این ملک به فروش می رسد
هومن نیک فرد

بعضی از کارگردانان زمانی که هنر را خرج هنر میکنند و قصد بیانیه صادر کردن ندارند، کارشان دلپذیر است و قابل تماشا؛ اما در مواقعی که تمام هم و غم خود را به کار میگیرند تا فیلمشان مملو از بیانیههای عامهپسند و گاهی اعتراضآمیز باشد، کارشان به دل نمینشیند و غیرقابل تماشا است. از حواشی قابل و غیر قابل استناد فیلم آخر استاد بهرام بیضایی، «وقتی همه خوابیم»، بیاطلاع نیستیم و دیگر تکرار مکررات جایز نیست. اما نکته اینجاست که آیا بهرام بیضایی، استاد هنرهای دراماتیک، نویسنده و کارگردان مسلط، در این فیلم، که سراسر آن پر از حرفهاییست که تا قبل از این تنها زمزمههایش را شنیده بودیم، توانسته با مخاطبش ارتباط برقرار کند یا خیر؟ و آیا میتوان استاد بیضایی را جزء کارگردانانی نام برد که برای بیان دغدغههایش در فیلم، چشم بر مخاطبانی که دوستدار آثارش هستند، ببندد؟
در همین ابتدا باید گفت که «وقتی همه خوابیم» نه تنها با مخاطب آثار بیضایی از سالهای دور تا کنون ارتباط برقرار کرد، بلکه او را راضی و چشم به راه آثار بعدی نگاه داشت. و اینکه: نباید در فیلمهای استاد بیضایی دنبال ضعف گشت بلکه با دانستن این واقعیت که فیلمساز مورد بحثمان، هم برای هنر و هم برای مخاطبان هنر ارزش قائل است، و با مروری بر پروندهی پربار او و خلاقیت تمام نشدنیاش، باید بهدنبال تازهها گشت.
وقتی همه خوابیم؛ عنوانی تأملبرانگیز و با کنکاش در لایهی معناگرایی آن، اعتراضآمیز دارد. اعتراض به سکوت در برابر نامرادیهای روا شده در حق سینماگران. نمیتوان منکر دغدغهی سرمایهگذاران برای بازگشت سرمایهی بهکار گرفته شده در قبال یک فیلم شد. اما گاهی سرمایهگذار یا سرمایهگذاران بدون هیچ نوع اطلاعات لازم و بهشکل کاملاً افراطی هنر را فدای اقتصاد میکنند. همانطور که در «وقتی همه خوابیم» سه تهیهکننده اواسط یک کار سینمایی با پیشنهاد مبلغ بالا حاضر میشوند بازیگران فیلم را تغییر دهند و خسارت مادی و معنوی وارد شده به کار را با پیشبینی اینکه «فیلم فروش خواهد کرد» به جان میخرند. به گفتهی خود استاد؛ «وقتی همه خوابیم»، نقد زیرآب زنی در سینما است. قدرتی که پول و آدمهای پولدار دارند و با چشمان بسته و دهانهایی باز یک اثر را به نابودی میکشند، از پیامهای واضح آخرین ساختهی استاد بیضایی است. کارگردان، در پس هر قاببندی زیبا و میزانسن چشمنواز و تماشایی و با استفاده از نمادهای خلاقانه، با مخاطب به گفت و گو مینشیند. از زنی که بر بالای دیوار نشسته و در کنارش تابلویی با نوشتهی «ایست» وجود دارد تا زندانی که بر دیوار آن نگاشته شده: «زندان مدرسهی اجتماع است» و بعد جملهای که بعنوان آنتی تز از همسر پرند پایا میشنویم: «اجتماع خودش مدرسه است» و درسی که جامعه در انتها بعنوان سنتز به پرند پایا میدهد؛ تا روزنامهای در دست یک تهیهکننده با تیتر «سینمای امروز»، همه و همه حاصل ذهن مطلع و خلاق استاد عزیز است. آن زن که با چادری بر سر در کنار تابلویی با عنوان ایست نشسته، نقد حضور زن در اجتماع و برخوردی است که این مدرسه و مدیران با زن میکنند. عنوان روزنامهی «سینمای امروز» که درست زیر مشت یکی از تهیهکنندههای فیلم مچاله شده، نقد سینمایی است که اسیر اقتصاد و آدمهای ناکارآمد و پولپرست شده است.
«وقتی همه خوابیم» فیلمی دیالوگ محور با تنوع تصویر است و همراه با موسیقی قوی و هیجانی خود قطبی از فیلم را به خود اختصاص داده است. این فیلم نقد صریح و بیپروای اخلاق مردم ایران و سینمای آن است. سینما دارای دو جنبهی مثبت و منفی یا شیرین و تلخ است. کارگردانان برای به تصویر کشیدن این خوشایندی یا ناخوشایندی سراغ پشت صحنهی سینما میروند؛ البته گاهی کارگردانی مثل جوزپه تورناتوره در «سینما پارادیزو»، ستایشی عاشقانه از هنر سینما و شیفتگی گروهی از انسانها نسبت به هنر هفتم را مدنظر قرار میدهد که کل کار فلاشبکی از زندگی یک کارگردان موفق ایتالیایی است. تورناتوره تنها به جنبههای مثبت سینما بسنده نکرد و شش سال پس از ساخت «سینما پارادیزو» سراغ «ستاره ساز» رفت. این فیلم که ششمین تجربهی سینمایی تورناتوره است بار دیگر به حواشی جذاب سینما میپردازد، اما اینبار روی دیگر سکه و تباهیهای سینما را به تصویر میکشد. بیضایی هم در فیلم خود سراغ حواشی سینما رفته و گروه فشار فرهنگی را تعریف و به نقد نشسته است. عواملی که هروقت به سودشان باشد از هنرمند اسطوره میسازند و هروقت به ضررشان، هنرمند را لجنمال میکنند. کاش که تصمیمگیرندهی نهایی مخاطب فهیم باشد.
رابرت مککی در کتاب آموزشی «داستان» راجعبه نویسندهی فیلمنامه توصیه میکند که او باید تمامی پرسوناژها را دوست بدارد و بتواند که آنها را به گرمی در آغوش بگیرد. اینگونه، خشم و نفرت فیلمنامهنویس نسبت به یکی از شخصیتها در فیلم مانع انعطاف شخصیت نمیشود و به تماشاگر فرصت فکر کردن و تصمیمگیری را میدهد. مثالی از بتمن: شوالیه تاریکی به کارگردانی کریستوفر نولان میآوریم: برادران نولان، کریستوفر و جاناتان فیلمنامهی شوالیهی سیاه را بر اساس داستانی از کریستوفر نولان و دیوید اس. گویر نوشتهاند. در این فیلم به لطف شخصیتپردازی مناسب و ملموس، تک تک پرسوناژها قابل بررسیاند. یکی از شخصیتها که تأثیر شگرفی بر روند فیلمنامه و مخاطب دارد، هاروی دنت دادستان بانفوذ گاتهامسیتی است. مخاطب دقایقی پس از آشنایی با این شخصیت بدلایلی که توضیحش مجالی دیگر میطلبد از او متنفر میشود. تماشاگر حتی اگر سعی کند که او را دوست داشته باشد، نمیتواند، چون نویسنده از او متنفر بوده و او را پس زده است. این نکات را یادآور شدیم تا بگوییم در فیلم «وقتی همه خوابیم»، شخصیتهایی که باید از آنها متنفر بود، کم نیستند. اما نویسندهی اثر با آغوشی باز آنها را پذیرفته و شخصیتها را بهگونهای پرداخت کرده که تماشاگر به فکر واداشته شود و تصمیمگیری بهعهدهی خود او باشد. بهنوعی فیلمنامهنویس رأی قطعی صادر نکرده و برای مخاطب ارزش قایل شده است.
«وقتی همه خوابیم» از آن دست فیلمهایست که تماشای چندبارهی آن باعث میشود بیشتر به تسلط سازندهاش بر کار پی ببریم. این فیلم با ساختار فوقالعادهی سینمایی خود توانسته انتظارات را برآورده کند.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
نگاهی به فیلم «کشتیگیر»
هومن نیک فرد

