مادرش درمي يابد که آنجا را به خاطر بدهکاري به صاحبخانه ترک کرده است. پس از دادن بدهي صاحبخانه در آنجا مستقر و شروع به جست و جو براي يافتن مادرش مي کند. يک روز هنگام خريد در فروشگاهي بزرگ متوجه سرقت يک سي دي توسط يک دختر شده و سبب نجات وي مي شود. با تعقيب دختر مي فهمد که متعلق به خانواده اي تقريبا مرفه بوده و سارا نام دارد. به نظر مي رسد که سارا به جنون سرقت براي دستيابي به هيجان مبتلا است. بنابر اين الکس که فريفته او شده، سعي مي کند به وي نزديک شود. ابتدا سارا مقاومت مي کند، اما پيشنهاد الکس مبني بر آموزش جيب بري او را وسوسه مي کند. همکاري اين دو نفر براي هر دو خوشايند است تا اينکه عتيقه فروسي که اموال دزدي را از الکس مي خرد و از محل زندگي آنا نيز خبر دارد، در ازاي دادن آدرس وي از وي مي خواهد تا کيف پول فردي متشخص را بدزد. اما الکس و سارا هنگام سرقت به دام مي افتند. پليس بعد از بازجويي به دليل ارتکاب اولين جرم آن دو را ازاد مي کند، اما سارا ديگر مايل به ادامه همکاري با الکس و ديدار با او نيست. الکس به سراغ مال خر رفته و بعد از اصرار فراوان موفق مي شود مادرش را در يک روسپي خانه سطح بالا بيابد. الکس که به شدت از سقوط مادر سرخورده شده، پس از ملاقات با سارا در مترو از او نيز جدا مي شود و هنگام خروج از مترو بر اثر زخم چاقو از پا در مي آيد.
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
کنترل
Control

کارگردان: آنتون کوربين. فيلمنامه: مت گرينهال بر اساس خود زندگي نامه دبرا کرتيس"Touching from a Distance". موسيقي: Joy Division، New Order. مدير فيلمبرداري: مارتين روهه. تدوين: اندرو هولم. طراح صحنه:کريس روپ. بازيگران: سام رايلي[ايان کرتيس]، سامانتا مورتون[دبي کرتيس]، کريگ پارکينسون[توني ويلسون]، الکساندرا ماريا لارا[آنيک اونوره]، جيمز آنتوني پيرسون[برنارد سامر]، جو اندرسون[هوکي]، توبي کبل[راب گرتون]، هري تريدوي[استيو موريس]، اندرو شريدان[تري]، رابرت شلي[تويني]. 121 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، آمريکا، استراليا، ژاپن. برنده جايزه کارل فورمن براي بهترين نويسنده تازه کار و نامزد جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مورتون از مراسم بافتا، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جايزه بزرگ جشنواره فيلم براتيسلاوا، برنده جايزه بهترين فيلم-بهترين کارگردان-بهترين بازيگر زن/توبي کبل-بهترين بازيگر تازه کار/رايلي-بهترين فيلمنامه و بهترين دستاورد تکنيکي از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، نامزد جايزه طلايي مراسم Camerimage، برنده دوربين طلايي-نشان سينماي اروپا و جايزه نگاه جوان از جشنواره کن، برنده هوگوي طلايي بهترين بازيگر/رايلي و بهترين فيلمنامه از جشنواره شيکاگو، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد از مراسم Chlotrudis، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد و بهترين فيلم از جشنواره ادينبرو، برنده جايزه منتقدان براي بهترين فيلم از جشنواره هامبورگ، نامزد 8 جايزه مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه محبوب ترين فيلم از جشنواره ملبورن، نامزد بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان آن لاين، برنده جايزه ويژه بهترين فيلم اول از جشنواره استکهلم.
ايان کرتيس جوان تنها و غمگيني است که پس از تحصيل کارمند اداره کاريابي شده و شغل دومي نيز به عنوان شاعر و خواننده گروهي به نام وارشاو[Warsaw] دارد. او با دختري به نام دبي آشنا و عاشق يکديگر مي شوند. پس از ازدواج ايان و دوستانش نام گروه را به جوي ديويژن [Joy Division] تغيير داده و اولين آلبوم خود را منتشر مي کنند. آلبوم با موفقيت روبرو شده و نام گروه بر سر زبان ها مي افتد. با افزايش شهرت گروه، زندگي خانوادگي دبي و ايان در آستانه بچه دار شدن از هم گسيخته مي شود و با وارد شدن دختري بلژيکي به نام آنيک اونوره به زندگي آنها رو به فروپاشي مي گذارد. ايان که ميان عشق به دبي و آنيک سرگردان است، با افزايش حملاتي صرع بيش از پيش دچار مشکل مي شود. ايان پس از مدتي، در حالي که نمي تواند احساسات خود نسبت به اين دو زن-هم چنين رفتارش را که بر اثر استفاده از داروهاي داراي عوارض جانبي مختل شده- را کنترل کند به خانه برمي گرد و پس از بگومگو با دبي خود را آشپزخانه دار مي زند...
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید..............
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
ادامه مطلب
موضع مسلط/دیدگاه – vantage point

کارگردان: پیت تراویس
نویسنده: بری لوی
مدیر فیلمبرداری:امیر مکری
محصول: امریکا 2008 (90 دقیقه)
ژانر: اکشن، درام، مهیج.
اشتون رئیس جمهور آمریکا در مراسمی که با هدف نبرد جهانی با تروریسم در اسپانیا حضور می یابد. تامس بازنز و کنت تیلور دو نفر از زبده ترین مامورین سرویس مخفی برای محافظت از وی انتخاب شده امد. این اولین ماموریت بارنز پس از وقفه ای شش ماهه است. چون شش ماه قبل زمانی که برای محافظت از رئیس جمهور خود را سپر گلوله تروریست ها کرده بود، به شدت زخمی شده بود. به نظر می رسد که وی نتواند حفاظت از جان رئیس جمهور را به خوبی بر عهده بگیرد، چون در اولین لحظات مراسم رئیس جمهور مورد اصابت دو گلوله قرار می گیرد. جمعیت حاضر در محل سراسیمه و هراسیده به هر طرف شروع به دویدن می کنند. این آشوب با انفجار بمبی در زیر سکوی سخنرانی به اوج خود می رسد. بارنز که پس از شلیک گلوله ها مردی مشکوک به نام انریکه را دستگیر کرده، بعد از انفجار شاهد فرار او می شود. هاوارد لویس یک توریست آمریکایی که در حال فیلمبرداری از این واقعه تاریخی است تا آن را بعدها برای فرزندانش نمایش دهد، چیزهایی را ندانسته روی نوار ضبط می کند. بارنز بعد از مشاهده فیلم ضبط شده توسط او، برای درک حوادث به اتومبیل گزارشگران تلویزیونی مستقر در محل می رود.
بعد از دیدن نوارهای مراسم در می یابد که توطئه ای گسترده در جریان است. مرکز عملیات محافظت از رئیس جمهور به درخواست های او پاسخ نمی دهد و جان رئیس جمهور واقعی نیز در خطر است. چون کسی که در مراسم هدف قرار گرفته، بدل وی بوده، اما اینک رئیس جمهور اشتون به چنگ تروریست ها افتاده و بارنز باید تنها در صدد نجات وی برآید….
(موضع مسلط/دیدگاه) اولین پروژه ی سینمایی تراوس به شمار می رود که قرار بود در اکتبر سال گذشته به نمایش در آید، اما پخش آن تا فوریه ی امسال به تعویق افتاد. این فیلم 90 دقیقه ای محصول 2008 امریکاست و همانطور که از نامش پیداست به نمایش دیدگاه های مختلف از یک حادثه می پردازد. نوعی بازی با روایت و زمان سینمایی در قالب فیلمی اکشن با پس زمینه ی مشکوک سیاسی که در هفته ی اول نمایش خود نزدیک به 23 میلیون دلار در گیشه بدست آورد.
جدای از بازی خوب بازیگران حرفه ای، سهم اصلی این نمایش پر خرج، پر هیجان و انرژیک متعلق به فیلمانه نویس، کارگردان، فیلمبردار، و تدوینگر است.
امیر مکری، مدیر فیلمبرداری، یکی از بهترین ها، که متأسفانه در ایران فعالیت نمی کنند، قابلیت های خودشون رو در این فیلم به نمایش گذاشتند.
فیلمنامه های اپیزودی در امریکاشاید طرفدار داشته باشد و اگر طرفدار نداشته باشد با آن تعداد سینما هایی که فیلم در آنها اکران می شود و حجم سینما رو ها و همچنین پرداخت کنندگان قوی این نوع فیلمنامه ها، هرگز مورد بی مهری قرار نمی گیرند.کافه ستاره، از لحاظ روایت به موضع مسلط نزدیک است.
یک پازل 8 روایتی که آخر فیلم به هویت سوء قصد کنندگان و طرح کلی نقشه ی ترور دست پیدا می کنیم.
شما در این فیلم متوجه ی زیبایی های فاشیستی که همان مردن آدم هاست می شوید، ولی خیلی زود نظرتان عوض می شوید و به روح متعالی سینمای بی دردسر، آن هم با نجات دختربچه، ایمان می آورید.
مسأله ی ترور و تروریست یک موضوع کلیشه ای است. ولی همه ی عوامل، همه ی صحنه ها، حتی صحنه ی منزجر کننده ی یک عرب قبل از عملیات انتحاری، دست به دست هم داده اند تا از یک قصه ی ساده ی عام پسند نه چندان تازه یک تریلر کوبنده ساخته شود. در ابتدای فیلم، حرف هایی زده می شود که در انتها آن را نفی می کنند. این که 11 کشور تروریست باید به سزای اعمالشون برسند و "ما با جنگ امریکا علیه تروریست، موافقیم" ، اما با پیدا شدن هویت سوء قصد کنندگان می فهمیم که "هیچ قومی نابود نمی شود، مگر از داخل".
صحنه های دراماتیک پیچیده و گره خورده ی این فیلم را از دست ندهید.
(هومن)
دور از او
Away from Her

کارگردان: سارا پولي. فيلمنامه: سارا پولي بر اساس داستان کوتاهي از آليس مونرو. موسيقي: جاناتان گولداسميت. مدير فيلمبرداري: لوک مون پليه. تدوين: ديويد وارنزباي. طراح صحنه: کاتلين کلايمي. بازيگران: جولي کريستي[فيونا اندرسون]، گوردون پينسنت[گرانت اندرسون]، اوليمپيا دوکاکيس[ماريان]، مايکل مورفي[اوبريه، کريستين تامسون[کريستي]، آلبرتا واتسون[دکتر فيشر]. 110 دقيقه. محصول 2006 کانادا. نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش اصلي زن وبهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر زن نقش اصلي، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان دالاس فوت ورث، برنده جايزه بهترين فيلمنامه و کارگرداني از مراسم انجمن منتقدان اوهايو، برنده جايزه بهترين فيلم از اتحاديه کارگردانان کانادا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اصلي زن، برنده جايزه تماشاگران جشنواره پورتلند، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ساراسوتا و...
فيوناو گرانت زوج اهل اونتاريو نزديک به 40 سال است که با هم ازدواج کرده اند. اما اينک در آستانه سالخوردگي ابري به نام فراموشکاري هر از گاهي فيونا يا علائم اوليه آلزايمر بر سر زندگي آرام آنان سايه انداخته است. پس از حوادثي مانند گمشدن فيونا، آنها تصميم مي گيرند تا فيونا در اسايشگاهي تحت مراقبت قرار گيرد. اين اولين بار است که پس از چند دهه اين دو نفر از هم دور شده و از ديدار همديگر محروم مي شوند. چون آسايشگاه ملاقات با بستگان در 30 روز را ممنوع کرده تا بيمار بتواند خود را با محيط تازه منطبق کند. وقتي گرانت پس از اين مدت با فيونا ديدار مي کند، در کمال تعحب متوجه مي شود که فيونا نه تنها او را از ياد برده، بلکه علاقه و محبت خود را نيز به مرد ديگري به نام اوبري - بيماري لال و اسير صندلي چرخدار در همان آسايشگاه- منتقل کرده است. با افزايش فاصله عاطفي ميان اين زوج، گرانت به زودي درمي يابد بايد ميان عشق خود به فيونا يا ايثار به خاطر سعادت وي يکي را انتخاب کند...
چرا بايد ديد؟
سارا پولي متولد 1979 تورنتو را بيشتر به عنوان بازيگر مي شناسيم. بازيگري که از کودکي شروع به بازي در فيلم ها کرده و با آثار هال هارتلي و آتوم اگويان درخشيده، و محبوب کارگردان هاي مستقل و منتقدان سخت گير است. او تا امروز 5 فيلم کوتاه کارگرداني کرده و دور از او اولين فيلم بلند وي در مقام نويسنده و کارگردان محسوب مي شود. بديهي است رسيدن به نامزدي جوايز اصلي اسکار قدم بزرگي براي يک فيلم کوچک تقريباً 3 ميليون دلاري است. آن هم با داستاني که فارغ از جذابيت هاي معمول و غمگنانه درباره زني پا به سن گذاشته حافظه خود را هر لحظه بيشتر از دست مي دهد و شوهر وفادارش عشق خود را در معرض ناپديد شده مي يابد.
فيلم بر اساس داستاني از آليس مونرو متولد 1931 اونتاريو ساخته شده است و بر خلاف تصور بسياري از منتقدان وطني که فيلم کنعان را اولين اقتباس از داستان هاي وي مي دانند، بايد بگويم تا اين لحظه 6 فيلم سينمايي و تلويزيوني بر اساس قصه هاي وي ساخته است که اولين آنها دره اوتاوا و آخرين آنها دور از او نام دارد. سارا پولي در مصاحبه اي گفته که اولين نسخه فيلمنامه را در 12 سالگي و هنگام بازي در يک سريال و اختصاصاً براي جولي کريستي نوشته است. که اگر چنين باشد بايد بگويم انتخابي شايسته بوده و خانم کريستي در 66 سالگي توانسته شاه نقشي ديگر به کارنامه هنري خود بيفزايد.البته داستان هاي ديگري با مضموني مشابه در سال هاي گذشته شاهد بوده ايم، مانند دفتر خاطرات[2004، نيک کاساوتيس] که در آن مردي مي کوشيد تا خاطرات عشق پر شورشان را به ياد همسرش که دچار فراموشي شده و در آسايشگاهي مقيم بود، بياورد. اما دور از او حديث عاشقانه اي است که پس از سال ها زندگي مشترک نياز به فداکاري بزرگي براي حفظ آن احساس مي شود. در زمانه اي که ساختن فيلم درباره ميان سالان مخاطره برانگيز است، شهامت سارا پولي 29 ساله براي توليد فيلمي با قهرمان هايي سالخورده ستودني است. شايد دور از او در مصاف با فيلم هاي بزرگ تري چون خون روان خواهد شد يا پيرمردها وطني ندارند، قافيه را به آنها ببازد. اما چه باک، لطافت و زيبايي اين فيلم اول فراموش نخواهد شد. يادآور اثر ارزشمند پل کاکس به نام معصوميت[2000] و مطالعه اي صميمانه درباره ازدواج هايي که سال ها دوام يافته اند[امري نه چندان متعارف در غرب امروز] با زوجي در راس درام که هنوز بعد از 4 دهه زندگي جذابيت خود را براي يکديگر حفظ کرده اند[فيونا: ناراحت نباش، من فقط دارم حافظه ام را از دست مي دهم].
ژانر: درام، عاشقانه.
براي مشاهده عکسهايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
(هومن)
جونو
Juno