فیلم کشتیگیر بیش از هرچیز که سعی کرده باشد یک درام ورزشی به حساب آید، با تصاویری که از رقابت بین دو مبارز نشان میدهد، یک فیلم با چاشنی درام سیاسی است. تحلیلی که من از این فیلم میتوانم داشته باشم، نوعی تهدید فرهنگی است که دیگران را به مبارزه میطلبد. «رم» کشتیکجکار آمریکایی که همه چون مخلصان این کاراکتر دست به دست هم میدهند تا در رقابتهای نمایشی برندهي میدان باشد، یک رقیب جدی دارد که سالها پیش توانسته مغلوبش کند. این رقیب از کشور ایران است و «آیتالله» نام دارد. اینکه رقبا را «جدی» مینامم حتی برای خودم هم خندهدار است. چطور ممکن است کشتیهای نمایشی در سالنهای کوچک رقبای جدی بطلبند؟
آیتالله و رم همان مناسبات ناخوشایند دو کشور ایران و امریکا هستند. هرچقدر هم نسبت به این مسأله بیتفاوت باشیم، خود فیلم دوچندان تأکید میکند و ذهن مخاطب را به سمت رقابت اصالت و صلابت دو کشور سوق میدهد. فیلم با روندی که در پیش گرفته و انتهای بهظاهر تراژیک آن، خود را در جایگاه پیشبینی قرار داده است. اما مخاطب آگاه با دیدن فیلمی که از زندگی یک کشتیگیر با مقدمهچینی مضحک و خلاصه شده سراغ نقطه ضعفهایی هم چون شکستن چوپ پرچم میرود، آن را بیشتر به شوخیای میداند که هیچ ریشه و ثباتی ندارد. توجه کنید که این رقابت بین رم و آیتالله نیز مانند تمامی مبارزات این هرکول روانی با قلب بیمارش، نمایشی است. رم با آیتالله رابطهي خوبی در باطن أمر دارند اما در ظاهر محکوماند که برای جلب تماشاگر با یکدیگر کشتی بگیرند. آیتالله دوستدار رم است و زمانی که رم با حالی نزار به رقابت ادامه میدهد، از او میخواهد تا کتکش بزند و کار را تمام کند! به سخنان رم قبل از شروع مسابقهی مثلاً تاریخی توجه کنید؛ او رو به تماشاگران میگوید که توانایی رم هنوز تمام نشده و تا وقتی مردم نخواهند تمام نخواهد شد. این مسأله هم با توجه به مبارزات فکاهی و اتفاقاتی که در رختکن و زندگی خصوصی کشتیگیر رخ میدهد، کاملا مصنوعی است. رم در قالب امریکا کمی باتجربه و سن بالا نشان داده شده که تماشاگران او را دوست دارند و تشویقاش میکنند. تماشاگران را باید در جایگاه همان کشورهای قارهی سبز و همسایههای مسخشدهي ایران گذاشت. آیتالله هم همان ایران است با پرچمی که بعد از شکستهشدن او را عصبانی میکند و نویسنده را وا میدارد در دهان او دیالوگ: بیاحترامی! را بگذارد. این بیاحترامی البته در نظر خود آیتالله چندان جدی نیست، چون او هم رم را دوست دارد! رقیب رم در واقع با آدرسهایی که فیلم میدهد باید هم سن و سال رم باشد. اما ایران با سابقهي تاریخی طولانیاش چند سالیست که به بهانهي انقلاب اسلامی 30 ساله نامیده میشود. پس آیتالله هم به فراخور این 30 سالگی قبراق است و کم تجربه.
برخلاف تمام کسانی که فیلمهای هالیوودی اینچنینی را بیاحترامی محض مینامند، من این فیلم را پاسخی به بیاحترامیهای روا داشته به امریکا میدانم. چطور ممکن است یک کشور هرطور خواست دولت و ملت دیگر را دستمایهي بیاحترامی قرار دهد و در هر جشن و بزرگداشت و عزایی پرچم آن کشور را پاره کند یا به آتش بکشاند اما انتظار پاسخ نداشته باشد؟!
کشتیگیر برای من هیچ نوع جذابیتی نداشت و تنها مواردی که وادارم کرد به بهانهاش بنویسم همین سطور بالاست.

پی نوشت: این متن بدلیل مشکلاتی که ممکن بود بعد از انتشار، برای آدم برفی ها پیش بیاید، در آن نشریه منتشر نشد.
دیوانهای به قفس افتاد
هومن نیک فرد

نقدپذیری و خصوصاً فرهنگ از ویژگیهای یک جامعهی آزاد، باتمدن و اهل اندیشه است. این جامعه که از آن دم میزنیم، جامعهی آرمانی ما است که در آن حاکم را هنرفهم و مردم را هنردوست میپنداریم. آرمانی که جهانسوم بودن ما، -که شامل حال فرهنگمان هم شده است- آن را به أمری محال تقلیل داده و با برنامهریزیهای اشتباه، نبود افرادی کارآمد و اهل فن، نهتنها به ارتقای سطح درک عموم کمک نکرده، بلکه مارا از جوامع درحال پیشرفت که تا دیروز در این ماراتن جامانده بودند نیز، عقب انداخته است. این عقبماندگی را بسیار آسان میتوان ریشهیابی کرد؛ یکی از دلایل آن چیزی نیست جزء سانسور و تحمیل این أمر که منجر به خودسانسوری میشود. این مهم برای دولت و دولتمردان ما هنوز جا نیافتاده است که انتقادی که هنر و ادبیات از کمکاریهای دولت که بازتابش را در عموم میبینیم، انجام میدهند، نه تنها بهتعبیر بعضی فرهنگینماها بهضرر جامعه نیست –هنر را با سیاست کاری نیست و ماهم به آن نمیپردازیم- بلکه با قابل درک کردن هنر، به ارتقای سطح معلومات و انتظارات مردم با تماشای کارهایی که حرفی برای گفتن دارند، هرچند نقادانه، کمک میکند.
کمدی موزیکال «سرآشپز پیشنهاد میکند» با برگزیدن فضای طنز، به نقد جامعه پرداخته بود. جامعه یک کل است که دارای زیرمجموعههای سیاست، اقتصاد، اخلاق و … میباشد که این نمایش با انتقاد از سرمایهسالاری و سیاستمحوری –وربط دادن آنها به فرهنگ- که افراط در آنها منجر به تفریط در فرهنگ میشود، در قالب طنز، و با دستآویزی به ماجرای تاریخی «ضحاک»، انحطاط فرهنگی قدرتمدار را برای تماشاگر به نمایش گذاشت. از قول احمد طالبینژاد، منتقد سینما: «جامعه دارد چهارنعل بهسوی مادیشدن میرود و فساد ناشی از این شتاب دارد ارکان فرهنگی جامعه را سست و حتی ویران میکند.» این انتقاد که بیشر متوجه قدرتمداران میشد، حتی دامنگیر مراسمهای مذهبی و زیادهروی در «بازی با احساسات مردم» هم شد. «سرآشپز…» با روایات تودرتوی قصه در قصه، که به لطف پرداخت تاحدودی مناسب و طنز متناسب با حال و روز جامعه که نهتنها زمخت بهنظر نمیرسید، بلکه کاملاً ملموس و حسابشده بهنظر میآمد، یک فلاشبک به تمامی افراط و تفریطهای جامعه زد. از قدرتمدار نالایقی چون ضحاک که ضمیمهی شرایط روز شده بود تا نقد اخلاق در سیستم آموزشی و حتی سیستم مسخکنندهی مغز آدمی به اسم «گلدکوئیست» و امثال اینها. بر ما پوشیده نیست که این تودرتویی قصه به شلوغی ذهن تماشاگر و همینطور داستان دامن میزد. با این اوصاف، نمیدانیم معنادار بودن حتی کوچکترین و کوتاهترین موقعیت و دیالوگ را جزء قوت کار بنامیم یا «با یک دست چند هندوانه برداشتن» را عیب بدانیم؟ که اگر خودمان را بهجای تماشاگر فهیمی بگذاریم که به تماشای تئاتر مینشیند تا قبل از سرگرم شدن، «یاد بگیرد»، تمامی حرفهای نهفته در ثانیه ثانیهی این نمایش، دلنشین بود و آموزنده.
نکتهای که در این نمایش حائز اهمیت است، طنز واقعی و نه اغراقآمیز آن بود که نشان از بهروز بودن نویسنده و کارگردانان دارد. این نوع طنز با فضای حال جامعهی ما جور در میآمد و با یادآوری اینکه کمدی موزیکال «سرآشپز…» یک کار دانشگاهی و دانشجوییست و قیاس آن با برخی نمایشهای رسمی تالارهای معتبر که اینروزها با توجه به احوالات انسانهای شهرنشین و غمزده سراغ طنز میروند، با لودگی و ابتذال فرسخها فاصله داشت و هر حرکت و دیالوگی که شاید به مزاج خیل عظیمی از کوتهفکران خوش نیامد، دارای حرفهایی اعتراضآمیز –نقادانه- بهصورت کاملا نمایشی بود. گاهی این کمدی با تلاقی و ربط دادن دو جامعهی سنتی و مدرن -یا مانند تهران، پایتخت، سنتی درحال مدرن شدن- در قالب ضحاک، که واگویهکنندهی افراط و تفریطهای لطمهزننده به جامعهی در حال پیشرفت و البته مدعی مدرنیزاسیون است، تشری به انسان خوابزده میزند و سعی دارد او را هشیار کند.
در پایان نمایش، ضحاک روانهی آشغال دانی تاریخ میّشود و با برخورد او با فضای تهی و غلطیدن در پوچی، با زبان بیزبانی چشم بر شخصیت خاکستری و نادان او بسته شده و فرصت اصلاح را به او دادهاند. ولی آیا قدرتمدارن جامعهی حاضر، نهتنها ایران، بلکه سایر ملل که بهدنبال قدرتند و در این راه بسیار شده که انسانیت را فراموش کردهاند، اینچنین فرصتی را دارند تا بازگردند و ویرانیها را آباد کنند؟ ضحاک، که در این نمایش، نماد یک قدرتطلب/مدار پولپرست است با اشاره به اینکه برای راحتی و آزار ندیدن خودش باید مغز انسانهای شهر را بخورد، روحیهای ددمنشانه پیدا و خلاف حقوق بشر رفتار میکند. تمثیلی که با مرور تاریخ، بسیاری از آن را میبینیم و بهحالشان افسوس میخوریم.
نمادپردازیها در یک کلام مختصر و مفید بود. جدا از جواهرآلات و کیف و وسایل آرایش شهرناز و ارنواز که با نگرهی سطحی، پوچ بهنظر میرسیدند، اما در لایهی خود حرفهایی برای گفتن و نشانی از شخصیتهای مالک آنها داشتند، سیب، اصلیترین نماد «سرآشپز…» بهحساب میآید. رنگ سرخ و حرص ضحاک برای بلعیدن آن، چیزی جزء شهوت قدرتطلبی یک انسان نیست که برای رسیدن به این قدرت آمادهی انجام هرنوع عمل حیوانی است. شهوت قدرتطلبی بارها در متن به آن اشاره شد، لیکن استفاده از این نماد که رنگ سرخش با باطن ضحاک بیشتر جور است، نوعی تأکید بود که بد هم از آب در نیامده است.
از دیگر ویژگیهای جذابیت این نمایش، شخصیتپردازیهای خوب، -که البته به شخصیتهای اصلی بیشتر توجه شده بود تا شخصیتهای فرعی. مثلاً جارچی/داروغه نه در پرداخت خوب بود و نه در بازی. نجیبزاده هم به همین صورت. البته این کاملاً طبیعی اما غیر قابل توجیه است که با ایجاد وضعیتی ابسورد شخصیتهای دیگر را درشت میکنند تا تماشاگر به آنها بخندد- و تسلط بازیگرانی بود که نقشهای ضحاک، آشپز، ارنواز و شهرناز را ایفا میکردند. ضحاک (رضا شفیعیان) و ارنواز (ماندانا سوری) با تسلطی که بر بیان و میمیک و بدن خود داشتند، گاهی این فضای استیلیزه را تا حد کاریکاتور پیش میبردند. این اتفاق خوبیست. چون نباید فراموش کنیم که کاریکاتور هم هنر اعتراضآمیزیست و با فضای نمایش میخواند. نقش کوتاه جمشید که بهصورت روح بود –یکجور رئالیسم جادویی- و آشوبگر ذهن فانتزی ضحاک، با وجود کوتاهی، بسیار تأثیرگذار بود. بیان و بدن بازیگر ایفاکنندهی این نقش کوتاه، شهابالدین حسنپور، نشان از تسلط او بر نقش داشت.
و در پایان باید یادآور شد، که کارگردان، که جسارت خودش را با این نمایش نشان داد و خلاقیتی که آرامآرام بروز میکند –بهاینصورت که در بدترین حالت ممکن، دو شخصیت روبروی هم میایستند و دیالوگ میگویند؛ اما خلاقیت کارگردان که به آن اشاره میکنیم، زمانی به واقعیت بدل میشود که ما با تنوع خواستههای کارگردان از بازیگران، هیچگاه از ایستا و استاتیک بودن آنان در مواقعی و بهصورت یک دستگاه دیکتافون دیالوگ گفتن، خسته نمیشویم- به همراه گروهش، نقطهی عطفی در کارنامهی دانشجویی و تجربی بهدست آورد. منتها این کمدی موزیکال اعتراضآمیز و در عین حال بسیار نمایشی، مقدمهای است بر کارهای بزرگتر؛ و البته از قول استاد بیضایی: «ما همیشه در مقدمه هستیم و هرگز به متن نمیرسیم.»
لینک مطلب در: آدم برفی ها
رینگ خونین
هومن نیک فرد