کارگردان: جيسون ريتمن. فيلمنامه: ديابلو کودي. موسيقي: مت مسينا. مدير فيلمبرداري: اريک استيلبرگ. تدوين: دينا ئي. گلاوبرمن. طراح صحنه: استيو سيکلد. بازيگران: الن پيج[جونو مک گاف]، مايکل سرا[پاولي بليکر]، جنيفر گارنر[ونيسا لورينگ]، جيسون بيتمن[مارک لورينگ]، آليسون جني[برن مک گاف]، جي. کي. سايمونز[م کمک گافه، اليويا ثريلباي[لي]. 96 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا، مجارستان. نامزد جايزه اسکار بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه اصيل، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران آمريکا، نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلم به انتخاب تماشاگران و نامزد 4 جايزه ديگر از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول و بهترين فيلمنامه از انجمن منتقدان فيلم اوهايو، ، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول-بهترين فيلمنامه- بازيگر خوش آتيه/سرا از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان فيلم دالاس فورت ورث، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن-بهترين فيلمنامه و جايزه پالين کيل از مراسم انجمن منتقدان فيلم فلوريدا، برنده جايزه ويژه داوران جوان و نامزد جايزه بزرگ بهترين فيلم از جشنواره گيخون، نامزد گولدن گلاب بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين فيلمنامه و....
جونو دانش آموز دبيرستاني بعد از مدتي دوستي با پاولي بليکر-يک از هم مدرسه هاي و عضو تيم دوي ميداني- تصميم مي گيرد تا اولين تجربه جنسي اش را با وي صورت دهد. اين تجربه منجر به حاملگي وي مي شود. جونو پس از مشورت با دوستش لي و مراجعه ناموفق براي سقط فرزند ناخواسته، تصميم مي گيرد تا کودک را به دنيا آورده و سپس آن را در اختيار زوجي قرار دهد که قادر به بچه دار شدن نيستند. پس از مدتي زوج مارک و ونيسا لورينگ را پيدا مي کنند. زوجي مرفه که از بچه دار شدن نوميد شده و به نظر مي رسد بهترين گزينه باشند. بعد از ملاقات و امضاي ورقه هاي قانوني پدر جونو مادرخوانده اش شروع به مراقبت از وي مي کنند. اما با نزديک شدن به زمان به دنيا آمدن کودک همه چيز به هم مي ريزد.
چرا بايد ديد؟
راجر ايبرت و چند منتقد ديگر با ديدن اين فيلم کوچک، جمع و جور و کمدي ميان خيل فيلم درام به شدت سر ذوق آمده و ستايش هاي فراواني نصيب آن کرده اند. اتفاقي که در ميان اعضاي آکادمي اسکار هم تکرار شده و جونو را به يکي از 5 نامزد اصلي مراسم امسال تبديل کرده است. اما فارغ از اين هياهوها جونو يک فيلم متوسط رو به بالا است. يکي کمدي درام با فيلمنامه اي قابل قبول که موضوع آن بر تمامي فيلم سايه افکنده و ديدگاه هاي تماشاگران و منتقدان را تحت تاثير قرارداده است. البته توفيق تجاري اين فيلم کم هزينه[7 و نيم ميليون دلار بودجه در برابر 87 ميليون در آمد] نيز در اين روند بي تاثير نبوده است.
موضوع بارداري ناخواسته در ميان نوجوان ها و سرنوشت کودکان محصول روابط جنسي خارج از قراردادهاي مرسوم اجتماعي، چند دهه اي است که ذهن دولتمردان و روانشناسان اجتماعي را به خود مشغول کرده است. طبيعي است در کشوري چون آمريکا که هنوز بسيار از مردم مخالف سقط جنين هستند، از ميان بردن ثمره چنين همخوابگي هاي گناه محسوب مي شود و خيلي ها مانند جونو تشويق به تولد فرزندشان مي شوند. البته همه اين جوانان پدر و مادر فهميم و بامزه اي چون والدين او ندارند يا لاقل دوستي شفيق چون لي. اما مشکل اينجاست که جونو در خود آمادگي نگهداري از کودک را نمي يابد، ولي مارک نيز بعدها با وجود رسيدن به سومين دهه عمرش در خود آمادگي لازم را حس نمي کند. ببخشيد پس تکليف اين همه بچه بي صاحب چي مي شود؟!
پيشنهاد کارگردان و فيلمنامه نويس بروز علاقه و احساس مسئوليت نزد جونو نسبت به فرزند و حضور مفيد ونيسا است و اين که در پايان باز هم جونو و پائولي در کنار هم قرار گرفته اند. اما اين بار با درکي بيشتر نسبت به قبل و قبول مسئوليت. بازهم جاي شکرش باقي است. اما آن چه فيلم را ديدني مي کند تنها بازي يا فيلمنامه آن نيست. تيتراژ به شدت ديدني و حاشيه صوتي آن که پر از ترانه هاي روز و نوجوان پسند است، نقشي بزرگ در توفيق فيلم دارد.
جيسون ريتمن متولد 1977 مونترال و فرزند ايوان ريتمن کارگردان است. از 21 سالگي با فيلم Operation شروع به فيلمسازي کرده و با فيلم قبلي خود ا اين که سيگارمي کشيد متشکريم به شهرت رسيده است.
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.
براي مشاهده عکسهايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
(هومن)
مغول
Mongol

کارگردان: سرگئي بودروف. فيلمنامه: عارف عليف، سرگئي بودروف. موسيقي: توماش کاته لينن. مدير فيلمبرداري: روگيه اشتوفرز، سرگئي تروفيموف. تدوين: والديس اسکارسدوتير، زاخ اشتينبرگ. طراح صحنه: داشي نامداکوف. بازيگران: تادانوبو آسانو[تموچين]، هونگلي سون[جاموکا]، خولان چولون[بورته]، اودنيام اودسورن[تموچين جوان]، آماربولد توينبايار[جاموکاي جوان]، بايارتستسگ اردنبات[بورته جوان]، آمادو مامادکوف[تارگوتاي]، با سن[اسوگي]، بو رن[تايچار]. 120 دقيقه. محصول 2007 آلمان، قزاقستان، روسيه، مغولستان. نام ديگر: Mongol. نامزد اسکار بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه عقاب طلايي بهترين طراحي لباس/کارين لوهر و بهترين تدوين صدا/استفان کونکن مراسم آکادمي روسيه.
تموجين فرزند يکي از خان هاي مغول، پس از نامزد کردن دخترکي به نام بورته شاهد قتل پدرش اسوگي و تاراج ثروت وي مي شود. تموچين که به اسارت تارگوتاي در آمده، چند سال بعد موفق به فرار مي شود و تصميم مي گيرد تا با دشمنان خود جنگيده و مقام خاني را به چنگ آورد. او که بورته را نيز فراموش نکرده، به سراغ وي مي رود. پس از بازگشت به همراه بورته، بار ديگر دشمنان بر او تاخته و اين بار بورته را نيز از چنگ وي خارج مي کنند. تموچين ناچار به سراغ تنها دوستش جاموکا مي رود تا با کمک وي بورته را نجات دهد. جاموکاي و افرادش به تموچين در رهانيدن بورته از دست مرکيت ها کمک مي کنند. اما رفتار سخاوتمندانه تموچين در تقسيم غنايم با افراد، سبب مي شود تا آنها جاموکاي را رها و با تموچين همراه شوند. مدتي بعد تموچين بار ديگر اسير و زنداني مي شود. اين بار بورته که توسط راهبي پير از محل وي آگاه شده، براي رهانيدن وي عازم مي شود. تموچين با کمک بورته از زندان مي گريزد، و اين بار تنها نقشه اي که در سر دارد متحد کردن قوم مغول و دستيابي به کشورهاي بسيار است...
چرا بايد ديد؟
فيلم با ضرب المثلي مغولي آغاز مي شود: هرگز از يک توله متنفر نباش، چون ممکن است بچه يک ببر باشد.
جان کلام سازندگان مغول يا آخرين نسخه سينماي زندگي نامه چنگيزخان نيز گويا همين ضرب المثل بوده و تصميم به ساخت فيلم حماسي و باشکوه از زندگي اين مرد داشته اند. فراموش نکنيم که طولاني قصه درباره اين شخصيت خونخوار تاريخي نيز در دوره استيلاي استالين توسط واسيلي يان روسي نوشته شده - چنگيزخان[1939]، باتو[1941] و به سوي آخرين دريا[1954]- که قرار بوده همچون چنگيزخان دنيا را فتح کند. بي شباهت هم نبودند چون هر دو بر اساس ياساي خويش هر کاري را فقط با مرگ پاداش مي دادند!
از دو نسخه سينمايي زندگي نامه چنگيز[تا جايي که من به ياد دارم] با شرکت جان وين!!! و عمر شريف!! مي گذرم که هر دو جزو بدترين فيلم هاي سازندگانشان هستند. متاسفانه فيلم 1998 ساي فو و ليسي ماي-محصول چين و مغولستان، برنده 8 جايزه معتبر- را هم نديده ام. تنها فيلم نزديک به واقعيت، سريالي دهه هشتادي بود که از تلويزيون ايران هم به نمايش در آمد و مانند همين يکي مي خواست چنگيزخان را به چنگيزجان تبديل کند. خان زاده بخت برگشته اي که پدر و محبوب را از دست داده و براي باز پس گرفتن همسر و سروري پدر تصمي به جنگيدن مي گيرد. سرنوشتي پر از نامردي و خيانت و بدبختي که مي تواند با کمک حس همذات پنداري از اين شخصيت، خونخواري نازنين و محق بسازد. تنها تفاوت مجموعه قبلي و فيلم فعلي در ابعاد آنهاست. مغول با سرمايه اي 20 ميليون دلاري ساخته شده و قرار است اولين بخش از يک سه گانه باشد. فيلمي که از سوي قزاقستان[چرا مغولستان نه ؟!] به آکادمي ارائه شده و هر چند در از شانس زيادي برخوار نيست، اما محصولي عطيم است که مي تواند براي سينماي آن کشور اعتبار به همراه آورد.
بايد اعتراف کنم که چنگيزخان بر خلاف تصور ما که تاريخ کشورمان مملو از روايت هاي خونريزي مغولان است، از سوي مردم بسياري کشورها و حتي مورخين شان يک فاتح و مردي بزرگ قلمداد مي شود. شخصيتي کاريزماتيک مانند هيتلر که هنوز دوستداران بسيار دارد. بديهي است زندگي نامه او به عنوان قصه اي که به دفعات روايت نشده و هنوز تازگي خود را حفظ کرده، مورد توجه فيلمسازان قرار گيرد. سرگئي بودروف در اولين بخش از تريلوژي خود تنها به دوره جواني و آغاز شکل گيري امپراطوري مغول پرداخته است. فيلم در قزاقستان و چين فيلمبرداري شده و پر از صحنه هاي چشمگير نبرد است و از تموچين قهرماني منصف و همسر نواز تصوير مي کند. او اولين مغولي است که به خاطر يک زن جنگ مي کند. اگر مدتي است فيلمي حماسي و بزرگ نديده ايد، مغول همه چيز دارد. فراموش کنيد که اين مرد بعدها موسس امپراطوري هزار ساله اي مي شود که نيمي از جهان را زير فرمان خود داشته و خون هاي زيادي مي ريزد. مغول تاکنون در کشورهاي اندکي از جمله روسيه[نزديک به يک 8 ميليون دلار در آمد] به نمايش در آمده، اما نامزدي اسکار بهترين فيلم خارجي راه را براي پخش جهاني آن باز خواهد کرد.
سرگئي ولاديميروويچ بودروف متولد 1948 خاباروفسک از فيلمسازان مشهور روسيه و دنياست که از ميانه دهه 1970 به کارگرداني اشتغال دارد. معروف ترين فيلم هاي او آزادي بهشت است[1989]، اسير قفقازي[1996]، Running Free [1999] و بوسه خرس[2002] است.
ژانر: درام، تاريخي.
(هومن)
ناقوس غواصي و پروانه
The Diving Bell and the Butterfly