از ویژگی فیلمهای درام ورزشی میتوان به تحول اساسی که در زندگی قهرمان فیلم روی میدهد، اشاره کرد. یک درام ورزشی، با درنظر گرفتن اخلاق، ارادهی یک شخصیت که سرلوحهی پیامرسانی فیلم قرار میگیرد و همینطور تأثیری که اجتماع و دیگر شخصیتها و بهخصوص خانواده در قهرمان دارد، با سیری قابل پیشبینی و در عین حال سرشار از هیجان ساخته میشود. در این نوع فیلمها، آغاز منفی و کشش پرهیجان، خبر از پایانی مثبت و باب طبع مخاطب دارد. در فیلم مورد بحث ما، «مرد سیندرلایی»، به کارگردانی ران هاوارد و با بازی زیبای راسل کرو و رنی زلوگر، شخصیت قهرمان، طی یک ورشکستگی که زیاد روی آن مانوور داده نمیشود، وضعی اسفبار پیدا میکند و با پشتکار و ارادهای مثال زدنی زندگی سرخوشانهای را از سر میگیرد. در این فیلم، هرچقدر که شخصیت جیمز بردک (راسل کرو) سرسخت در برابر ناملایمات و سختیهای روزگار و همینطور با غروری که مختص یک قهرمان است، نشان داده میشود؛ اما با قولی که به پسر بزرگش داده با این مضمون که او را به خانهی اقوام نسپارد، نمیتواند اشکهایش را در برابر مدیران ورزشی که از سر ناچاری به آنها روی آورده، پنهان کند. جیمز به درون گاردن رفته و از آنها (طبقهی مرفهی که به ظاهرشان اعتمادی نیست!) درخواست کمک میکند. ران هاوارد بیدلیل و تنها برای بازی با احساسات مخاطب این پلانسکانس را خلق نکرده و در متن به تفصیل ماوقع را شرح میدهد. - البته این نکته حائز اهمیت است که «مرد سیندرلایی» براساس واقعیت ساخته شده است. - جیمز بردک برای از هم نپاشیدن زندگی خود تلاش میکند. او تن به حقیرترین کار میدهد تا زن و سه فرزندش در کنارش باشند و خانهی سردشان با عشق گرم شود. رفتار مستأصلگونهی او هرچندکه تأثربرانگیز است، ولیکن در پس چهرهی امیدوار جیمز و حرفهای همیشه سرخوشانهی مربیاش میتوان بارقههایی از امیدواری دید.
لینک مطلب در آدم برفی ها
ادامه مطلب...............
ادامه مطلب
دست بردار که گر خاموشم...
هومن نیک فرد

برای شرایط اکران فیلمها در ایران نمیتوان یک دلیل قانع کننده پیدا کرد. اینکه آیا با تأخیر روی پرده فرستادن فیلمها ربطی به پرمخاطب بودن آنها دارد یا نه و چرا در روزهای آخر سال هیچ فیلم ارزشمندی اکران نمیشود، همیشه جای سوال داشته و دارند. در مورد مهرشاد کارخانی، اکران فیلم دوم این فیلمساز، «ریسمان باز» و بعد فیلم اول، «گناه من» به نفع کارگردان تمام شد. گناه من یک اثر پر از ضعف است و نشانههایی از فیلم اولی دارد و ریسمان باز بسیار کاملتر از آن میباشد. کارخانی با دو فیلم «ریسمان باز» و «گناه من» ثابت کرده است که دغدغهاش قشر کمدرآمد اجتماع و بهخصوص مردمان پایتختنشین هستند. کارخانی برخلاف دیگر کارگردانان، از جمله مجید مجیدی فقر را مقدس نمیشمارد. او در فیلم گناه من سیمای خاکستری یک خلافکار را برای مخاطب ترسیم میکند که از راه دزدی زندگی میگذراند.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب.........
ادامه مطلب
زندگی پوچ است، نیست!
هومن نیک فرد

اولین نکته که در فیلم احضار شدگان به کارگردانی آرش معیریان قابل بررسیست، دستهبندی آن به لحاظ ژانر است. این اثر یک فیلم ترسناک بهحساب میآید؛ و البته یک تریلر هم هست، آن هم به دلیل اینکه اثریست پر تعلیق. فیلم ترسناک به سه ژانر فرعی تقسیم میشود: مرموز، فراطبیعی و فوق مرموز؛ که فیلم احضار شدگان با فاکتورهای مرموز بیشتر در ارتباط است. تعریف این ژانر فرعی – مرموز - به این منوال است: در آن عامل ترس غافلگیر کننده و حیرتآور اما قابل تبیین «عقلی» است، مثل موجودات فضایی، هیولاهای ساخت علم و یا یک بیمار روانی؛ عماد، بیمار روانی فیلم حاضر است. این روانپریش از یک محرک استفاده کرده تا تمام زمان فیلم مارا بهدنبال خود بکشاند و به اندازهی ذوق فیلمنامهنویس و کارگردان آن را تعلیق آفرین به وجود آورد.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب
نگاهي به نمايش"شکار روباه" نوشته، طراحي وکارگرداني علي رفيعي
حسن پارسايي
.jpg)
هر هنري داراي شاخصهها و سبک و سياق بياني خاص خود است و نوع نگرش و نيز چگونگي پردازش هر موضوعي آن را در گونه ادبي معيني قرار ميدهد؛ مضافاً آن که رويکرد صرفاً تماتيک براي دنياي هنر کفايت نميکند و چگونگي پردازش تم يا موضوع، شيوه بيان، نوع نگرش هنرمند و انطباق و شکل پذيري موضوع با يک ژانر معين و تعريف شده از الزامات ترديدناپذير هنري بودن يک اثر است. اين مقوله در تئاتر و دنياي نمايش شاخصههاي ديگري را هم اقتضاء ميکند. از جمله آن که، اثر بايد به تعريف و تبييني دراماتيک درآيد و ضمناً ضرورتهاي زمان اجرا نيز در آن لحاظ شود و اگر موضوع، تاريخي و مربوط به گذشته باشد در آن صورت همه مراحل پردازش و آمادهسازي يک متن و متعاقباً حتي اجراي آن هم روند پيچيدهتر و بداعتآميزتري را ميطلبد، زيرا مخاطب موضوع، موقعيت يا داستان نمايش را ميداند؛ در چنين شرايطي ساختار متن و شيوه نگارش آن از ديالوگنويسي گرفته تا خلق موقعيتهاي دراماتيک، گرهافکني و تعليقزايي و نهايتاً ساماندهي و رساندن آن به يک پايانه غير قابل انتظار کاري بس دشوار، هوشمندانه و همزمان هنرمندانه و تجربي است، که نهايتاً وجوهي پارادوکسيکال نيز پيدا ميکند: از موضوعي که براي مخاطب آشناست آشناييزدايي ميشود، طوري که اين بار به گونهاي متناقض، رازناک و پرغرابت از چنان شاکله و دلالتگري نامتعارفي برخوردار ميشود که تماشاگران آن را به خاطر نوجويي و نوزايي، دلالتگري و دادههاي زيبايي شناختي و دراماتيکاش به عنوان کاملترين و غاييترين نگره و الگوي تاريخي و نمايشي موضوع مورد نظر ميپذيرند.
منبع: سایت ایران تئاتر
ادامه مطلب......
ادامه مطلب
شب بخیر بنجامین
هومن نیک فرد