کارگردان: جولين شنابل. فيلمنامه: رونالد هاروود بر اساس داستاني از ژان دومينيک بائوبي. موسيقي: پل کانته لون. مدير فيلمبرداري: يانوش کامينسکي. تدوين: ژوليت ولفلينگ. طراح صحنه: مايکل اريک، لوران اوت. بازيگران: ماتيو آمالريس[ژان دومينيک بوبي]، امانوئل سينيه[سلين دسمولن]، ماري ژوزه کروز[هنريت دوران]، آن کونسيني[کلود]، پاتريک شسنه[دکتر له پاژ]، نيلز ارشتروپ[روسن]، اولتاز لوپز گارمنديا[ماري لوپز]، ژان پي ير کسل[پدر لوسين]، ماريان هنز[ژوزفين]، مکس فون سيدو[پاپينو]. 112 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. نام ديگر: The Diving Bell and the Butterfly. نامزد اسکار بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين و فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتاي بهترين فيلم خارجي و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-کارگرداني و بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه طلاي بهترين فيلمبرداري از مراسم Camerimage، برنده جايزه بهترين کارگرداني-جايزه تکنيک براي کامينسکي و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد 7 جايزه اصلي از مراسم سزار، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين کارگرداني-بهترين فيلم خارجي و نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و...
ژان دومينيک بوبي 43 ساله، سردبير يکي از مشهورترين مجلات مد دنيا- Elle- زندگي مرفه و شادي را مي گذراند. اما در 8 دسامبر 1995 ناگهان قرباني يکي از نادرترين بيماري هاي دنيا مي شود. بوبي کنترل تمامي عضلات خود به استثناي پلک چشم چپ را از دست داده و فلج مي شود. چشم و مغر وي کار مي کند، اما ظاهراً راهي براي ارتباط با دنياي پيرامون وجود ندارد. تا اينکه هنريت درمانگر وي شروع به آموزش الفباي خاص ابداعي اش به وي مي کند، تا با بوبي بتواند با کمک پلک چشم چپ خود با ديگران ارتباط برقرار کند. اين کار 14 ماه به طول مي انجامد و بوبي تلاش مي کند تا از اين طريق داستان زندگي خويش را اندک اندک-با کمک يک دستيار- به نگارش در آورد.
چرا بايد ديد؟
يقين دارم بسياري از سينما دوستان، فيلم هايي خوبي درباره عظمت اراده و روح آدمي ديده اند. نمونه هاي دم دستي مثل پرواز بر فراز آسمان ها[لوئيس گيلبرت] درباره داگلاس بادر که با وجود از دست دادن پاهاي خود توانست بهترين خلبان جنگنده بريتانيا در دوران جنگ جهاني دوم شود، هنوز فراموش نشده اند. اما حکايت مردي موفق از هر نظر که در اوج کارنامه شغلي خويش به سر مي برد و ناگهان خود را همچون غواصي گرفتار در ناقوس غواصي مي بيند که اجازه صحبت، تماس و هر گونه رابطه اي با دنياي پيرامون را از وي سلب کرده است، چيز ديگري است. او پروانه اي است که ياد مي گيرد افسوس خوردن به حال خويش را رها کرده و با دو چيزي که به غير از آن چشم چپ برايش به جاي مانده، يعني قدرت تخيل و خاطرات اش آواز قوي خود را سر دهد. بوبي با استفاده از همين عناصر کتاب زندگي نامه اش با نام ناقوس غواصي و پروانه را تاليف مي کند و فقط دو روزپس از انتشار آن در سال 1997 فوت مي کند.
جولين شنابل متولد 1951 بروکلين، از نقاشان مشهور نو اکسپرسيونيت آمريکاست که از 1996 با ساختن فيلم بسکوايت -درباره نقاشي جوان به نام ژان ميشل بسکوايت- شروع به فيلمسازي کرد. فيلم جوايزي گرفت و مورد توجه منتقدان نيز واقع شد، اما دومين فيلمش به نام پيش از آن شب فرا رسد[2000] با شرکت خاوير باردم در نقش شاعر و نويسنده همجنسگراي کوبايي رينالدينو آره ناس او را به عنوان مولفي اصيل به جهانيان شناساند. ناقوس غواصي و پروانه سومين فيلم اوست که با فاصله 7 سال از دومين فيلمش به نمايش در آمده و بار ديگر زندگي يک هنرمند را به تصوير کشيده است. فيلمبرداري فوق العاده بديع کامينسکي که اغلب از نقطه ديد بوبي صورت گرفته از نقاط قوت اثر محسوب مي شود. رقيبي سرسخت براي ديگر نامزدهاي امسال مراسم اسکار که بيرون کردنش از ميدان کار ساده اي نيست!
ژانر: درام، زندگي نامه.
براي مشاهده عکسهايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
منبع: مجله الکترونیکی مبین
(هومن)
خيزش اوباش/خيزش پياده نظام
Rise of the Footsoldier

کارگردان: جولين گيلبي. فيلمنامه: جولين گيلبي، ويل گيلبي. موسيقي: سندي مک للاند، راس کولوم. مدير فيلمبرداري: علي اسد. تدوين: جولين گيلبي، ويل گيلبي. طراح صحنه: ماتيو باتن. بازيگران: ريکي هارنت[کارلتون ليچ]، تري استون[توني تاکر]، کريگ فيربراس[پت تيت]، رولند مانوکيان[کريگ رولف]، فرانک هارپر[جکوومز]، بيلي موري\ميکي استيل]، نيل مسکل[دارن نيکولز]، ايان ويرگو[جيمي گرنوک]، کارولاين رز[دني]، ديو لجنو[بيگ جان]، اميل بيچام[کلي]، لارا بلمونت[کارن]. 113 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
داستان زندگي جواني جشن به نام کارلتون ليچ در اواخر دهه 1980 که از دعواهاي خياباني و اوباشيگري در مسابقات فوتبال آغاز کرده و به عضو يکي از بدنام ترين گروه هاي تبهکاري منطقه لندن و اسکس تبديل مي شود.
چرا بايد ديد؟
اوباشي گري در حاشيه مسابقات فوتبال پديده اي انگليسي است. زمينه اي مساعد براي بروز رفتارهاي خشونت آميز و ناهنجار از سوي طبقات فرو دست اجتماع که هرج و مرج را بهترين راه يافتن تعادل روحي و پول يا موقعيت مي دانند. پديده اي که در تاريخ معاصر انگلستان-مخصوصاً دوران تاچر- وجوهي سياسي هم پيدا مي کند. اما کارلتون ليچ جزو کساني نيست که سياست هاي تاچر او را آزرده باشد، او يک تبهکار بالفطره است که اوباشي گري مقدمه شکل گيري سيماي او به مثابه يک دشمن جامعه مي تواند باشد. او تشنه قدرت و قدرت نمايي است و فيلم داستان سه دهه نبرد بي رحمانه وي براي رسيدن به قدرت و حفظ آن است. داستاني واقعي، هراس آور و براي کساني که از خشونت مي گريزند، در يک کلام تهوع آور....
خيزش اوباش/خيزش پياده نظام يک فيلم مستقل 4 ميليون دلاري و سومين کار [دو فيلم قبلي او روز بازخواست 2002 و Rollin' with the Nines2006 نام داشت] جولين گيلبي است. هر سه فيلم گيلبي درباره تبهکاران انگليسي و در ژانر اکشن است که با الهام از فيلم هاي سام رايمي، پيتر جکسون، رابرت رودريگر و هموطنش گاي ريچي ساخته شده اند. گيلبي متولد 1989 است و از 14 سالگي با ساختن فيلم هاي خانگي شروع به فيلمسازي کرده و در 1994 برنده يک بورس تحصيلي در رشته سينما-دانشگاه ادينبرو، جايي که لين رمزي کارگردان شکارچي موش درس خوانده- شده است. اولين فيلمش که ساختن آن 3 سال به طول انجاميد، فروشي جهاني موفقي داشت. دومين فيلمش نامزدي جايزه بافتا را برايش به ارمغان آورد. خيزش اوباش اگر کامل ترين فيلم وي تا امروز نباشد، لااقل براي ترغيب مخالفان خشونت به ستايش از فيلم وي بهترين است. سکانس آغازين فيلم که اوباش با يکديگر و پليس درگير مي شوند، به دليل حذف موسيقي و استفاده از افکت هاي صوتي خرد شدن استخوان ها و دريده شده گوشت و پوست طرفين تکان دهنده است. يقين دارم هر کس با ديدن اين صحنه به خيل مخالفان خشونت خواهد پيوست، چون از طنز خاص گاي ريچي در اين فيلم خبري نيست. و همين دستاورد کمي براي يک فيلمساز محسوب نمي شود، دستاوردي که نمايش جذابيت هاي زندگي دشمنان جامعه-سکس، پول و قدرت- در سکانس هاي بعدي مي تواند از تاثير آن بکاهد!
ژانر: اکشن.
براي مشاهده عکسهايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
(هومن)
شب متعلق به ماست
We Own the Night

نويسنده و کارگردان: جيمز گري. موسيقي: وويچک کيلار. مدير فيلمبرداري: خواکين باکا-آساي. تدوين: جان اکسلراد. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[رابرت"بابي" گرين]، اوا مندز[آمادا خوارز]، مارک والبرگ[سروان جوزف"جو" گروسينسکي]، رابرت دووال[معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي]، الکس ويدوف[واديم نژينسکي]، دومينيک کولون[فردي]، دني هاچ[جامبو فالستي]، اولگ تاکتاروف[پاول لوبيارسکي]، موني موشونوف[مارات بوژايف]، توني موسانته[سروان جک شاپيرو]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
نيويورک، سال 1988. يک محموله بزرگ ماده مخدر در شهر پخش شده و با خود موجي از تبهکاري و خشونت بي سابقه به همراه اورده است. نيروي پليس که از فقدان مواد قانوني لازم و از همه مهم تر اسلحه و نفرات رنج مي برد، قادر به جلوگيري از قاچاق چيان مسلح نيست. کار به جايي رسيه که هر ماه حداقل دو پليس کشته مي شود. جنگي که آغاز شده به زودي دامن گنهکار و بيگناه را با هم مي گيرد. تبهکاران که کلوب شبانه اي در برايتون بيچ متلعق به مارات بوژايف را پاتوق خود کرده اند، سعي دارند مدير آنجا- رابرت "بابي" گرين- را به سوي خود جذب کنند. اما بابي با تمام قوا تلاش مي کند از دنياي تبهکاران فاصله گرفته و خود را درگير کارهاي کثيف نکند. بابي با وجود اين که طرز زندگي دور از عرفي دارد، اما سخت دل بسته دوست دخترش آماداست و تنها رويايش راه انداختن کلوب تازه اي در منهتن است. اما پدر- معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي- و برادرش- سروان جوزف"جو" گروسينسکي- که در خدمت نيروي پليس هستند، از وي مي خواهند تا خود را از اين دنيا بيرون بکشد. بابي مخالفت مي کند و در حمله افراد برادرش به کلوب دستگير مي شود. جو خيلي زود بابي را آزاد مي کند، اما در بازگشت به خانه هدف گلوله تبهکاران قرار مي گيرد. همه چيز عليه بابي است، و همين امر باعث مي شود تا سرانجام بابي طرفي اختيار کند. جو در بيمارستان بستري است و بابي با کمک يکي از همکاران پدرش سعي مي کند تا ردي از پناهگاه قاچاقچيان مواد پيدا کند. محل بسته بندي و توزيع مواد کشف مي شود، اما پليس ناچار مي شود واديم نژينسکي- خواهر زاده بوژايف و يکي از خطرناک ترين تبهکاران روس- را پس از دستگيري رها کند. قاچاق چيان روس که خبرچين بودن بابي را دريافته اند، سعي کنند تا او را از ميان بردارند. بابي که به خدمت نيروي پليس در آمده، شاهد کشته شدن پدرش توسط آنها مي شود. اما وقايع هولناک بزرگ تري نيز در راه هستند....
چرا بايد ديد؟
جيمز گري متولد 1969 را با اولين فيلمش اودساي کوچک شناختيم. فيلمي که در 24 سالگي آن را کارگرداني کرده بود، اما حاصل کارش فيلمي به غايت خوش ساخت و تيره درباره روابط ميان مافياي روس در آمريکا بود. اودساي کوچک از سوي منتقدان تحسين شد و جايزه شير نقره اي جشنواره ونيز را ربود. همه منتظر بودند تا گري بلافاصله و به پشتوانه اين توفيق دست به کار ساختن فيلم بعدي شود. اما زمان گذشت و درست زماني که همه جيمز گري را فراموش کرده بودند با فيلم محوطه/ياردز [2000] بازگشت.
گري در نيويورک[کوئينز] بزرگ شده و در مدرسه سينمايي دانشگاه جنوب کاليفرنيا درس خوانده است. تصميم داشت تا نقاش شود، ولي در نوجواني با فيلم کاپولا آشنا شد و راه خود را عوض کرد. پدر و مادرش از مهاجران روس هستند و هر سه فيلمي که ساخته در محيطي مي گدرند که او به خوبي مي شناسد. [ياردز را در محله اي ساخته که خود در آن بزرگ شده است]. گري تاکنون دو بار براي فيلم هاي ياردز و شب متعلق به ماست نامزد دريافت نخل طلاي جشنواره کن بوده است. او هم اکنون سرگرم کار روي فيلم بعدي خود به نام دو عاشق است که امسال به نمايش در خواهد آمد.
شب از آن ماست که نام خود را از شعار پليس نيويورک در دهه 1980 گرفته[به عنوان قولي به مردم براي کنترل کارهاي غير قانوني که در شب انجام مي گيرد، از جمله تجارت مواد مخدر]است، شايد در مقايسه با قول هاي شرقي ديويد کراننبرگ خشونت زيادي از مافياي روس را به نمايش نمي گذارد. البته هدف گري همچون دو فيلم پيشين خود نيز بيشتر نمايش تراژدي زندگي دو مرد در دو سوي قانون است که در اودساي کوچک از وراي رابطه دو برادر به بهترين وجه روايت کرده بود. محوطه/ياردز نيز آن در رابطه ميان دو دوست تصوير مي کرد و اينک بار ديگر دو برادر که ظاهراً در دو سوي قانون قرار دارند و يکي از آنها بايد وفاداري خود به خانواده اش و درستکاري اش را نيز اثبات کند. خط قصه بعد از تماشاي از دست رفتگان اسکورسيزي که قصه اي مشابه داشت، اندکي تکراري به نظر مي رسد.
اما شب متعلق به ماست يک فيلم 21 ميليون دلاري با بازي هاي خوب، فيلمبرداري درخشان و پيرنگ هاي فرعي جذاب-مانند رابطه واقعاً عاشقانه آمادا و بابي- و کار چيره دستانه گري با صدا و تصوير است که سبب مي شود تا فيلم را به عنوان يک کار جنايي بسيار خوش ساخت تا انتها دنبال کنيد. فقط تنها نتيجه اي که شايد بگيريد اين است: نبرد براي کنترل شب بيهوده است!
ژانر: جنايي، درام، مهيج.
(هومن)
کودک گمشده
Gone Baby Gone

کارگردان: بن افلک. فيلمنامه: بن افلک، آرون استوکارد بر اساس داستاني از دنيس لهين. موسيقي: هري گرگسون ويليامز. مدير فيلمبرداري: جان تال. تدوين: ويليام گولدنبرگ. طراح صحنه: شاروتسايمور. بازيگران: کيسي افلک[پاتريک کنزي]، ميشله موناهان[آنجي جنارو]، مورگان فريمن[جک دويل]، اد هريس[رمي برسنت]، جان اشتون[نيک پول]، امي رايان[هلن مک کريدي]، امي مديگان[بئا مک کريدي]، تايتوس وليور[لايونل مک کريدي]، مايکل کنت ويليامز[دواين]. 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر ن نقش مکمل/امي رايان، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان و نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين کارگردان خوش آتيه و نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منقدان فلوريدا، نامزد جايزه گولدن گلاب جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جايزخ بهترين کارگرداني و جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن ملي منتقدان آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان نيويورک، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان فونيکس، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از اتحاديه بازيگران، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان منطقه واشنگتن دي سي.
دورچستر، يکي از خشن ترين محله هاي بوستون. وقتي آماندا مک کريدي 4 ساله گم مي شود، عمه او بئاتريس مک کريدي دو کارآگاه خصوصي به نام هاي پاتريک کنزي و آنجي جنارو را براي يافتن وي اجير مي کند. اين دو کارآگاه با وجود اين که تجربه زيادي در مورد پرونده هايي اين چنين ندارند، به دليل زيستن در همان محله و آشنايي با آدم هاي آنجا انتخاب شده اند. چون بئاتريس مي داند که خيلي ها حاضر به همکاري يا صحبت با پليس نيستند. اولين شخص در اين ليست، مادر آماندا است که سابقه خوبي هم ندارد. تلاش هاي اين دو کارآگاه ابتدا چندان موفقيت آميز نيست، اما همکاري شان با رمي برسنت افسر پليس و سپس بازجويي از هلن مادر آماندا بسياري چيزها را روشن مي کند. او معتاد است و چندين بار در جابجايي مواد مخدر نيز به فروشنده ها کمک کرده است. و در يکي از اين دفعات با کمک دوستي سعي کرده تا پول هنگفتي را از قاچاقچيان بدزد و همين عمل باعث کشيده شدن پاي فرزندش به اين ماجرا شده است. کنزي و جنارو به زودي خود را در حال گرفتن رد قاچاقچيان مواد، تبهکارن و کودک آزاران مي يابند، اما موفق به يافتن آماندا نمي شوند. اين کار رابطه کينزي و جنارو را نيز متزلزل مي کند. چند ماه بعد پسر بچه ديگري ربوده مي شود و يکي از دوستان کينزي با اطلاعاتي قيمتي به سراغ وي مي آيد. در حمله به منزل آدم ربايان همکار رمي زخمي مي شود. کينزي نيز پس از درک اين موضوع که کودک دزديده شده مورد آزار جنسي قرار گرفته و کشته شده، کودک آزار را به قتل مي رساند. او اينک قهرمان است و جنارو نيز او را بخشيده، ولي هنوز اميد يافتن آماندا وجود دارد...
چرا بايد ديد؟
بن افلک براي دوستداران سينماي آمريکا نامي آشناست. بازيگر اسکاري و خوش قيافه که مدت هاست تهيه کنندگي، فيلمنامه نويسي و اينک کارگرداني را به کارنامه هنري خود افزوده است. البته کمتر کسي وجود دارد که اولين تجربه او در فيلمسازي من همسر لزبينم را کشتم، از چنگک قصابي آويزان کردم و حالا در ديزني لند مشغولم[1993] را ديده باشد و به ياد بياورد. يک کمدي 16 دقيقه اي درباه دنياي پشت صحنه فيلمسازي که نامش را مديون نمايشنامه آرتور ال. کوپيت[آه پدر، پدر بيچاره، مامان تو را در گنجه آويزان کرده و من خيلي غمگينم] بود. پس عجالتاً کودک گمشده را به عنوان اولين تجربه اش مي پذيريم و به تماشاي آن مي نشينيم. و بر خلاف انتظار با فيلمي هوشمندانه و بسيار دور از کارنامه بازيگري افلک روبرو مي شويم. کودک گمشده يک فيلم کارآگاهي بسيار امروزي، هوشمندانه و اخلاقي است.
تصوير کاملي از زندگي واقعي در آمريکا و سکون و رخوتي که بر آن حاکم است. روابط از هم گسيخته، سودجويي، قر، مواد مخدر و... که باعث مي شود کينزي و جنارو نيز در پايان-زماني که آماندا را يافته اند- با يک دوراهي بزرگ اخلاقي روبرو شوند. اين پرونده همه چيز اين دو نفر را به مخاطره مي افکند از رابطه شخصي شان تا زندگي و سلامت عقل شان و اينها چيز کمي نيست. زماني که معماي کودک ربايي حل مي شود، غير از حيرت و شوک چيزي در انتظار بازيگران و تماشاگران نيست. اين که چگونه بستگان نزديک يک کودک معصوم با زندگي او قمار مي کنند و اينها در همين همسايگي ما اتفاق مي افتد. و به دست کساني که خود بايد حافظ قانون باشند، اما ضعف هاي انساني و قابل درک شان سبب تغيير جايگاه و باورهاي شان مي شود.
بن افلک در اولين تجربه کارگرداني خود اقتباسي بسيار زيبا از دنيس لهين[نويسنده Mystic River] به نمايش مي گذارد و ثابت مي کند اميدهاي که با نوشتن فيلمنامه ويل هانتيگ عزيز به وجود آمده بود، بيهوده نبوده است. ارزو مي کنم بيشتر به کارگرداني بپردازد. بازي برادرش کيسي افلک و اد هريس از نکات قابل توجه فيلم است.
ژانر: جنايي، درام، راز آميز.
براي مشاهده عکس هايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
(هومن)
يتيم خانه
Orfanato, El

کارگردان: خوآن آنتونيو بايونا. فيلمنامه: سرگيو سانچز. موسيقي: فرناندو ولازکز. مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا. تدوين: النا روئيز. طراح صحنه: جوزف روزل. بازيگران: بلن روئه دا[لورا]، فرناندو کايو[کارلوس]، روگر پرنسيپ[سيمون]، ميبل ريورا[پيلار]، مونته سرا کارولا[بنينا]، آندرس گرتروديکس[انريکه]، ادگار ويوار[بالابان]، اسکار کاساس[توماس]، جورجينا آولاندا[ريتا]، کارلا گورديلو آليسيا[مارتين]، آلخاندرو کامپوس[ويکتور]، کارمن لوپز[آليسيا]، اسکار لارا[گيلرمو]، جرالدين چاپلين[آئورورا]. 110 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، اسپانيا. نام ديگر: The Orphanage. برنده جوايز بهترين بازيگر زن/بلن روئه دا، بهترني طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري، بهترين فيلم، بهترين تدوين، بهترين کارگردان تازه کار، بهترين صدا برداري و نامزد موسيقي و بهترين فيلمنامه از مراسم سينمايي بارسلونا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدين رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين فيلم، بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر مرد/روگر پرنسيپ، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/جرالدين چاپلين از مراسم گويا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه هئت داوران از جشنواره سن پائولو.
لورا پس از خريد يتيم خانه اي که کودکي اش را انجا گذرانده بود، تصميم مي گيرد تا در آنجا ساکن شده و پس از بازسازي بار ديگر پناهگاه کودکان بي سرپرست بنمايد. در اولين روزهاي ورود به يتيم خانه و در گردشي ساحلي، لورا متوجه مي شود که پسرش سيمون دوستي خيالي براي خود يافته است. اين واقعه کم کم راه را براي نگراني لورا باز مي کند، چون وقايعي غير قابل توضيح در آنجا شروع به رخ دادن مي کند. تا اينکه در روز جشن پايان بازسازي، سيمون گم شده و در جستجو براي يافتن وي پاي لورا نيز مي شکند. پس از ناکامي پليس در يافتن ردي از پسر گمشده، لورا گروهي پير روانشناس متخصص تحقيق در امور فوق طبيعي را به يتيم خانه دعوت مي کند. هدف وي يافتن ردي از فرزند گمشده و علت بروز اين حوادث است. پيرروانشناس ها با کمک مديومي به نام آئورورا شروع به کار مي کنند، اما قدم اصلي را بايد خود لورا بردارد. کاري که چندان راحت نيست....
چرا بايد ديد؟
خوآن آنتونيو بايونا متولد 1975 بارسلونا، کاتالونياي اسپانيا نام آشنايي نيست. او با ساختن فيلم کوتاه باعث افتخار من است و کسب دو جايزه از جشنواره هاي بارسلونا و تولوز آغاز کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه ديگر به کارگرداني فيلم هاي ويديويي، تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي روي آورد. اسپانيايي ها او را به خاطر کليپ هايي که براي گروه موسيقي OBK، Fangoria، Ella Baila Sola ساخته مي شناسند. يتيم خانه اولين فيلم بلند سينمايي اوست که با کمک و تهيه کنندگي گيلرمو دل تورو ساخته که در جشنواره فيلم هاي فانتزي استيگز 1993 با هم آشنا شدند. کسي که در طول دو دهه پيش ثابت کرده که يکي از بهترين روايان قصه هاي راز و خيال است. هزارتوي پان به عنوان کامل ترين اثر وي تا امروز مويد اين نظر است و اين که او مي کوشد تا کساني را که قدرت گذاشتن پا جاي پاي وي دارند را حمايت کنند. نوعي پدرخواندگي که نتيجه آن کسب نمايندگي رسمي اسپانيا توسط يتيم خانه براي حضور در ميان نامزدهاي اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است.
يتيم خانه بر خلاف هزارتوي پان که قصه اي پريوار داشت، يک داستان اشباح است. خانه اي نفرين شده و گذشته اي مرموز که منجر به نابودي پسر بچه مي شود. تا اينجا يتيم خانه مي تواند يک فيلم معمولي در اين ژانر به نظر برسد، اما تاثير دل تورو و سبک وي در اينجا رخ مي نماياند. بازيگران اين درام هراس انگيز راهي در سکانس پاياني فيلم همچون سکانس انتهايي هزارتوي پان راهي يکسان را انتخاب مي کنند: پناه بردن به سرزمين خيال/مرگ...
خوشبختانه کارگردان يتيم خانه به سبک و سياق فيلم هاي گونه ترسناک حمامي از خون براي تماشاگر تدارک نديده، اما در رازآميز بودن دست کمي از ديگران[آلخاندرو آمنبار] ندارد. هزارتوي پان يک آليس در سرزمين عجايب بالغ بود، اما نمي توانم بگويم که يتيم خانه يک پيتر پان بزرگسالان است. با اين وجود ديدني است!
ژانر: درام، ترسناک، راز آميز، مهيج.
براي مشاهده عکسهايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
(هومن)
اليزابت: عصر طلايي
Elizabeth: The Golden Age