«ماجرای عجیب بنجامین باتن» به کارگردانی دیوید فینچر، اقتباسی هوشمندانه از داستان کوتاهی به همین نام به نویسندگی اسکات فیتز جرالد است. فیلمی از نوع «جوان بدون جوانی» به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا، قبل از این، اشاراتی به جاودانگی و عشق داشته است. پیرمرد محققی که با اصابت رعد و برق به کالبدش دوباره جوان میشود و این جرأت را پیدا میکند که عاشق شود. اما در «ماجرای عجیب…» مسألهی جاودانگی جور دیگر بیان میشود. فیلم با شروع و پایان دراماتیکش و همچنین با تکرار پیاپی دیالوگ «شب بخیر»، حتی در زمانی که بنجامین از دنیا رفته است و دیزی پیر به او در خیالش شب بخیر میگوید، این نکته را به ذهن یادآور میشود که مرگ، پایان زندگی نیست. رفتن از این دنیا را باید به پای یک خواب عمیق گذاشت که کسی از بیداری مجددش خبر ندارد. «ماجرای عجیب…» با واقعگرایی جادوییاش، از ابتدا مخاطب را با قهرمانی همراه میکند که دغدغهی زندگی دارد. او دوست دارد زنده بودن، زنده ماندن و زندگی را تجربه کند. این فیلم، دارای پیرنگی مشخص است، با یک قهرمان مشخص؛ از اینرو میتوانیم بنجامین را یک قهرمان بپنداریم چون او در فضای ایدهآل فیلم، در رویارویی با تمامی حوادث، جان سالم به در میبرد. ساختار غیر متعارف این درام، شخصیتی آفریده است که حکم یک راوی در برابر مخاطب را بازی میکند تا زندگی ماجراجویانهی تمام عیارش را شرح دهد.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب...............
ادامه مطلب
نگاهي به نمايش"ولفگانگ آمادئوس موتسارت" نوشته پيتر شفر و ترجمه، تنظيم و کارگرداني منيژه محامدي

مهدي نصيري:
نمايشهاي زندگينامهاي معمولاً به واسطه آن که زير قضاوت مستندات قرار ميگيرند و از طرفي در معرض آسيبها و کاستيهاي محدود پردازش درام هستند، آثار دشوار و حساسي به نظر ميرسند. خيلي سخت است که يک تئاتر زندگينامهاي هم به زندگي قهرمان و دنياي او وفادار بماند و هم اين که اصول و قواعد درام را به صورت نامحدود در پرداخت و اجرايش اعمال کند. اما منيژه محامدي امسال پس از اجراي دشوار نمايش ساختار گريز"تبرئه شده" بار ديگر با نمايش دشواري درباره زندگي يکي از مشاهير و نوابغ موسيقي جهان به تالار اصلي تئاترشهر آمده است.
منبع: سایت ایران تئاتر
ادامه مطلب...............
ادامه مطلب
چیزی رو که ادامه داره، باید ادامه داد
هومن نیک فرد

عنوان این نوشته، برگرفته از دیالوگ علی مصفا در اپیزود اول این فیلم سه اپیزودی، دوزخ، برزخ، بهشت به کارگردانی بیژن میرباقری است. عنوانی که شاید تمامی فیلم برپایهی آن بنا شده و میشود از آن برداشتهایی کرد. دوزخ، برزخ، بهشت، سه اپیزود با موضوعات مختلف و البته در بستر خانواده و یک مکان ثابت و مشخص است. در هر سه اپیزود موضوع «جدایی» مطرح است؛ و اینکه باید «ادامه» داد. در اپیزود اول، زن (مهتاب کرامتی) و مرد (علی مصفا) از هم جدا شدهاند. زن در غیاب مرد، طلاق غیابی گرفته و برای بردن تابلوی نقاشیاش به خانه بازگشته و مرد را در آنجا میبیند. تردید در زن، اورا به سمت مرد میکشد. مرد، بدنبال ایجاد رابطه یا بهتر است بگوییم ادامهی رابطه با زن است.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب...............
ادامه مطلب
نگاهی به فیلمهای جشنواره بیست و هفتم
مروری بر بازیگری جشنواره
تکرار چند نام
مردها را بکش
هومن نیک فرد

شخصا شیکاگو را یکی از بهترین موزیکالهای تاریخ سینما میدانم. شیکاگو با بازی ریچارد گر، کاترینا زتا جونز و رنی زلوگز نسخه ی نمایش موزیکال برادوی است که داستان، سال ۱۹۲۹ در شیکاگو رخ میدهد. فیلم که قرار نیست تماشاگر را با نمادپردازی کسل کننده به چالش بکشد، حاصل یک کار گروهی و تبحر موزیسینی کارکشته است. جان کندر، آهنگساز فیلم، بدون شک موزیک را جزیی از شخصیتهای فیلم کرده و راب مارشال، کارگردان فیلم هم پاسخ این اعتماد را گرفته و اثر با برچسب بهترین و حاصل چندین و چند اسکار پیش روی شماست.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب...............
ادامه مطلب
هدر دادن پول و وقت
هومن نیک فرد

شخصیت و شخصیتپردازی دو مقوله ی جدا از یکدیگرند. همانطور که در کتاب “داستان” اثر رابرت مک کی که در مورد ساختار، سبک و اصول فیلمنامهنویسی توضیح داده است، شخصیت با توجه به ایدهی اولیه و سبک ژانری که نویسنده در آن قلم می زند، خلق میشود. نویسندگانی - فیلمنامه نویسانی - که در آثارشان شخصیت هایی قوی و تأثیرگذار می آفرینند، مطمئناً تحقیقاتی کامل در این زمینه انجام دادهاند و با شناخت درستی که از ژانر دارند نوشتهشان بسیار تأثیر گذار است.
لینک مطلب در: آدم برفی ها
لطفا ادامه مطلب را بخوانید...
ادامه مطلب
یادداشتی بر امشب شب مهتابه، بیست و عیار ۱۴
***
یادداشتی بر سوپراستار، وقتی همه خوابیم و موش
نقد فیلم احضار شدگان
توهمات یک ذهن مرده
هومن نیک فرد

فیلم احضار شدگان فیلمی در ژانر وحشت است. برخلاف نظر خود کارگردان که پس از سکوت تقریباً طولانی این موضع را نسبت به فیلم گرفته که فیلمش ترسناک نیست، بلکه اثریست پر از تعلیق، باید گفت با توجه به ژانر ترسناک و زیرمجموعههای آن، احضار شدگان، یک فیلم در ژانر وحشت به حساب میآید. معیریان در برابر تبلیغات رسانهای، که از این فیلم یک اثر ترسناک نام برده بودند، سکوت کرد و بعد در مصاحبههایش گفت وقتی از اثری بعنوان فیلم ترسناک یاد میکنند، تماشاگر نسبت به آن یکجور موضع میگیرد و با دیدی که قرار است از تماشای صحنهها بترسد وارد سالن سینما میشود؛ اما این فیلم ترسانک نیست، بلکه فیلمیست پر از تعلیق و جذاب.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها
لطفا ادامه مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
نقدي بر سريال «آخرين دعوت»؛
قريبيان يكي از بدترين بازيهاي خود را به نمايش گذاشت
يک منتقد سينما درباره سريال «آخرين دعوت» معتقد است با بازيهاي زمان حال ارتباط بهتري برقرار ميشد، هرچند که قريبيان يكي از بدترين بازيهاي خود را دراين سريال به نمايش گذاشت.

به گزارش خيمه، حسن محمودي گفت:« فيلمنامهنويسان «آخرين دعوت» تلاش كرده بودند به شيوه تازهاي چگونگي رفت و برگشت به زمان حال و گذشته را طراحي كنند اما در كارگرداني، «يوسف» با بازي «فرامرز قريبيان» در واقع به گذشته پرتاب شد.»
وي دربارهي پرداخت «آخرين دعوت» به جريانات سياسي گفت: «فارغ از موافقت و مخالفت با اين بخش، زماني كه به موضوعي شعارزده و نخنما پرداخته شود، نتيجه خوبي حاصل نميشود. در «آخرين دعوت» هم موضوعات سياسي شعارگونه مطرح شده بودند، بنابراين اين بخش در حد شعار باقي ماند، در حالي كه بهتر بود در لايههاي زيرين، مطالب سياسي بيان ميشد.»
محمودي با بيان اينكه «زمان گذشته نسبت به زمان حال، ضعيفتر به تصوير درآمده بود» افزود:«اين بخش در زمينهي توليد و كارگرداني با مشكلاتي همراه بود و فضاي قديم در دكور، چهرهپردازي و بازيها بهخوبي شكل نگرفته بود. در واقع تقليدي سطحي از سريالهاي تاريخي پيشين بود.»
او دربارۀ كارگرداني اظهار داشت: « سهيليزاده در زمينه كارگرداني زمان حال برخلاف گذشته موفق بود، البته بهتر بود همانگونه كه سازندگان سريال، نگارش قسمتهاي تاريخي را به محمد بيرانوند كه سابقه نوشتن فيلمنامه «معصوميت از دست رفته» را دارد، سپردند؛ ساخت اين بخش را نيز به كارگرداني ميسپرند كه از عهده به تصوير درآوردن چنين فضاهايي بر ميآيد.»
وي افزود: « «آخرين دعوت» با شتاب ساخته شد ولي اين پرسش مطرح ميشود كه اگر به كارگردان اين سريال يك سال هم فرصت ميدادند آيا او ميتوانست بهخوبي بخشهاي تاريخي را تصوير كند؟»
عقده های یک سرهنگ نابینا
نگاهی به فیلم “بوی خوش زن”
هومن نیک فرد
![]()
کارگردان: مارتین برست
چارلی سیمز از یک خانواده ی متوسط است که با گرفتن بورسیه توانسته راهی یکی از مدرسه های عالیرتبه و البته گرانقیمت بشود. او برای تهیه ی بلیت بازگشتش به محل سکونت و دیدار خانواده احتیاج به مقداری پول دارد. چارلی برای آخر هفته یک کار دست و پا می کند که آن چیزی نیست جزء پرستاری از یک سرهنگ نابینا. او بسیار سخت با سرهنگ اسلید ارتباط برقرار می کند تا اینکه…
لینک این مطلب در: سرزمین سینما
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب

اولین چیزی که به ذهن تماشاگر “مرد حصیری” خطور می کند، مانیفست صادر شده در این فیلم علیه قابلیت های مدیریتی زنان است. افراط در زن گرایی و نادیده گرفتن بیش از حد مرد -نه به صورتی که زن نادیده گرفته می شود- از خصوصیات این مانیفست است.
لینک مطلب در: سرزمین سینما
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید............
ادامه مطلب
تا اطلاع ثانوی رفاقت تعطیل
از دزاشیب تا میامی
رضا کاظمی

افلاطون برایم عزیز است اما حقیقت از او هم برایم عزیزتر است(ارسطو)
به جای شوخی: خیلی سخت است درباره فیلمی بنویسم که به دعوت و میهمان نوازی سازنده اش در خانه سازنده اش دیده ام و تماشایش فقط عذابم داده و مدام باید توهین به همه را به سود هیچ تماشا کنی. سازنده اش را دوست دارم و انتقادم به تریپ دودره بازی هایش( این جور حرف زدن را او خیلی دوست دارد) را هم همیشه بی ملاحظه و با لحنی بی رودربایستی به او گفته ام.
×××
منبع: آدم برفی ها
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
آی آدمها که در ساحل …
نگاهی به فیلم خواب زمستانی
هومن نیک فرد

خواب زمستانی، یک فیلم به اصطلاح هنری ست .اگر سری به سالن های سینما می زدید، تنها شاهد صندلی های خالی بودید. این برای مدیران سینمایی ما تبدیل به یک اصل شده که یک فیلم با مضمون “خواب زمستانی” ، “آتش سبز” یا قبل تر از آن، “پابرهنه در بهشت”، نمی فروشد، اصلاً نباید بفروشد و هیچ تلاشی هم برای _”شاید بفروشد”_ نمی کنند. اما تلاش از چه نوعی؟ تبلیغات جذاب برای فیلمی که نمی تواند هیچ نوع جذابیتی برای مخاطب داشته باشد؟ خیر. تلاش برای ارتقای سطح کیفی فیلم ها، تقویت ذائقه ی مخاطب برای دیدن فیلم های خوب و به صرف برچسب هنری خوردن به یک فیلم وضعیت اکران آن را نادیده نگرفتن. ظرف سینمای ما تا بی نهایت از فیلم های سخیف پر شده و میان دو مقوله ی سرگرمی و صنعت، فقط سرگرمی را برای خود انتخاب کرده است که جای بسی تأسف دارد.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
نيمي انسان، نيمي کرگدن
نگاهي به نمايش"کرگدن" اثر اوژن يونسکو به کارگرداني فرهاد آئيش
حسن پارسايي:
در تئاتر گاهي واقعيتها ديگر از وجوه و شاکله عيني و هويت داري که برآيند محيط پيراموني است، برخوردار نيستند و تبديل به واقعيتهاي قراردادي و نمادين دنياي نمايش ميشوند. در چنين حالتي همه چيز با رمزگونگي پيچيده و نامتعارفي به زبان نشانهاي خاصي تبديل ميشود که فقط با تاويل و تحليل دقيق آنها ميتوان به خود واقعيت پي برد. اين نشانهها همچون کُدهايي براي رمزگشايي از شکل و محتواي اثر عمل ميکنند و بعد از اين رمزگشايي است که ذهن مخاطب را به واقعيتهاي اوليهاي که پيش نياز شکلگيري چنين نمايشي بوده، ارجاع ميدهند. واقعيتهاي چنين نمايشي هم همواره آکنده از غرابت و شگفتي هستند.
گاهي اين غرابتها به يک دگرگوني اشاره دارد و اين دگرگون شدن به حدي نزولي و غير قابل انتظار است که ويژگيهاي چند ژانر نمايشي را به طور همزمان در قالب شاخصههاي کميک، فانتزيک و تراژيک به تماشاگر منتقل ميکند و نمايش نهايتاً از کمدي به درام و از درام به تراژدي استحاله پيدا ميکند. درست همانند مضمون"بيمايگي و بلاهت ذهني کميک و يک سويه شده آدمها"، "تلخ مايگي حاصل از پوچي و بيهودگي آنها و تمايل به قدرت" و"استحاله دردناک، بيبازگشت و تکان دهندهشان به حيوان".
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
در چشم انداز ملکوت و زمین
نقدی بر فیلم اولژان - ولکر اشلندروف
رضا کاظمی

این نقد در شماره (؟) ماهنامه صنعت سینما منتشر شده است
دستمایه سفر برای کشف و برداشتی تازه از هستی دستمایه تازه ای نیست و در واقع دم دستی و پر تکرار است. ولی شگفتی کار در این است که این طرحواره ازلی ـ ابدی همچنان کارآمد و جذاب است. دست کم چندین نمونه درخشان این کاربست را در سینما می توان به یاد آورد و این جدا از فیلمهای جاده ای است که پیرنگ بیشترشان یک جور پرسه زنی پوچ و رویارویی با ماجراها و ناکامی هایی است که آنها را غالبا به ته خط می رساند. در آغاز قهرمان میانسال« اولژان» وانمود می کند که در پی گنج است و نشانه ها و رمزهایی از شعر و غنای عرفانی به همراه دارد.این نشانه ها رمزگان سفر او را شکل می دهند که نه سفری برای رستگاری و آرامش روحانی و کلیشه هایی از این دست که سرانجام مشخص می شود سفری برای تمنای مرگ است؛ هرچند قهرمان فیلم (شارل) پیش از رسیدن به منزلگاه نهایی با تاخت زدن یکباره و تکانشی اش در میدان آلوده به رادیو اکتیو فرجام خود را رقم می زند.
سبب شناسی مرگ خواهی در فیلمهایی از این دست ما را بیش از رسیدن به نگرشی زاهدانه و عارفانه در این جستجوها به نگاهی اومانیستی و پوچ گرایانه رهنمون می کند. مثال های شاخص از این دست بسیارند.از نمونه شاخصش مسافر(حرفه: خبرنگار) آنتونیونی و آرامش یافتن قهرمانش با مرگ که آن هم یک جورهایی با بدویت و بیابان و ریشه های شرق پیوند داشت بگیریم تا «زنبوردار» اثر درخشان آنجلوپلوس که همچون اولژان در لایه ظاهری فیلم سفری بر الگوی از پیش مشخص روی نقشه دنبال میشود ولی در لایه های درونی تر سفری است برای گریز از بی معنایی یک زندگی سرد و موروثی که حق گزینشگری چندانی برای قهرمان زوال گرفته اش به جا نمانده است. در این جور روایت های سینمایی ،بیشتر وقتها سبب و ریشه نابسامانی و ته کشیدن بر ما نامکشوف می ماند(در اولژان هم اشاره های گنگی در کار است) و جستجو یا سفر بی هدف، بهانه ای می شود برای سرک کشیدن به نوستالژی ها، خاطرات خوش معصومیت کودکی و... ولی در همه این پرداخت ها میانسالگی تم مشترک و قابل تاملی است. میانسالگی ویژگی نگاه همزمان و دوسویه به گذشته و آینده را به کمال در خود دارد. مروری بر آنچه گذشته و بیم و هراس از آنچه در راه است نقطه عزیمت سرگشتگی و حیرانی در این روایت هاست. بعید است برخلاف آنچه همیشه طوطی وار در مواجهه با این آثار می شنویم بیشتر این پرسه گردی های خوابناک در پی جستجوی معنا و هستی شناسی ژرف باشند و غالبا به مرگی ناگزیر و تلخ منجر می گردند.
اولژان نیز جاهایی از چنین الگوهایی پیروی می کند ولی چنانچه خواهم گفت سرانجام به زیبایی از تکرار تجربه های پیشین می گریزد. دو دستمایه سفر و جستجو( در اینجا به دروغ گنج) در هم آمیخته و بهانه ای می شوند برای پرتاب شدن شخصیت اصلی داستان به اتمسفری تازه و چشم اندازی نو که او را نه لزوما به برداشت و درکی تازه از خویشتن و هستی که به پایانی افسون زده و مسخ شده برسانند. اولژان در روایت مینی مالیستی و تنک اش تقریبا از همه کلیشه های آشنای این روایت ها سود می جوید و متاسفانه بیشتر این کاربست ها در ساده گیرانه ترین بروز ها متجلی می شود: چینش متقابل مدرنیته و سنت یا به عبارت دقیقتر تقابل انسان ـ طبیعت با ابزار ( که خواهم گفت چرا برداشت غربی از سنت شرق غالبا برداشتی کوته نگرانه و به انحراف رفته است)، بدویت شرق، مرگ خواهی ، میانسالگی (چنان که گفته شد) ، تمنای عشق در ساحت جسم و جان و بالاخره استعلای بینش انسانی از حوزه فردی به بشریت و جنگ و بی عدالتی و دور افتادگی انسان ها از طبیعت و یکدیگر و مرزهایی که دستکار خود انسانهاست...
در اولژان چنین پرداختهایی پرشمار است:قهرمان سرگشته فیلم، ماشین و موبایل و مدارک احراز هویتش را در بیابان رها می کند و سر به سفر مرگ می گذارد.نشانه شناسی زمخت این دست افزارهای بشری هم که چیز تازه ای نیست و بارها بیان شده است.تاکید بر سازه های مکانیکی غول آسا که خواب آرام را بر قهرمان فیلم حرام می کنند، شکل گیری شهر مدرن در دل بیابان ، گیر کردن پای قهرمان فیلم به سیم خاردار و پناه گرفتن در جایی که در عصر کمونیسم جای مخوف و پنهان زندانی ها بوده است و میدان آزمایشهای هسته ای و.. از یک سو و بدویت و گوشت اسب و شیر شتر و آیین باستانی- قبیله ای از سوی دیگر از نشانه های آشکار جاگذاری شده در دل فیلم اند.
ولی اولژان فیلمی نیست که به صرف چنین تکرارهایی بشود نادیده اش گرفت.روایت اولژان سطح گریز از معناهای خودساخته بشر را از حیطه ابزار فراتر می برد و این اتفاقا از نقاط قوت روایتش است. تاکید بر برهوتی که در آن واژه ها هم فروخته می شوند و فرار از معنا در سطح مهمترین کلید ارتباط انسان (خیلی مهمتر از موبایل!) و بنا بر برداشتهای فلسفی مدرن مهمترین خاستگاه بینش و گفتمان یعنی واژه و ترم و فرا بردن هویت از شناسنامه و مدرک به هویت بر باد رفته انسان های سرگشته و تنهایی که گاه حتی ریشه خود را به درستی نمی دانند یا نمی خواهند بدانند، رویکردی از این دست است..( جایی کولی فیلم می گوید من صد ها پدر دارم!)
منبع: سایت رسمی دکتر رضا کاظمی
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
آدم خوابش می گیره
نگاهی به سریالهای ماه رمضان
هومن نیک فرد