کارگردان: شکار کاپور. فيلمنامه: ويليام نيکلسون، مايکل هيرست. موسيقي: کرگ آرمسترانگ، اي. آر. رحمان. مدير فيلمبرداري: رمي آده فاراسيان. تدوين: جيل بيلکوک. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: کيت بلانشت[ملکه اليزابت اول]، جفري راش[سر فرانسيس والسينگهم]، کلايو اوئن[سر والتر رالي]، رايس ايفانس[رابرت رستون]، خوردي مولا[فيليپ دوم شاه اسپانيا]، ابي کورنيش[بس تراکمورتون]، تام هولاندر[سر امياس پوله]، سامانتا مورتون[مري استورات]، آنتوني کاريک[کاردينال اسپانيا]، ديويد ترلفال[دکتر جان دي]، ادي ردماين[تامس بابينگتون]. 114 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، فرانسه، آلمان. نام ديگر: The Golden Age، Elizabeth - L'âge d'or، Elizabeth - Das goldene Königreich. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گولدن گلاب بهترين بازيگر زن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مارسم اتحاديه بازيگران سينما.
داستان مقطعي طوفاني از زندگي اليزابت اول، يکي از بزرگ ترين ملکه هاي تاريخ که در فاصله سال هاي 1558-1603 قريب به 45 سال بر تخت سلطنت انگلستان تکيه زد. دوره اي که در آن مري، ملکه اسکاتلند و خويشاوند او با فيليپ پادشاه انگلستان همداستان شده و براي از ميان برداشتن او توطئه چيني کردند. اما حضور مشاوري قدرتمند چون والسينگهام در کنار اليزابت و اراده نيرومند ملکه سبب شد تا توطئه ها کشف و بي اثر شود. اما اليزابت مجبور بود همزمان با يکي از بزرگ ترين ماجراهاي شخصي زندگي خود نيز دست و پنجه نرم کند: دل بستن به دريانورد جسور و خوش قيافه اي به نام والتر رالي که به افتخار او بخشي از قاره تازه کشف شده آمريکا را به افتخار وي، ويرجينيا نامگذاري کرده بود. مردي که دل به گرو عشق نديمه ملکه داده و پنهاني با وي ازدواج کرده است....
چرا بايد ديد؟
شکار کاپور متولد 1945 لاهور، پنجاب بازيگر، تهيه کننده و کارگرداني است که با اولين فيلمش معصوم در 1983 به موفقيت و شهرت عظيمي در سينماي هند دست يافت. فيلم هاي بعدي وي نيز در محدوده سينماي هند بسيار موفق بودند و چندين جايزه از مراسم Filmfare نصيبش کردند، اما پخش جهاني ملکه راهزن که بر اساس سرگذشت واقعي فولان ديوي ساخته بود او را به همه منتقدان و سينما دوستان جهان شناساند. ملکه راهزن از سينماي رايج هند فاصله بسيار داشت، فيلمي خشن، بدون رقص و آواز و بدون هنرپيشه هاي مشهور باليوود...
اما شهرت جهاني 4 سال بعد با اليزابت در انتظارش بود. فيلمي که هم او و هم بازيگر نخست فيلمش -کيت بلانشت- را شهره عالم کرد. با اليزابت بود که به جايزه بافتا و گولدن گلاب نزديک شد، اما فيلم بعديش-چهار پر- با وجود بهره مند بودن از بودجه اي 80 ميليون دلاري و ستارگاني شناخته شده، يک شکست کامل و همه جانبه به دنبال داشت. شايد از اين روست که بار ديگر به دنبال سکه شانس خود برگشته و بعد از وقفه اي 5 ساله بازگشته و ادامه اي بر فيلم موفق ده سال پيش خود ساخته است.
فيلم به رغم تکيه بر داستاين واقعي مانند اغلب دنباله بر خط موفقيت فيلم پيشين گام برمي دارد. اليزابت بار ديگر بايد آزموني سخت را همزمان در زندگي سياسي و شخصي خويش از سر بگذراند. البته اين بار سهمگين تر، چون پادشاه اسپانيا به تاج و تخت وي نظر دارد و با ناوگان مجهز خود به سوي انگلستان به راه افتاده است. اليزابت بر خلاف فيلم قبلي اين بار در سني است که بريدن از دل بستگي عاطفي اش به يک مرد کار چندان راحتي به نظر نمي آيد و همين امر بر مهابت واقعه مي افزايد. اليزابت هر چند بار ديگر موفق مي شود تا با چشم پوشي از عشق به يک مرد و وقف خود در راه خدمت به ميهن اش-که منجر به پيدايش دوران طلايي صلح و آرامش در انگلستان مي شود- تعادلي به زندگي خويش ببخشد، اما قلب مجروحش و لقب ملکه باکره او را آزار خواهد داد. او باقيمانده معصوميت خود را در اين آزمون با پذيرش اکراه آميز گردن زدن مري از کف مي دهد، عشق را به بوته فراموشي مي سپارد و تصميم مي گيرد همچون يک مرد در جمع مردان ظاهر شود.
فيلم با صحنه هايي همچون رقص والتر رالي با نديمه زينت يافته که تماشاگر را به ياد قسمت پيشين خواهد انداخت، اما از رئاليسم خشن فيلم پيشين دور است. بيشتر به فيلمي حماسي/تاريخي شباهت دارد که بايد به عنوان درسي از تاريخ-در زمانه اي که کمتر کسي حوصله کتب قطور تاريخ را دارد- آن را ديد و با ياد قسمت پيشين دل خوش کرد. هر چند تمامي عوامل موفقيت فيلم قبلي-مانند بازيگران اصلي اش، بلانشت و راش- را در خود داشته باشد!
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ.
براي مشاهده عکس هايي از اين فيلم اينجا کليک کنيد
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
شب هاي بلوبري من
My Blueberry Nights

کارگردان: وونگ کار واي. فيلمنامه: وونگ کار واي، لارنس بلاک بر اساس داستاني از کار واي. موسيقي: شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: ويليام چانگ. طراح صحنه: ويليام چانگ. بازيگران: نورا جونز[اليزابت]، جاد لا[جرمي]، ديويد استراتين[آرني]، ناتالي پورتمن[لسلي]، هکتور اي. لگوئيلوف[آشپز کافه]، ريچل وايس[سو لاين]، چان مارشال[کاتيا]. 111 دقيقه. محصول 2007 هنگ کنگ، چين، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
اليزابت پس از يک جدايي دردناک از محبوبش، تصميم گيرد تا براي پشت سر گذاشتن زندگي و خاطرات تلخ گذشته اش در داخل آمريکا سفر کند. وي همزمان با کافه دار جواني به نام جرمي آشنا مي شود و براي درآوردن خرج سفر شروع به پيشخدمتي مي کند. اليزابت در محل کار خود با مشتريان مختلفي- که آرزوهايشان بزرگ از خودشان است- آشنا مي شود، از جمله يک افسر پليس غمگين و همسرش که او را به خاطر مردي ديگر ترک کرده و هنرپيشه اي که مرتباً بدشانسي مي آورد و سعي دارد تا نظمي به کار خود بدهد. او پس از برخورد با اين افراد تنهايي عميق، خلاء و استرس را شناخته و درمي يابد که سفر را بايد از اعماق روح خود آغاز کند...
چرا بايد ديد؟
شب هاي بلوبري من اولين فيلم انگليسي زبان وونگ کار واي است که با هزينه اي معادل 10 ميليون دلار توليد و اولين بار در جشنواره کن سال گذشته به نمايش در آمد.
وونگ کار واي متولد 1956 شانگهاي است. اما در 5 سالگي برادر و خواهرس را ترک و به هنگ کنگ مهاجرت کرده است. تا 13 سالگي قادر نبود به لهجه اهالي هنگ کنگ[کانتوني] سخن بگويد. هرگز به دانشکده سينمايي نرفته و فقط در يک دوره آموزش فيلمنامه نويسي شرکت کرده است. خودش مي گويد که شيوه روايت غير خطي اش را از نويسنده آرژانتيني مانوئل پوئيگ و داستان ماجراي بوئنوس آيرس وي گرفته است. وي اولين فيلمساز چيني است که چهار بار نامزد نخل طلا و برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشواره کن شده است. بديهي است با چنين پيشينه اي رفتن به سراغ آخرين کار توسط تماشاگري که تاکنون فيلمي از او نديده باشد، دشوار به نظر مي رسد.
اما بايد بگويم هراس به خود راه ندهيد، چون اين داگلاس سيرک هنگ کنگي در اولين فيلم بين المللي خود داستاني سر راست را براي روايت برگزيده است. فيلمي شرح يک سفر روحي و جسمي است. داستان زني که با خود و زندگيش مشکل دارد و براي رويارويي با آنها و يافتن پاسخ تصميم به سفر مي گيرد. او در طول سفر با افرادي مختلف برخورد و پاسخ هايي براي سوال هايش درباره عشق و زندگي مي يابد. يک فيلم ساده، صميمي و خوش ساخت که مي تواند در هر گوشه دنيا قابل درک و دريافت باشد.
شب هاي بلوبري من فيلمي است درباره قلبي زخمي و شروعي تازه، شرح يک سفري دراماتيک و اولين تجربه بازيگري نورا جونز آوازخوان که شايد به قدرت فيلم هاي پيشين کار واي نباشد، اما بدون شک شما هم بايد سهم خود را از کيک بلوبري او دريافت کنيد!
Berry در زبان انگليسي به ميوه هاي توت مانندي گفته مي شود که رنگ هاي مختلفي دارد و با آن مربا يا کيک مي پزند. اما فرهنگ هاي دم دست و موجود Blueberry را ميوه قره قاط نام داده اند که براي عنوان فيلم بسيار دور از ذهن است. بنابراين از ترجمه نام فيلم صرف نظر مي کنم و مي گويم که دليل نام گذاري فيلم کيک بلوبري است که در اولين سکانس فيلم جرمي به اليزابت تعارف مي کندو مي گويد که تقريباً کمتر کسي از مشتريان او کيک بلوبري سفارش مي دهند.
اليزابت: خوب مگه کيک بلوبري چشه؟
جرمي: کيک بلوبري مشکلي نداره، فقط مردم نوع ديگه اي را انتخاب مي کنند. اين را نمي شود گردن بلوبري انداخت... فقط هيچ کس اونو نمي خواد.
اليزابت: صبر کن! من يه تيکه مي خوام.
ژانر: درام، عاشقانه.
منبع: مجله ی الکترونیکی مبین
(هومن)
مرگ و زندگي بابي زي
The Death and Life of Bobby Z

کارگردان: جان هرتزفلد. فيلمنامه: باب کراک اور، آلن لارنس بر اساس داستاني از دان وينسلاو. موسيقي: تيم جونز. مدير فيلمبرداري: ماتيو موريارتي. تدوين: بروس کانون، آلن جيکوبوويتز. بازيگران: پل واکر[تيم کيرني]، لارنس فيشبرن[تد گروزا]، جيسون فلمينگ[برايان کريور]، اليويا وايلد[اليزابت]، کيت کارادين[جانسون]، خواکيم د آلميدا[دون هوئرتو]، جي. آر. ويلارئال[کيت]، جيسون لوئيس[بابي زي]. 97 و 94 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر:، Kill Bobby Z Bobby Z، Let's Kill Bobby Z.
تد گروزا افسر اداره مبارزه با مواد مخدر، تيم کيرني تفنگدار دريايي سابق را که محکوميت کوتاه مدتي دريافت کرده به همکاري فرا مي خواند. وظيفه او در ازاي خروج زود هنگام از زندان، کسب هويت قاچاق چي معروفي به نام بابي زي است. کسي که با بزرگ ترين روساي باندهاي قاچاق در آمريکاي جنوبي رابطه دارد و مي توان از طريق وي ماهي هاي بزرگ تر را به دام انداخت. گروزا به تيم مي گويد که بابي زي واقعي مرده، اما هيچ کدام از قاچاق چيان از اين واقعه مطلع نيست. اما زني وجود دارد-اليزابت- که معشوق پيشين بابي زي بوده و قادر به شناسايي بابي زي واقعي است. تيم پس از آموزش توسط گروزا و دستيارش وارد محفل قاچاق چيان مي شود. پس از برخورد با اليزابت به نظر مي رسد که تيم موفق به قانع کردن او شده است. اما وقايع غير منتظره اي در انتظار اوست از جمله پسر 14 ساله اي که اليزابت اصرار دارد فرزند بابي زي است و نقشه هايي که ديگران قاچاق چيان از جمله دون هوئرتو براي کشتن بابي زي کشيده اند. تيم به همراه فرزند بابي مي گريزد، اما در درگيري نهايي ناگهان سر و کله بابي زي واقعي به همراه گروزا پيدا مي شود....
چرا بايد ديد؟
جان هرتزفلد نويسنده و کارگردان کم وبيش شناخته شده اي است که از سال 1979 وارد سينما شده و تعداد متنابهي فيلم و سريال تلويزيوني موفق در کارنامه خويش دارد. اولين فيلم بلند خود را در 1983 ساخته و فيلم هاي دوم و سومش[دو روز در دره لس آنجلس و 15 دقيقه-با شرکت رابرت دنيرو] مهم ترين کارهاي او به شمار مي آيند. مرگ و زندگي بابي زي چهارمين فيلم بلند اوست که با صرف هزينه اي معادل 22 ميليون دلار ساخته شده، اما حاصل کار آن قدر کليشه اي بوده که در بسياري از کشورها [از جمله خود آمريکا] مستقيماً روانه بازار دي وي دي شده است.
فيلم داستاني قالبي درباره يک مرد، دو زندگي و دشمنان بي شمار دارد. بازيگراني کم و بيش مشهور و پولساز که اين بار نه براي خود اعتباري فراهم کرده اند و نه پولي نصيب سرمايه گذران ساخته اند. با اين حال فيلم چندان هم بد نيست. البته اگر توقع زيادي از يک اکشن نداشته باشيد!
پيرنگ داستاني فيلم ملغمه اي از همه کليشه هايي است که تا امروز ديده ايد، از رابطه عاطفي يک مرد و يک بچه بگيريد و بياييد تا برسيد به خائن بودن جناب گروزا که در پايان به خاطر هوشمندي کيرني به همراه بابي زي واقعي کشته مي شوند. جناب شان هم به گفته راوي فيلم هم زن و هم پول ها را صاحب مي شود و روي عرشه کشتي تفريحي به سمت غروب راه مي افتد. مي ماند استعدادهاي هدر رفته اي چون کيت کارادين و خواکيم د آلميدا که تمامي سعي شان را براي بخشيدن جاني به اين فيلم بي رمق صرف کرده اند. اگر اين جا دادگاه بود و ما هم قاضي، تنها حکمي که مي توانستيم درباره مرگ و زندگي بابي زي صادر کنيم اين بود: محکوم و ورشکسته به تقصير!
ژانر: اکشن، جنايي، درام، مهيج.
(هومن)
خيلي بد
Superbad