“سینما ها همچنان تعطیل می شوند”؛ این سر تیتر یکی از رویداد های شماره ی ۳۸۴ ماهنامه ی فیلم بود با عنوان: “اشک ها و لبخندها”. بسیاری آنرا خواندند و با سر تکان دادنی از کنارش گذشتند. ولی براستی مسأله به همین سادگی ها است که عنوان شد؟ تلویزیون رقیبی جدی برای سینما به حساب می آید. این رسانه ی فراگیر با پخش مجموعه های تلویزیونی، فیلم های سینمایی خارجی و داخلی و همینطور سریال ها و تله فیلم ها، مردم را خانه نشین کرده و چه بسا که باعث و بانی تغییر ذائقه در مخاطب هم هست. پخش سریال های خارجی با درجه ی (ج) و تله فیلم های کم مخاطب از شبکه ی خانگی، بدون هیچ نوع عاقبت اندیشی و برنامه ریزی بلند مدت، به ضرر تماشاگر تمام می شود. شاید اگر برنامه ها را از هم تفکیک کنند و هر کدام را به افرادی با درجه ی هوشی بالا یا پایین اختصاص دهند، تکلیفمان با شبکه های فرهیخته و غیر فرهیخته روشن می شود. ساده اندیشی و ساده انگاری توهین به مخاطب است. بهتر نبود که تلویزیون به جای هزینه کردن برای ساختن مستندی از کشور سازنده ی “جواهری در قصر”، (سریال کره ای که رنگ و بوی فرهنگ سرزمینش را داشت و بیشتر شبیه برنامه ی آشپزی با اندکی چاشنی ملودرام بود- و می دانیم که هیچ کدام از دستورات آشپزی یانگوم به درد کدبانوی ایرانی نمی خورد-)، همین هزینه را برای تشکیل اتاق فکری صرف می کردند که قبل از سرمایه گذاشتن و پخش هر مجموعه ی تلویزیونی برنامه ریزی حساب شده ای داشته باشد؟ بعد از پخش “جواهری در قصر” مسئولان مخاطب را در همان حد نگاه داشتند و به سراغ مجموعه های دیگری از این دست رفتند تا تبدیل به شبکه ای پر مخطب گردند! آن وقت تلویزیون با برنامه های دسته چندمش می شود رقیب سینما؛ و البته سینما هم کم کاری کرده و با افت کیفیت فیلم های روی پرده نتوانسته خودش را سرپا نگه دارد. افت فروش فیلم ها و دیده نشدن آنها مصداقی بر این مقدمه است که می خواهیم از آن به سریال های مناسبتی تلویزیون برسیم و مروری داشته باشیم بر آخرین سفارشات این رسانه ی جمعی.
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
ادامه مطلب
سنگدلی، گناهی نا بخشودنیست!
مروری برکنعان / آیا کنعان فاجعه در اقتباس سینمایی نیست؟
هومن نیک فرد

در هنرهای تصویری، به ویژه سینما با گونه های اقتباس روبرو هستیم. گاه متنی ادبی با تصرف فیلمنامه نویس در آن و به اصطلاح، تصویری کردن آن، قابلیت ساخت پیدا می کند. دیگری، دستمایه هایی است که از آثار تصویری پیشین به عاریت می گیرند و گاهی ساختار و یا موضوع یک فیلم قدیمی تر در قالبی نو به تصویر کشیده می شود. فیلم های اقتباسی اغلب نسبت به متن اصلی، بی وفا و بیشتر با خودخواهی های حرفه ای یک کارگردان حرفه ای همسازند. کم پیش می آید فیلمی همچون پاپیون به خوبی از عهده ی اقتباس بر آید در نقطه ی مقابل هری پاتر وجود دارد که تماشاگر بعد از خواندن متن اصلی رغبتی به دوباره مشاهده کردن فیلم پیدا نمی کند.
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید.........
ادامه مطلب
مروری بر ریسمان باز
هومن نیک فرد
![]()
شناسنامه فیلم:
نویسنده: بابک پناهی، مهرشاد کارخانی، نازنین مفخم ـ کارگردان : مهرشاد کارخانی،بازیگران :پژمان بازغی، بابک حمیدیان، کرامت رودساز و نرگس محمدی . خلاصه داستان فیلم : دو دوست است 24 ساعت فرصت دارند تا یک رأس گاو را از پایین شهر به مقصدی در بالای شهر برسانند.
"ریسمان باز" بعد از "گناه من" دومین اثر مهرشاد کارخانی است. کارخانی این فیلم را بر اساس یک ماجرای واقعی بازسازی کرده است.. داستانی که پدرش در کودکی برای او تعریف کرده و بالاخره شرایط جور شده تا بتواند از آن فیلم "ریسمان باز" را بسازد. اتفاقی که به گفته ی او بر میگردد به زمان پیش از انقلاب، سلاخی در کشتارگاه (میدان بهمن فعلی) گاوی زخمی از زیر دستش فرار می کند و تمامی سلاخ ها تا میدان راه آهن دنبالش می دوند. یک سوژه ی ناب که با توجه به شرایط روز، "ریسمان باز" از آن ساخته شده است.
کارخانی، فیلسماز خلاق و خوش ذوقی است و با ریسمان باز ثابت کرد از دل پیش پا افتاده ترین چیزها می توان سوژه های جالب و کار امدی برای فیلمسازی پیدا کرد.
متأسفانه با توجه به شرایط جشنواره و اکران فیلم ها در ایران، سلیقه ی مخاطب با دیدن کمدی های سبک و فیلم های شیک آپارتمانی و کافی شاپی تنزل پیدا کرده است. "ریسمان باز" در جشنواره، در قسمت مهمان به نمایش در آمد و فرصت دیده شدن را به آن ندادند.
ریسمان باز نه تکیه بر سوپر استارهای چشم رنگی دارد و نه تیتراژش از اسم های دهن پر کن پر است؛ ولی اثری فرهنگی، ارزشمند و در عین حال سرگرم کننده است. فیلمی که به سادگی ساخته نشده و خلاقیت کارگردان در آن آشکار است.
"ریسمان باز" داستان دو جوان است به نام های میکائیل (پژمان بازغی) و عسگر (بابک حمیدیان) که هرکدام بنا بر دلایلی مشغول کار در کشتارگاه هستند. هیچ کدام از این دو جوان متعلق به محیطی که در آن کار می کنند، نیستند. میکائیل جوان تحصیلکرده ای است که به اجبار برای پرداخت بدهی و گذران زندگی به این محیط روی آورده. کاری می کند که هر جوانی از عهده ی آن بر نمی آید. عسگر هم پا به پای میکائیل کارگری می کند تا بتواند برای خانواده اش در شهرستان پول بفرستد. زندگی به همین منوال می گذرد تا اینکه صاحب کارشان از آن ها می خواهد گاوی بخرند و برایش به مقصدی ببرند.
"ریسمان باز" در نمایش تضاد هاموفق است. بعد از فیلم های خیابانی دهه ی 80، مثل بوتیک، این فیلم هم توانسته سیمای شهر و شکاف فرهنگی طبقاتی مردم جنوب و شمال شهر را به تصویر بکشد. فضای منزجر کننده ی کشتارگاه در برابر مرکز خریدی در شهرک غرب، ماشین های شیک شمال شهری در برابر وانت میکائیل، انسان های شیک پوش در برابر دو کارگر با لباس های خونابی، انمادهای روبنایی تضادها و فاصله های عمیق طبقاتی اند.
"ریسمان باز" تصویر شرافتمندانه ای از فقر نشان می دهد. تصویری که سینمای ایران به خصوص در بخش فرمایشی اش با آن چندان بیگانه نیست ولی کارکرد این فقر در ریسمان باز نه همچون فیلمهای مجید مجیدی تحمیق گرانه و تقدس مآبانه است و نه نشانی از نهیلیسم روشنفکرانه دارد. عسگر و میکائیل با فقر می جنگند، از کارشان شکایتی ندارند، حتی آنقدر احساس مسئولیت می کنند که در برابر دزد گوسفند های مرده که گوسفند ها را از زیر خاک بیرون می کشد و آن کس که گوشت گوسفند مرده به مردم می دهد،می ایستند.
فضای ناتورالیستی و سرد آغازین "ریسمان باز" با تصویر هایی از کشتارگاه قابل تحمل است. کارخانی، از سختی کار بازیگران هم گفته، اینکه بازیگرانی لازم داشته تا هم از لحاظ بدنی و هم از لحاظ روحی بتوانند کار را به پایان برسانند و در میانه های کار کم نیاورند. بازیگران زیادی کار را رد کردند و خیلی ها را هم کارخانی نپذیرفته تا اینکه بازغی برای بازی در نقش میکائیل انتخاب شد. پژمان بازغی برای شاه سکانس کار، آن جا که گاو در خیابان می رمد، جدالی نفس گیر را با گاو داشته و انصافاً هم خوب توانست از عهده ی آن بر آید. بابک حمیدیان هم اولین انتخاب برای ایفای نقش عسگر بوده است . حمیدیان می گوید: "بابک پناهی، یکی از نویسندگان کار، زمانی که سر پروژه ی خاک آشنا به کارگردانی بهمن فرمان آرا بودم به من گفت می توانی گاوی را بخوابانی، روی پاهایش بنشینی و سرش را ببری؟ من گفتم نه...و ایشان از فیلمنامه ی "ریسمان باز" برایم حرف زد و بعداً قرار شد من نقش عسگر را به عهده بگیرم." حمیدیان به خوبی توانسته از عهده ی نقش "عسگر" با آن گریم و لهجه ی خاص برآید.
فیلمبرداری یکی از اجزاء مهم و شاخص ریسمان باز است.. فیلمبرداری روی دست به خصوص در سکانس تعقیب و گریز گاو در شهرک غرب -که گفته شده گاو واقعاً دنبال مردم کرده - لحظه های نابی را رقم زده است.
با همه نقاط قوت ذکر شده ، موسیقی متن ماورایی نوشته شده برای فیلم با فضای رئالیستی اثر همخوانی ندارد و توی ذوق می زند.
"ریسمان باز" فیلمی است که مخاطبش را محترم می دارد و تماشای آن همچون بازگشودن منظری تازه برای تماشاگر سینمای ایران است. فیلمی که دغدغه ی مثلث عشقی و ویلاهای گران قیمت با سوپر استار های نا بازیگر را ندارد و در عوض تلاشی احترام برانگیز برای ساختن فیلمی قابل تامل است که این تلاش از همه اجزاء ساختاری و اجرایی اش جلوه گر است.
نگاهی کوتاه به فیلم فرزند خاک