کارگردان: گرگ موتولا. فيلمنامه: ست روگن، اوان گولدبرگ. موسيقي: لايل ورکمن. مدير فيلمبرداري: راس تي. الزبروک. تدوين: ويليام کر. طراح صحنه: کري سال. اسپلمن. بازيگران: جونا هيل[ست]، مايکل سرا[اوان]، کريستوفر مينتز پلس[فوگل]، بيل هدر[سرکار اسليتر]، ست روگن[سرکار مايکلز]، مارتا مک ايزاک[بکا]، اما استونز[جولز]، آويووا[نيکولا]، جو لو تروگيلو[فرانسيس]، کوين کوريگان[مارک]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد بهترين فيلم کمدي و بهترين بازيگر جوان از مراسم منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر خوش آتيه/مايکل سرا از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از مراسم انتخاب نوجوانان.
ست و اوان دوستاني صميمي هستند که آخرين هفته هاي دوران تحصيل در مدرسه راهنمايي را مي گذراند. ان دو قرار است با آغاز دوره دبيرستان در جاهايي مختلف ادامه تحصيل داده و از هم جدا شوند. بنابر اين بهتر فرصت براي خوشگذراني، يعني جشن فارغ التحصيلي را نبايد از دست بدهند. اما مشکل اينجاست که اين دو موجود در ميان همگنان خود به بازنده هايي بي دست و پا مشهورند و هيچ کس مايل به دعوت آنها به اين مهماني نيست. تا اين که ست در کلاس آشپزي با دختري زيبا آشنا شده و با قبول تهيه مشروب الکلي براي مهماني موفق به ثبت نام خود در ليست مدعوين مي شود. اما مشکل اينجاست که او نوجواني زير 21 سال است و از اين رو قادر به خريد مشروب الکلي نيست. اين دو نفر به همراه دوست اجق وجق شان فوگل هر راهي را براي خريد مشروب امتحان مي کنند، که فرجام آن شبي به ياد ماندني براي اين سه دوست است....
چرا بايد ديد؟
بگذاريد حرفي را که بايد در آخر اين مطلب بزنم، همين الان اعتراف کنم. خيلي بد بر خلاف نامش فيلم خيلي بدي نيست! و بر عکس فيلم بامزه و خنده داري است که مي تواند لحظات خوشي را برايتان به ارمغان بياورد. شخصاً از برخي ديالوگ هاي تند و تيز و حتي بي ادبانه اش قهقهه زدم.
خيلي بد يک کمدي نوجوان پسند 20 ميليون دلاري با شرکت بازيگراني اغلب زير 18 سال است که تا لحظه 121 ميليون دلار بازگشت مالي داشته، اين يعني مرغ تخم طلا! و همه کاره آن کسي نيست جز گرگ موتولا متولد 1964 که با اولين فيلم بلندش The Daytrippers به شهرت و موفقيتي عظيم دست يافت. اما بدون شک عامل اصلي توفيق خيلي بد فيلمنامه نويسان آن هستند که بنا به گفته خودشان از 13 سالگي شروع به نوشتن آن کرده اند و نام خود را نيز به شخصيت هاي اصلي آن بخشيده اند. فيلم سرشار از عناصر اتوبيوگرافيک است و مي تواند به عنوان برشي از زندگي نسل جوان اوايل قرن تازه است که تمامي دانسته هاي جنسي خود را از سايت هاي پورنوگرافيک اينترنتي به دست آورده بود.يعني نسلي که شخصيت هاي شيريني آمريکايي نمونه هاي سبک آن بودند. البته شخصيت هاي خيلي بد بيشتر وامدار فيلم هاي دهه هفتادي بالغ تر اين نوع مانند ديوارنوشته هاي آمريکايي و Animal House يا Dazed and Confused ابتداي دهه 1990هستند. شايد بد دهن تر باشند، فاقد اخلاق و حتي فکر و ذکرشان سکس باشد، اما سنگيني و دغدغه هاي دوران بلوغ دست کم به اندازه برادرهاي بزرگ ترشان بر دوش شان سنگيني مي کند.
اگر کمي بتوانيد جلوي خنده خود را بگيريد، خيلي بد به عنوان تلنگري به عقده هاي جنسي مردانه[مانند خود قضيب انگاري] مي تواند بيشتر از آنچه فکر مي کنيد، جدي باشد. بازيگران اصلي فيلم واقعاً درخشان هستند. مخصوصاً سبک کمدي عصبي جونا هيل سخت يادآور کارهاي مرحوم جان بلوشي و ويل فرل يا جل بلک در سبک Frat Pack است. اما بسياري از لحظات قهقهه برانگيز فيلم متعلق به کريستوفر مينتز پلس است. براي گذراندن دو ساعت خنده و هيجان واقعي از شما دعوت مي کنم فرصتي براي تماشاي داستان دو بازنده که در حسرت خلوت کردن با دخترها مي سوزند و مي سازند، فراهم کنيد!
ژانر: کمدي
(هومن)
خاطرات پرستار بچه
The Nanny Diaries

کارگردان: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني. فيلمنامه: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني بر اساس رماني از اما مک لافلين و نيکول کراوس. موسيقي: مارکو سوزو. مدير فيلمبرداري: تري استيسي. تدوين: رارت پولچيني. طراح صحنه: مارک ريکر. بازيگران: اسکارلت جوهانسون[آني براداک]، لورا ليني[خانم ايکس]، آليسيا کيز[لاينت]، کريس اوانز[هوارد هوتي]، دانا مورفي[جودي براداک]، نيکلاس ريس ارت[گرير]، جوديت رابرتز[ميليسنت]، پل جياماتي[آقاي ايکس]، ناتان کوردري[کالوين]، جان هنري کاکس[دين]، مايک رد[ديود]. 105 دقيقه. محصول 2007 آمريکا.
آني که در نيوجرسي زندگي مي کند، پس از فارغ التحصيل شدن براي يافتن شغل به نيويورک مي رود. شغلي که نصيب اش مي شود مراقبت از کودک يک خانواده مرفه منهتني است. او به زودي با سختي هاي کار و زندگي در ميان طبقه مرفه اين شهر آشنا مي شود. اما زماني که عشق به سراغش مي رود، شرايط بيش از اندازه سخت و در هم ريخته مي شود....
چرا بايد ديد؟
شاري اسپرينگر برمن[متولد 1964 نيويورک] و رابرت پولينچي[متولد 1964 نيويورک] زن و شوهر نويسنده، کارگردان، تدوينگري هستند که فيلمسازي را به شکل مشترک با فيلم Off the Menu: The Last Days of Chasen's در سال 1997 اغاز کردند و تاکنون شش فيلم ديگر اعم از داستاني و مستند به کارنامه خود افزوده اند. موفق ترين کار اين زوج فيلم American Splendor با شرکت پل جياماتي است که نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و دريافت 28 جايزه معتبر بين المللي را برايشان به دنبال داشته است.
خاطرات پرستار بچه ثمره آخرين همکاري آنهاست که بر اساس تجارب نويسندگان رمان[اما مک لافلين و نيکول کراوس] از دوراني که پرستار بچه بوده اند، شکل گرفته و نکات جالبي در اين زمينه با خود دارد. فيلم با سکانسي گيرا و طنزآلود آغاز شده و بعد به شکلي موشکافانه به روابط ميان افراد مرفه جامعه و اختلافات طبقاتي مي پردازد. محبوب ترين و شايد عامل اصلي موفقيت فيلم بازيگر ستاره اش اسکارلت جوهانسون است که تا اين لحظه بيش از 25 ميليون دلار براي توليد کنندگان فيلم به دست آورده است. اما نبايد از روايت روان سازندگان فيلم غافل شد که در کنار نقد اجتماعي از خلق هيجان نيز چشم پوشي نکرده اند. اگر به دنبال فيلمي جدي تر هستيد، از تماشاي اين محصول نه چندان واقعگرايانه و روز آمد خودداري کنيد. ولي اگر از کمدي هاي عاشقانه سبک خوش تان مي آيد، خاطرات پرستار بچه همه چيز براي شما دارد و نمونه اي کامل از ژانر خويش است. از دست ندهيد!
ژانر: درام، عاشقانه، کمدي.
(هومن)
مصاحبه
Interview

کارگردان: استيو بوسمي. فيلمنامه: تيودور هولمن، استيو بوسمي، ديويد اسکچتر. مدير فيلمبرداري: تامس کيست. تدوين: کيت ويليامز. طراح صحنه: لورن ويکز. بازيگران: سيه نا ميلر[کاتيا]، استيو بوسمي[پي ير پده رس]، مايکل بوسمي[رابرت پده رس]، تارا الدرس[مگي]، مالي گريفيث[پيشخدمت]. 84 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم روحيه مستقل، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان فيلم لندن.
پي ير خبرنگار جنگي، با اعصاب خردکن ترين پيشنهاد کاري از سوي سردبير عصابي اش روبرو مي شود. او بايد رپرتاژ و مصاحبه اي با يکي ازستارگان سريال هاي آبکي تلويزيون به نام کاتيا انجام دهد.او نه فقط در مورد کاتيا هيچ نوع اطلاعاتي ندارد، بلکه نسبت به دنياي ستارگاني چون او نيز بي اطلاع است. پس از ملاقات اول اين دو نفر در يک رستوران، مشخص مي شود که هيچ کدام قادر به تحمل ديگري نيست. اما زماني که از رستوران خارج مي شوند، اتومبيل کاتيا با پي ير تصادف کرده و آن دو مجبور مي شوند تمام شب را در آپارتمان کاتيا بگذرانند. شبي که در پايان آن چيزي فراتر از انتظارشان نهفته است....
چرا بايد ديد؟
استيو بوسمي متولد 1957 بروکلين بازيگر ايتاليايي/ايرلندي-آمريکايي تبار از نيمه دهه 1980 وارد دنياي نمايش شد، اما يک دهه بعد با فيلم هاي سگداني و لبوفسکي کبير به عنوان بازيگر با استعداد نقش هاي مکمل شناخته شد. وقتي به گفته خودش صاحب تجربه اي قابل اطمينان شد، از مقابل دوربين به پشت دوربين سفر کرد و اولين فيلمش را در 1996 به نام Trees Lounge ساخت. Animal Factory در سال 2000 او را به عنوان کارگرداني صاحب استعداد به منتقدان قبولاند، اما سومين فيلم بلندش جيم تنها که با هزينه تنها 500 هزار دلار ساخته شده بود، نامزد جايزه داوران جشنواره سندنس شد. با اين فيلم بوسمي به عنوان فيلمسازي مستقل و قابل اعتنا در سرتاسر دنيا شناخته شد، اما مصاحبه که دو سال پس از جيم تنها و ا شرکت خود او ساخته شده، فيلمي در اندازه هاي آثار پيشين او نيست. البته اين بدين معنا نيست که بايد به راحتي از کنار آن گذشت. چون مصاحبه که بر اساس فيلمي از تئو وان گوگ[کارگردان هلندي که توسط اسلام گرايان به قتل رسيد] هر چند فيلمي به شدت متکي بر ديالوگ است و در مکان هاي محدود و بسته مي گذرد، اما واجد حرف هايي جدي است. يک درام روانشناختي درباره دو موجودي که اجباراً ساعت هايي را با هم مي گذرانند. اولي خبرنگاري است که هميشه کارهايي جدي انجام داده و دومي دختري است که همواره خواستار آن بوده که جدي اش بگيرند!
مصاحبه تحميلي فيلم در واقع حکم جلسه گفتار درماني را براي هر دو طرف دارد. فيلمنامه به شکلي هوشمندانه بر اساس دوئت هاي کلامي خلق شده و هر دو طرف از آغاز واقفند که وارد يک بازي شده اند. هر دو به نوبت در اين بازي برنده يا بازنده مي شوند و بيننده را مهياي ديدن غافلگيري پاياني فيلم مي کنند. با اين حال تماشاگر حتي در ميانه کار لحظاتي شک مي کند که آيا اين دو در برابر هم نقش بازي مي کنند يا به شکلي صميمانه رفتارهاي واقعي خود را بروز مي دهند. فيلم با کليشه هاي خبرنگار خودخواه و دختر موطلايي احمق چندان سر و کاري ندارد، با يان حال عاري از شيطنت نيز نيست. از بازي بوسمي حرفي نمي زنم، اما براي ديدن بازي حيرت انگيز سيه نا ميلر که ستاره اش در حال درخشيدن است، بايد اين درام قدرتمند را ديد. درامي که قادر به تحمل سنگيني ديالوگ هاي پيچيده خود نيست!
ژانر: درام.
(هومن)
نيترو/خداحافظ مکس
Nitro