فرزند خاک (محمد علی باشه آهنگر): فرزند خاک اگر نگوییم فیلم فوق العاده ای است ولی از بسیاری آثار اکران شده ی امسال فیلم بهتری است و حتی می توان از آن به عنوان یک اتفاق در سینمای دفاع مقدس نام برد. محمد علی آهنگر پیش از فرزند خاک دو فیلم دیگر ساخته بود که اولی-نیمه ی گمشده- فقط امکان نمایش از تلویزیون را پیدا کرد و دومی که فیلمی نیمه مستند و نیمه داستانی بود-نبات داغ- هیچ وقت امکان اکران پیدا نکرد. فرزند خاک قوت خودش را از تصاویر و مفاهیمی می گیرد که پیش از این در فیلم های جنگی ندیده بودیم و حالا وقتی در همان اوایل فیلم دوربین با یک تراولینگ از کنار میزهایی که پر اند از جنازه ها و قطعه های استخوان های یافت شده ی مفقودین جنگ می گذرد و آدم هایی را می بینیم که بر سر ایرانی و عراقی بودن جنازه ها با هم چانه می زنند مبهوت می مانیم. فرزند خاک هم روایت سفر میناست برای رسیدن به جنازه ی شوهرش و همراهی اش با گونا زنِ کردِ عراقی که از راه پیدا کردن جنازه ی شهدای جنگ و فروختن اش به طرف ایرانی روزگار می گذراند و عجیب که مهتاب نصیرپور در نقش گونا خوش می درخشد انگار که از همان اول یک زن کرد عراقی بوده که کاری جز پیدا کردن جنازه ها ندارد و حیف که بازی شبنم مقدمی به قوت بازی نصیر پور نیست.
فرزند خاک از آن دسته فیلم هاست که چند بار باید تماشایشان کرد تا تلخی ِ فیلم و حرفی که می زند در وجودت ته نشین شود.
پی نکته: فرزند خاک در جشن خانه ی سینمای امسال جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش دوم زن برای مهتاب نصیر پور را گرفت، پیش از این در جشنواره ی فجر هم نصیر پور سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را گرفته بود.
(پیام)
حرف های ممنوعه؛ در همین نزدیکی


مرگ، موضوع کهنه و در عین حال بکری است. چگونه به آن پرداختن؛ و به بهانه ی آوانگارد بودن، به صلابه نکشیدن آن مهم است. کارگردانانی بوده اند که در سینما با مرگ دست و پنجه نرم کرده اند. از این دست می شود به "اینگمار برگمان"، کارگردانی که می شود به او لقب آوانگارد بودن هم داد؛ و وودی آلن، اشاره کرد.
در ایران هم هستند کسانی که راجع به مرگ می نویسند و می سازند.
تله فیلم ها و سریال ها کم نیستند. خصوصاً نویسنده ی این نوع آثار، محسن تنابنده، باید گفت در فضای رئالیستی نسبت به سورئالیستی موفق تر بوده. "چند می گیری گریه کنی؟" و "استشهادی برای خدا" در سینما و "اس ام اس از دیار باقی" بعنوان سریال در تلویزون مثال های خوبی هستند.
البته فارغ از فیلم های ماورایی با موضوع شیطان و فرشته، خیر و شر که تا به حال پریشان ترینشان را در ایران دیده ایم.
تله فیلم "در همین نزدیکی" از شبکه ی سوم سیما پخش شد. فیلمی با موضوع مرگ، به کارگردانی راما قویدل که در آن شاهد بازی خوب، یا بهتر است بگویم یکی دیگر از بازی های خوب "پیام دهکردی" بودیم. یک فیلم سورئالیستی با کارگردانی، تدوین، فیلمبرداری و موسیقی متن خوب.
موسیقی ماورایی آن، هم احساس داشت و هم منطق. مثل دیگر کارها سرپوشی نبود برای پوشاندن ضعف کار.
داستان در مورد رئیس خودخواه شرکتی است که حتی دم مرگ هم دست از مادیات بر نمی دارد و دل کارمندش را می شکند. مرگ می خواهد به او کمک کند، اما رئیس دنیا دوست، حاجی خدا ندیده، کله شق تر از این حرف ها است.
مرگ در "در همین نزدیکی"، از خویشان مرگ در "مهر هفتم" اثر کارگردان سوئدی و جهانی، "اینگمار برگمان" بود.
در تله فیلم راما قویدل گریم مرگ گریمی کابوکی و یا چیزی مثل این نبود، اما در مهر هفتم، بود؛ و این جای خوشحالی دارد، چون اثر اثری نبود که از این نوع گریم استفاده شود.
بعضی دیالوگ ها همان دیالوگ "مهر هفتم" بود.
مرگ: می ترسی؟
شوالیه: بدنم می ترسه، اما خودم نه!
از زمان آشنایی مرگ ها با آدم های انتخاب شده، هر کدام از فیلم ها به سمتی می روند.
مرگ در "مهر هفتم" به شوالیه تشر می زند که تو برای چه زنده ای؟ هدفت چیست؟ چه می خواهی از این زندگی؟
و شوالیه که جز جنگ و خونریزی زندگی دیگری نداشته، به بهانه ی بازی شطرنج از مرگ فرصت می خواهد و در اندیشه ی اینکه: (می خوام از این به بعد تو زندگیم هدف داشته باشم)
مرگ کارش فقط جان گرفتن است. کاری به این ندارد که مقصد نهایی مسافران کجاست. اما مدیرعامل به کمک نیاز دارد.
به مرگ الهام می شود که محسنیان باید دیر تر بمیرد. محسنیان خوشحال است که مرگ را فراری داده.
مدیرعامل باید حسابش را صاف کند. اما باز هم با کارمندش به رسمی که عرف شده برخورد می کند و به فکر فردایی است که هیچ وقت وجود نخواهد داشت.
مرگ شطرنج را می برد. زودتر از این ها هم می توانست ببرد. اما فرصتی به شوالیه داد تا زندگی را بهتر ببیند. فارغ از میدان های جنگ و ساعت هایی که با دلهره چشم روی هم گذاشته.
"چقدر دلم برای مادرم تنگ شده". فرصتی بود که از دست داد. مدیرعامل مادرش را دید، اما به خیال داشتن وقت، تنها به بوسیدن لبه ی چادرش بسنده کرد.
فرصت تمام شد؛ شوالیه و مدیرعامل مردند...
این تله فیلم، (در همین نزدیکی) یک خوبی داشت، (جدای از دیگر مسایل) آن هم نگفتن حرف های اضافی است. هنگام تماشا، گذر زمان اصلاً احساس نشد، گویا فیلمی داستانی را به نظاره نشسته ایم.
دو چیز را فراموش نکنید:
1- بازی خوب پیام دهکردی. درست است که تا حدودی از مرگ در "مهر هفتم" تأثیر گرفته بود. اما هر بازیگری نمی تواند از عهده ی آن برآید؛ درصورتیکه دهکردی خلاق توانست.
2- چرا آدما فکر می کنند همیشه فرصت هست؟
.
..
...(هومن نیک فرد)
"نگاهی به سریال بزنگاه"