کارگردان: آلن دس روشر. فيلمنامه: آلن دس روشر، بنوآ گيشار. موسيقي: FM Le Sieur. مدير فيلمبرداري: بروس شون. تدوين: اريک دروين. طراح صحنه: دومينيک دس روشر. بازيگران: گيوم لمي تيورژ[مکس]، لوسي لوريه[مورگان]، مارتن ماته[وکيل]، ريمون بوشار[مگ]، ميريام تالار[آليس]، آنتوان دس روشر[تئو]، مارتين ديويد پيترز[دامپزشک]، گاستون لپاژ[جراح اليس]، توني کنته[جينو]، رئال بوسه[هماهنگ کننده انتقال عضو]، جف استيني[ويني]. 90 دقيقه. محصول 2007 کانادا. نام ديگر: Adieu Max .
مکس زندگي خوبي با همسرش آليس و پسرشان تئو مي گذراند. تا اينکه بيماري کهنه آليس عود مي کند و اگر عمل انتقال قلب روي وي انجام نشود، خواهد مرد. مکس که از اين وضعيت به سختي پريشان شده، به تئو قول مي دهد تا آليس را نجات دهد. اما قلبي که بتوان آن را جايگزين قلب بيمار آليس کرد، در دسترس نيست. زمان به سرعت سپري مي شود و مکس که سابقاً يک راننده حرفه اي بوده، در اوج نوميدي براي تامين پولي که بتواند هماهنگ کننده انتقال عضو را وادار به همکاري کند، به سراغ پدرش مي رود. بعد از گرفتن اتومبيلي پر سرعت راهي محلي مي شود که جايگاه جوانان عشق سرعت و مسابقات آنهاست و شرط بندي هاي کلاني نيز در آنجا صورت مي گيرد. مکس موفق مي شود تا مقداري پولي تهيه کند، اما اين مبلغ کافي نيست. ناچار به سراغ کسي مي رود که در گذشته با وي برخوردي خشونت بار داشته است. مردي معروف به وکيل که در پوشش اداره يک سکس کلاب دست به هر کاري مي زند، حتي فروش اعضاي بدن انسان... اما وکيل مدت ها قبل مکس را تهديد کرده که در صورت ملاقات مجددشان، وي را خواهد کشت....
چرا بايد ديد؟
آلن دس روشر در دهه 1980 از دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه مونترال در رشته سينما فارغ التحصيل شده و با ساختن ويديو کليپ براي هنرمندان کاناديي چون ميشل ريوار و ميتسو به دنياي فيلمسازي راه يافته است. اولين فيلم کوتاهش را در سال 1990 با نام در ستايش از سينما ساخت که نامزد دريافت خرس طلايي بهترين فيلم کوتاه از جشنواره برلين شد. شش سال بعد با کمدي کوتاه L'Oreille de Joé سينماي داستاني را آزمود. سال بعد اولين فيلم بلندش را به نام بطري کارگرداني کرد که در مراسم جني نامزد دريافت جايزه بهترين کارگراني شد، اما در طول هفت سال گذشته ترجيح داد تا با ساختن سريال هاي تلويزيوني روزگار بگذارند. نيترو دومين فيلم بلند اوست که موفق شده تمامي رکوردهاي فروش در تاريخ سينماي کانادا را بشکند!
يک اکشن تمام عيار کانادايي که توانسته پشت حريفان قدري چون فيلم هاي اکشن بروس ويليس يا انيميشن هاي پيکسار را در اکران داخلي به خاک برساند. با اين حال فيلم داستان آشنايي دارد و اندکي کليشه اي است. مردي که گذشته سياه خود را فراموش کرده و اين بار براي نجات جان عزيزي مجبور به رجعت به سوي آن و انجام آخرين سرقت مي شود.
آلن دس روشر به خوبي از دستمايه عاطفي خود استفاده کرده و سکانس هاي زيبايي در قالب فلاش بک براي مکس و همسرش تدارک ديده است. از طرف ديگر رابطه پدر مکس با او و نوه اش يا مورگان-دختري که در گذشته محبوب وي بوده و هنوز از دنياي خلافکارن خارج نشده- نيز به عنوان پيرنگ هاي عاطفي قوي به نيترو افزوده شده اند. اما بدون شک دلبستگي مورگان به مکس که هنوز پس از گذشت سالياني دراز حاضر به فداکاري براي اوست، پر رنگ ترين پيرنگ عاطفي فيلم است. پيرنگي که بازي لوسي لوريه در نقش مورگان[ در روزنامه هاي کبک به شدت مورد ستايش قرار گرفته] به آن جذابيتي دو چندان بخشيده است.
به نظر مي رسد سينماي کانادا در طول چند سال گذشته با الگوبرداري از فيلم هاي اکشن آمريکايي و توليد نمونه هاي با کيفيت و گران قيمت آنها در قالب آثاري چون پليس خوب، پليس بد و اينک نيترو در صدد يافتن راهي براي خرروج از بن بست مالي است. ترفندي که ظاهراً در زماني خوب انديشيده و به کار بسته شده است! در اهميت اين فيلم همين بس که روزنامه معتبر Globe and Mail نيز مقاله اي درباره آن و اين گونه توليدات چاپ کرده است. نيترو به عنوان يک محصول ملي براي سينماي تجاري کانادا توليدي قابل افتخار و براي مشتاقان فيلم اکشن خوراکي بي همتاست. هنگام تماشاي فيلم مراقب فشار خون باشيد!
ژانر: اکشن.
(هومن)
به انگیزه ی پخش سینمایی "ژرمینال" بر اساس رمان امیل زولا؛
طغیان طیفه ی کارگر!

فیلم سینمایی "ژرمینال" بانام اصلی "germinal" محصول مشترک سه کشور فرانسه، بلژیک و ایتالیا در سال 1993 میلادی به مدت یکصد و شصت دقیقه به زبان فرانسوی و با استفاده از سیستم دالبی اس آر توسط کمپانی amlf تهیه و تولید شده است.
کارگردانی این فیلم بر عهده ی کلود بری بوده و فیلمنامه ی آن را کلود بری آرلت لانگمن به صورت مشترک به رشته ی تحریر در آورده اند.این فیلم بر اساس رمانی با همین نام (ژرمینال) اثر امیل زولا ساخته شده است.
در سال 1884 میلادی، زولا، نویسنده ی فرانسوی به چندین منطقه ی روستایی و محروم شمال فرانسه سفر کرد و این رمان بر اساس وقایعی که مشاهده کرد به رشته ی تحریر در آورد.عده ی زیادی بر این عقیده اند که نگارش این رمان سبب شد که عدالت بیشتری در مورد کارگران رعایت شود و وضع این طبقه ی محروم جامعه ی فرانسه اندکی بهبود یابد.داستان این فیلم در اواسط قرن نوزدهم میلادی در شمال فرانسه شکل می گیرد.جایی که کارگران در شهری معدنی مورد ظلم و ستم صاحبان معادن قرار می گیرند. کارگران تصمیم می گیرند که در اعتراض به وضع نامناسبشان دست به اعتصاب بزنند. این أمر خشم سرمایه داران را بر می انگیزد و صاحبان معادن تلاش می کنند تا اعتراض ها را سرکوب کنند. فیلم سینمایی "ژرمینال" تصویر واضحی از وضع اجتماعی و فقر کارگران معادن در اواخر قرن نوزدهم در اروپا را به نمایش می گذارد. این فیلم با کارگردانی قوی و بازی روان بازیگرها به خوبی حس طبقه ی کارگر جامعه را به بیننده القا می کند. کارگرانی که به شدت از وضع خود ناراضی هستند اما امیدی به تغییر این وضعیت ندارند.
از جمله بازیگران این فیلم می توان به میو (در نقش ماهیود)، رینود (اتین)، ژان کارمت، ژودیت آنری، ژان روژه میلو، ژرارد دپاردیو و لوران تتزیف اشاره کرد.
فیلم سینمایی "ژرمینال" برنده ی دو جایزه و نامزد دریافت ده جایزه ی دیگر از جشنواره های معتبر و بین المللی فیلم شد.
این فیلم در سال 1994 برنده ی جوایز بهترین تصویر برداری و بهترین طراحی لباس از جشنواره ی بین المللی سزار شد.
این فیلم در این سال همچنین نامزد دریافت جوایزی چون بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین موسیقی متن، بهترین تدوین، بهترین بازیگر نقش دوم مرد، بهترین صدابرداری و بهترین فیلمنامه از جشنواره ی سزار شد.
منبع:بانی فیلم

(هومن)
در انتظار بهشت
Cenneti beklerken

نويسنده و کارگردان: درويش زاعيم. موسيقي: راحمان آلتين، درويش زاعيم. مدير فيلمبرداري: مسطفا کوشچو. تدوين: اولاش جيهان شيمشک. طراح صحنه: اليف تاشچي اوغلو، سردار يلماز. بازيگران: سرحات توتوملور[افلاطون]، مليسا سؤزن[ليلا]، مسوت آک اوستا، نيهات ايلري، محمت علي نوراوغلو، رضا سؤنمز، نعمان آجار، بولنت اينال، آلتان ارککلي، آحمت ممتاز تايلان، مصطفا اوزون يلماز. دقيقه. محصول 2006 مجارستان، ترکيه. نام ديگر: Waiting for Heaven . برنده جايزه بهترين طراحي صحنه و بهترين موسيقي از جشنواره آنکارا، نامزد لاله طلايي بهترين فيلم از جشنواره استانبول.
قرن هفدهم، امپراطوري عثماني. افلاطون مينياتوريست مشهور که همسر و سپس تنها پسرش را از دست داده، پرتره آنها را با روش نقاش هاي غربي به رسم يادگار ترسيم مي کند. کاري که از نظر دولت و معممين خلاف شرع و قانون و برابر با کفر است و مي تواند مجازات مرگ را به دنبال داشته باشد. اندک زماني بعد، مامورين حکومتي به سراغ افلاطون و شاگرش رفته و آنها را نزد وزير مي برند. وزير از او مي خواهد تا ماموريتي خاص را قبول کند.ماموريتي که هم به خاطر مهارت او در نقاشي به سبک اروپايي است و هم براي گريز از مجازات آن...
افلاطون بايد به همراه ماموران حکومتي به آن سوي فلات اناتولي رفته و پرتره ياغي مشهوري را پيش از اعدام ترسيم کند. چون فرستادن سر بريده محکوم امکان پذير نيست و به احتمال بسيار زياد در طول راه دچار عفونت و فساد خواهد شد. افلاطون ابتدا امتناع مي کند، اما وقتي شاگردش توسط وزير گروگان گرفته مي شود، ناچار مي پذيرد. افلاطون و همراه هانش در ميانه راه به کاروان سرايي که مورد هجوم راهزنان قرار گرفته برمي خورند.تنها بازمانده حمله راهزنان دختري به نام ليلا- است که با آنها همراه مي شود. در منزلگاه بعدي افلاطون يک بار ديگر زندگي ليلا را نجات داده و به زودي علاقه اي ميان شان شکل مي گيرد. زماني که افلاطون و همراهان به مقصد موعود مي رسند، با محکوم جواني روبرو مي شوند که خود را بيگناه دانسته و اعلام مي کند که شاهزاده دانيال واقعي کسي ديگر است. تلاش هاي افلاطون و استدلال هاي وي در مامورين اثر نمي کند و محکوم کشته مي شود. با سر رسيدن سپاه ياغيان به فرماندهي شاهزاده دانيال واقعي، معلوم مي شود که محکوم نگون بخت پسر وي بوده است. افلاطون و ليلا به شرط افزودن تصويري تازه در بخشي از يک تابلو که شاهزاده دانيال و پسرش را نشان مي دهد، آزاد مي شوند. به نظر مي رسد که شاهزاده دانيال که خود را نظر کرده مهدي مي داند، با کمک سپاه فدائيان خوديش بر امپراطور عثماني پيروز شده و تاج و تخت غصبي خود را تصاحب خواهد کرد. اما...
چرا بايد ديد؟
درويش زاعيم(آقا اوغلو) متولد 1964 فاماگوستا، شمال قبرس است. در 1988 از دانشکده علوم اقتصادي و اداري دانشگاه بوغاز ايچي فارغ التحصيل شد و سپس از دانشگاه وارويک فوق ليسانس[1994] گرفت. در 1991 فيلم کوتاه و تجربي دوربين را آويزان کن را ساخت و سپس دوره اي در انستيتوي فيلم هاليوود شعبه لندن گذراند. در 1993 مجموعه آهاي امروز تعطيله را براي راديو استانبول ساخت. در 1995 نويسندگي متن برنامه بزن بريم تعطيلات را در راديو تلويزويون دولتي ترکيه[TRT]بر عهده گرفت. نقد فيلم نوشت و شهرت خوبي در اين زمينه کسب کرد. در 1995 اولين رمانش- آرٍس در سرزمين عجايب- جايزه مهم ادبي يونس نادي را گرفت. و سرانجام در 1996 با نوشتن فيلمنامه معلق زدن در تابوت و کارگرداني آن به عنوان اولين فيلم بلندش، نفس تازه اي در کالبد سينماي ترکيه دميد. معلق زدن در تابوت چهار جايزه معتبر از جشنواره هاي مون پليه، سن فرانسيسکو، تورينو و سالونيکي گرفت و پرتقال طلايي بهترين فيلم جشنواره آنتاليا را نيز دريافت کرد. چهار سال بعد، دومين فيلمش فيل ها و چمن[يک تريلر سياسي] تصويري تکان دهنده از ترکيه معاصر از وراي رابطه مثلث گونه سياست، مافيا و تجارت مواد مخدر به نمايش گذاشت. اين بار جايزه بهترين کارگرداني جشنواره آنتاليا نصيب اش شد و جايزه فيپرشي جشنواره استانبول را به خاطر شهامت اش در نزديک شدن به عمق مسائل سياسي و اجتماعي و قدرتش در کارگرداني نيز ربود.
زاعيم که در مدتي کوتاه تبديل به يکي از اميدبخش ترين کارگردان هاي سينماي ترکيه شده بود، سومين و شخصي ترين اثرش گِل را در سال 2003 ساخت که جايزه يونسکو را جشنواره ونيز را براي وي به ارمغان آورد. در انتظار بهشت چهارمين و آخرين فيلم زاعيم است که تاکنون تهيه کننده و نويسنده تمامي فيلم هاي خود نيز بوده و از اين رهگذر آزادي و کنترلي کامل بر آثارش اعمال نموده است.
در انتظار بهشت فيلمي متفاوت از تمامي اثار پيشين زاعيم است. نه فقط از جهت ژانري، بلکه از نظر نوعروايت و پرداخت و تدوين آن که نشان از ارادت و شناخت عميق وي از هنر مينياتور و موسيقي شرقي[مخصوصاً ايراني] و از همه مهم تر فرهنگ شيعه و اعتقادشان به ظهور منجي بزرگي به نام مهدي دارد، که قرن ها دستمايه کار دکانداران دين و شيفتگان قدرت بوده است.
زاعيم همچون بسياري از پيشينيان خود داستان دگرگوني نقاش در طول سفر را روايت مي کند، يک فيلم تاريخي/جاده اي که از عرفان شرقي و اسلامي بهره گرفته است. اما هدف زاعيم محدود به اينها نيست. او تضادهاي ميان دو اسلوب نقاشي شرقي[مينياتور فاقد پرسپکتيو] و نقاشي فرنگي[برخوردار از آناتومي و پرسپکتيو دقيق] و روحيه حاکم بر اين دو گونه هنري را نيز بررسي مي کند. البته با استفاده از وايپ ها وقطعات انيميشني که به شيوه مينياتور ترسيم شده و براي چسباندن نماها يا سکانس ها به کار گرفته مي شوند، دلبستگي خود را به هنر منطقه زادگاه خود نشان مي دهد. اما دست آخر موجبات تلاقي دو گونه را فراهم کرده و برخورد تاريخي شان را نيز به نمايش مي گذارد. ترکيب واقع گرايي نقاشي فرنگي با چهره مهدي که از داخل يکي از مينياتورهاي افلاطون بريده و توسط ليلا به تابلوي شاهزاده دانيل چسبانده مي شود، در نهايت برخورد دو دنياست. که دومي بر خلاف اولي، به گريز از واقعيت تمايل دارد و نقد دنيا را به نسيه آخرت مي فروشد.
در انتظار بهشت فيلمي عميق با طراحي صحنه و دکور بسيار واقعگرايانه است که کارگردانش کوشيده تا سبک روايتي خاصي نيز براي آن ابداع کند. کاري که مرحوم حاتمي در شخصي ترين اثر خود خواستگار براي رسيدن به آن کوشيده بود.
ژانر: درام
منبع:مجله ی روزانه ی مبین
(هومن)
پيرمردها وطني ندارند
No Country for Old Men
*برنده اسکار 2008*

نويسنده و کارگردان: ايتن و جوئل کوئن. موسيقي: کارتر بورول. مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: ايتن و جوئل کوئن. طراح صحنه: جس گانکور. بازيگران: تامي لي جونز[کلانتر اد تام بل]، خاوير باردم[آنتون شيگور]، جاش برولين[لولين ماس]، وودي هارلسون[کارسون ولز]، کلي مکدانلد[کارلا جين ماس]، گارت ديلاهانت[معاون کلانتر وندل]، تس هاپر[لورتا بل]، بري کوربين[اليس]، استيون روت[مردي که ولز را اجير مي کند]، راجر بويس[کلانتر ال پاسو]، بث گرانت[مادر کارلا جين]. 122 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/باردم از مراسم انجمن منتقدان فيلم بوستون، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري، بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد نخل طلاي جشنواره کن، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي، بهترني بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمبرداري از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدان دالاس-فورت ورث، نامزد جايزه بهترين فيلم، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مکدانلد، بهترين کارگردان، بهترين فيلم سال و بهترين فيلمنامه زا مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين گروه بازيگري، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اقتباسي از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و هترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه منتقدان فيلم نيويورک، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين گروه بازيگري، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم و نامزد جوايزبهترين بازيگر/جاش برولين، بهترين تدوين، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم ساتلايت، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين گروه بازيگري، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم منتقدان فيلم واشتنگتن و حومه.
جون 1980، وست تگزاس. آنتون شيگور توسط معاون کلانتر دستگير مي شود. اما در اداره پليس موفق مي شد او را به قتل رسانده و بگريزد. کلانتر اد تام بل که در بازگشت با جسد معاونش روبرو شده، تصميم دارد تا قاتل را دستگير کند. همزمان لولين ماس که براي شکار به خارج از شهر رفته با کارواني از اتومبيل ها در ميانه صحرا روبرو مي شود. با نزديک شدن به کاروان و مشاهده اجساد و اتومبيلي پر از بسته هاي مواد مخدر، در مي يابد که يک معامله بزرگ به خون کشيده شده است. با پرس و جويي از راننده مشرف به موت يکي از اتومبيل ها و تعقيب رد پاي بر جاي مانده، به مردي زخمي که کيفي پر از دو ميليون دلار همراه دارد، مي رسد. تبهکار بر اثر زخمي که خورده، قالب تهي کرده و هيچ مانعي بر سر راه ماس وجود ندارد تا پول ها را تصاحب کند. ماس به خانه بازمي گردد، اما همان شب با تصور اين که راننده زخمي زنده مانده و درباره او سخني بگويد، وي را وادار مي کند تا شبانه به سر وقت کاروان قاچاق چيان برود. اما زماني که به آنجا مي رسد با گروهي تازه نفس روبرو مي شود که گويا انتظارش را مي کشيده اند. ماس موفق مي شود تا از چنگ آنها بگريزد. اما اتومبيل خود را جا مي گذارد و قاچاق چيان از اين طريق موفق به شناسايي وي مي شوند. ماس در بازگشت همسرش کارلا جين را بيدار و او را با اتوبوس راهي شهري ديگر مي کند. خود نيز براي گريز از چنگ قاچاق چيان و شيگور که براي يافتن پول اجير شده، سر به جاده ها مي گذارد. همزمان کلانتر نيز در تعقيب ماجرا به منزل ماس مي رسد. شيگور که با کمک سينگال دستگاهي که درون کيف پول ها تعبيه شده، به هتل محل اقامت ماس دست يافته و بقيه قاچاق چياني را که قبل از او به هتل رسيده اند، به قتل مي رساند. اما خود توسط ماس زخمي مي شود. ماس نيز که زخمي شده، از مرز رد شده و به مکزيک مي رود. اما کيف را ناچار در پست بازرسي مرزي پنهان مي کند. وقتي در بيمارستان مکزيکوسيتي چشم باز مي کند، با کارلسون ولز روبرو مي شود که از او مي خواهد تا پول ها را به وي تحويل داده و جان خود را نجات دهد. اما ماس امتناع مي کند و از بيمارستان مي گريزد. شيگور نيز به سراغ ولز رفته و پس از قتل او به سراغ ارباب وي نيز رفته و او را نيز مي کشد. کلانتر تام بل نيز که توسط همسر ماس از محل ملاقات شان آگاه شده، تنها براي ختم موضوع به آنجا مي رود. اما قاچاق چيان زودتر از او رسيده و ماس را به قتل مي رسانند. ولي ماس قبل از مرگ تقاضايي از شيگور کرده است و مدتي بعد شيگور براي کشتن کارلا جين به سراغ او مي رود...
چرا بايد ديد؟
جوئل کوئن [متولد 1954] و ايتن کوئن [متولد 1957] مينياپوليس، مينه سوتا زوج کارگردان، فيلمنامه نويس، تدوينگر، تهيه کننده و بازيگر آمريکايي و مشهور به کارگردان دو سر[The Two-Headed Director]، سازنده فيلم هاي جنايي، راز آميز، مهيج و خشن با چاشني طنز سياه که گاه از نام مستعار رادريک جينيس استفاده مي کنند. آنها از 1984 با ساختن Blood Simple. شروع به فيلمسازي کردند و تاکنون 11 فيلم ديگر ساخته اند که نمايش هر کدام شان در سينماي دو دهه اخير آمريکا حادثه اي به شمار مي رود. از بزرگ کردن آريزونا و دورويي ميلر تا شاهکارشان بارتون فينک؛ و سپس فارگو، بيگ لبوفسکي، اي برادر تو کجايي و اين اواخر مردي که آنجا نبود و اپيزودي از دوستت دارم، پاريس که کارنامه اين دو برادر با نامزدي چندين اسکار، هفت بار نامزدي براي دريافت نخل طلاي کن و سه بار دريافت جايزه بهترين کارگرداني از همين جشنواره و بيش از 40 جايزه بين المللي ديگر زينت داده است.
اين بار بر خلاف بسياري از قصه هاي پيشين از آدم ربايي خبري نيست. يک محموله مواد مخدر، دو ميليون دلار پول نقد و چند جسد... بازماندهاي يک معامله بزرگ و بد فرجام که منجر به آغاز حادثه اي سرنوشت ساز براي ماس مي شوند. فيلم از زبان اد تام بل کلانتر محلي روايت مي شود. او از تغيير زمانه سخن مي گويد و اين که در گذشته نيازي نبود تا مردان قانون[کساني همچون پدر او] همواره با خود سلاح حمل کنند. او از توحش زمانه مدرن مي نالد و اين که زماني مجبور شده نوجواني را روانه صندلي الکتريکي کند. کسي که خواهرش را فقط به صرف اين که قتلي انجام دهد، کشته بود. او اين بار مجبور است با يکي از خونسردترين و وحشي ترين قاتلين کرايه اي که تا امروز در سينما ديده ايم، مقابله کند. شيگرو که براي کشتن برخي از قربانيانش يا باز کردن راه خود از تفنگ بادي مخصوص کشتن گاوها استفاده مي کند. سلاحي هولناک که ردي هم از خود بر جاي نمي گذارد!
پيرمردها وطني ندارند که نامش را از رمان منبع اقتباس خود نوشته کورمک مک کارتي عاريت گرفته است[رماني که به نوبه خود نامش را وامدار شعر سفر دريايي به بيزانتيوم ويليام باتلر ييتز است] تا اين لحظه 28 ميليون دلار در گيشه به دست آورده، که مطمئناً اين رقم افزوده خواهد شد. برادران کوئن با اين فيلم بار ديگر به سراغ فلسفه و نگاه و طنز سياه خود درباره طينت آدمي و صد البته عرب آمريکارفته اند که سخت دستخوش تغيير شده است. فيلم يک وسترن جنايي مدرن است که خشونت اواخر قرن نوزدهم در مقايسه با رفتار شخصيت هاي آن يک بازي کودکانه بيش نيست.
شخصيت شيگور که توسط خاوير باردم به شکلي فوق العاده تجسد يافته، يکي از اصيل ترين و خطرناک ترين شرورهاي تاريخ سينماست و ماس طماع و ديگران نيز دست کمي از وي ندارند. فيلم سرشار از دلتنگي براي غرب وحشي قديم است. مرثيه اي بر دوراني که جوانمردي سکه رايج بازارش بود، چيزي که پدر کلانتر تام بل فقط يادگار رنگ و رو رفته اي آن است. درباره اين فيلم نيز بايد مفصل تر نوشت، اما تا آن روز شما را دعوت مي کنم به تماشاي بازي موش و گربه سه مرد در چشم اندازهاي زيبا و خشن تگزاس با فيلمبرداري معرکه راجر ديکينز و بازي هاي بي نهايت خوب[چنين صوت داودي از جاش برولين انتظار نمي رفت!] با يک کارگرداني ماهرانه که توانست اسکار 2008 را از آن خود نمايد.
ژانر: جنايي، درام، وسترن.
منبع:
روزانه ـ مجله ی اینترنتی مبین
پی نوشت:
دیدن این فیلم را پیشنهاد می کنم.در آپ های بعدی با نقدی از این فیلم در خدمتتان هستیم.
حتماْ دنبال کنید...
(هومن)