هر سال ماه رمضان، سریال هایی با ژانر های مختلف میهمان خانه های مردم هستند. از این دست، شبکه ی سوم سیما، در بست در اختیار عطاران، کارگردان و بازیگر شناخته شده ی سیما، با آن سبک خاص و نه چندان توقع برانگیزش، قراز گرفته. اما عطاران چقدر از عهده ی این اعتماد تلویزیون و ارضای تماشاگران با شعور برآمده؟
عطاران کارهایش انقدر شسته رفته و ساده بوده که اصلاً جای بحثی ندارد. ولی سریال امسال، "بزنگاه"، سیر نزولی بیش از پیش را طی کرده و در مقایسه با کارهای قبلی همین کارگردان خیلی بدتر کار شده است. این سریال با توجه به اینکه مردم ایران طنز گفتاری را بیشتر می پسندند، سعی بر این داشته که روی همین اصل پیش رود، منتها نه در گفتار موفق است و نه در ساختار!
رضا عطاران خودش را به مجید صالحی هم تزریق کرد، تا جایی که "سه در چهار" را عموماً عطارانی می دانستند. جالب اینجاست که مجید صالحی دلیل اینطور ساده ساختن اثر را سرو کار نداشتنش با سیاست دانسته.
تا انجایی که نگارنده آگاه است، تنها راه پیام رسانی، سیاسی بودن نیست. شاید با نگاه موشکافانه ی دیگری هم می شد سریال را از این همه لودگی در آورد.
حالا چرا صالحی از سادگی در آوردن سریال را سیاسی شدن آن می داند؟ باید دید علت چیست؟
از بحث دور نشویم و بپردازیم به "بزنگاه"، آخرین شاهکار رضا عطاران؛ این سریال بر خلاف کارهای دیگر عطاران در گیر شعار زدگی شده است، تا آنجایی که از طنز کلامی دور شده. علی صادقی و حمید لولایی با آن نقش های کمرنگ و شخصیت تکراریشان هم نمی توانند آن را نجات دهند. سروش صحت به همراه ایمان صفایی خوب توانسته اند سریال را بهانه ای کنند برای پخش مانیفست های پریشانشان. صحت تا به حال، در عرصه ی نویسندگی کارنامه ی موفقی داشته؛ ولی هنگامی که هوس ساختن طنزی نود شبی به سرش زد، از عهده ی "چهارخانه" ی بی پی و فندانسیونش بر نیامد. گویا صحت تغییر ذائقه داده، چون "بزنگاه" به هیچ وجه نظر ها را جلب نکرده و فیلم با سردی پیش می رود. آن هم به شکلی که تو ذوق می زند.
عطاران به صحت دلخوش کرده ، صحت به عطاران، صحت و عطاران به بازیگران، تلویزیون به گروه عطاران و مردم به تلویزیون، که متأسفانه باز هم تماشاگر احمق فرض شده و به جای خنده باید با تعجب شاهد پرت شدن صابر از بالکن باشد!!
در کل مثل اینکه تلویزیون دوران بدی را سپری می کند. سریال های اخیر که از آن پخش شده و در حال پخش است انقدر زرد هستند که با ندیدنشان چیزی را از دست نداده باشید. البته به عزیزانی چون کیانوش عیاری، فریدون جیرانی، ابراهیم حاتمی کیا، و ... بی احترامی نشود چون این اساتید ذائقه ی مردم را خوب می شناسند و با آثارشان مورد احترام اند.
بگذارید اشاره ای هم داشته باشیم به سریال "مثل هیچکس"، که در همین ایام ماه رمضان از شبکه ی دوم سیما پخش می شود.
کاری به ساختار و اینکه این سریال چگونه شروع شده و چگونه روندی را طی کرده، یا متن و بازیگران، خصوصاً کارگردانی چقدر ضعف دارد، ندارم. بحث من بر سر رو به نابودی رفتن این سریال است. شوخی های بی مزه و تکه پرانیهای زننده و حال گیری های بی موقع در این سریال به مذاق تماشاگر ایرانی خوش نمی آید، تا جایی که کار را بسیار لوث کرده!
با این وضع مردم را دعوت می کنم به سینما بروند و فیلم های روی پرده را ببینند تا اینکه پای تلویزیون بنشینند و هوششان زیر سوال برود.
به نظر می آید تلویزیون، به جز پخش فیلم های سینمایی معروف، با سریال هایش نمی تواند از عهده ی رقابت با سینما بر آید.
(هومن نیک فرد)
نگاهی به نمایش"یرما" نوشته فدریکوگارسیا لورکا و بازخوانی و کارگردانی"رضا گورا ن"
.jpg)
صبا رادمان:
در طول تاریخ چندين ساله ادبيات نمايشي ايران، قصه و روايت، نقش اصلي محسوب شده و بسيار عزيز و گرامي داشته شده و شاید به همین دلیل است که اكنون پس از گذشت سالها، متون برجسته ادبيات جهان ، همچنان بسياري از اجراهاي ما را در برمیگیرد و تالارهای نمایشی ما را از خود لبریز میکند. در این میان "فدريكو گارسيا لوركا" بي شك درخشان ترين شاعر نويسنده هميشه اسپانيا است، با شهرتي جهاني كه از واژههاي غني شعر بي تكرار و دردناكش سر ميزند.
"یرما" یکی از مشهورترین آثار وی است. یرما شخصیتی فرا واقعی یا سورئالیستی دارد، گفتار و رفتارش با وجود ریشه داشتن در واقعیت، گویی در رویا و خواب اتفاق میافتد، با خویش حرف میزند و در برابر سرنوشت محتومش، ایستادگی میکند و این شاید یکی از دلایل جذابیت یرما است که تاکنون بارها توسط کارگردانان گوناگون بر صحنه تئاتر کشور اجرا شده و رقابتی شدید را درکارگردانی اثر به وجود آورده است. رضا گوران، اما این بار دست به تجربه جدیدی زده و با در هم ریختن مناسبات متن، اثررا با نگاه و خوانش جدیدي به صحنه برده است نمايشي بر پايه قصه و روايتی تصویری.
منبع:سایت ایران تئاتر
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
فروشگاه عجايب عمو دل تورو
نگاهي به فيلم هل بوي: ارتش طلايي
نويسنده: راجر ابرت
مترجم: حسين عيدي زاده

بعد از خواندن چندین نقد از فیلم "هل بوی 2:ارتش طلایی" تصمیم داشتم نقدی کامل از این فیلم بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. ولی نوشته ی راجر ابرت،(با وجود تفاوت قلم و سبکش با قلم و سبک نقد ایرانی)، اجازه نمی داد که بیهوده نویسی بکنم.
خواندن نقد ابرت بر ارتش طلایی که در پایین آمده خالی از لطف نیست...
مجسم كنيد كوره هاي آتش جهنم و سالن هاي فرازميني تاتوئين دركنار هم قرار بگيرند، آن وقت مي توانيد تصوري از « هل بوي 2: ارتش طلايي» در ذهن تان داشته باشيد. فيلمي كه از هر لحاظ همپاي «هل بوي» (2004) اصلي است، فقط شايد كمي پرسر و صداتر باشد، اين فيلم نيز بزمي است از علاقه هاي گيرمو دل تورو: فانتزي هاي عجيب و غريب و ماشين هاي شيطاني. قسمت دوم با اينكه گريزي به داستان اصلي پسر جهنمي مي زند، اما اسطوره خواني را نيز به داستان اضافه مي كند، داستاني افسانه يي كه پدرخوانده «هل بوي» در كودكي براي او مي خوانده: نبردي ميان انسان ها و انواع و اقسام موجودات ديگر است: غول ها، هيولاها، ديو ها، Tooth Fairy و همه نوع موجودات ديگر.
منبع: روزنامه اعتماد
لطفاْ ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
نگاهی به نمایش "1417" کار سعید آلبو عبادی
رضا آشفته

نمایش "1417" کار سعید آلبو عبادی از ماهشهر در جشنواره یازدهم تئاتر مقاومت-فتح خرمشهر رتبه اول نمایشنامهنویسی و رتبه سوم کارگردانی را به دست آورد. البته دو رتبه بازیگری دوم زن و مرد هم به این جوایز باید افزوده شود.
مطمئناً این جوایز به راحتی در اختیار این گروه خوزستانی قرار نگرفته، بلکه ظرافتها و زیباییهایی در کار بوده تا داوران به اتفاق آرا چنین تصمیمی گرفتهاند. در شبهای اجرا هم تماشاگران و منتقدان نیز درباره این کار نظرات مثبتی را ارائه میکردند، به خصوص در شب اول که این تنها کار برجسته این روز به شمار میآمد. یا دست کم از همه کارهای این روز سرتر به نظر میرسید...
منبع:سایت ایران تئاتر
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید...............
(هومن)
ادامه مطلب
سریال های تاریخی و مردم عادی
مجید مصطفوی

در بیش تر نقد ها و گفت و گوهایی که درباره ی فیلم ها و سریال های تاریخی خوانده ایم اغلب به اصالت تاریخی آن ها اشاره می شود و با تکیه بر منابع تاریخی، ماجراهای سریال و شخصیت ها آن با واقعیت های تاریخی – یا آن چه که به عنوان تاریخ در دسترس ماست و به ما ارائه شده – مقایسه می شود. در ضرورت وجودی اینونه نقد ها، به دلیل روشنگری، یا به قول معروف تنویر افکار عمومی، و نیز شناخت و آگاهی بیشتر نسبت به آن واقعه یا شخصیت تاریخی، تردیدی نباید داشت و چه بسا مطالبی در این زمینه خوانده ایم که بسیار جذاب و خواندنی بوده اند.
از سوی دیگر، همواره پس از نمایش اینگونه فیلم ها و سریال ها، بحث و جدل های فراوانی نیز پیرامون جهان بینی و نگرش ویژه ی کارگردان سریال به یک رویداد یا شخصیت تاریخی و تفاوت نگاه و برداشت او با مورخانف به وجود آمده است. منتقدان از تحریف و تغییر تاریخ توسط کارردان سخن گفته و ایراد گرفته اند و سازندگاه آنها در دفاع از اثر خود آن را محصول فکر و اندیشه ی خود دانسته اند.
بدیهی است اینگونه نقد ها و بحث ها بیش تر در نشریه های تخصصی مطرح می شوند و نویسندگان و مخاطب های آن ها را دایره ی محدود اهل فن و قشر کتاب خوان و اقلیت روشن فکر تشکیل می دهند. اما آنچه که در این میان از نظر ها پنهان مانده و شاید به آن پرداخته نشده، تأثیر این آثار تاریخی در مردم عادی است؛ مردمی که اگرچه ممکن است تحصیل کرده، حتی در سطوح عالی، هم باشند ولی اهل مطالعه ی کتابهای تاریخ و نشریه های تخصصی نیستند. از پزشک و مهندس و دانشجو گرفته تا کاسب محل و خانم خانه دار.
مهمترین تأثیری که این آثار در این جماعت می تواند داشته باشد آشنایی آنها با رویدادهای تاریخی و نام شخصیت های تاریخی است که در برخی مورد ها شاهد بوده ام کنجکاوی آن ها را برای شناخت بیشتر آن رویداد یا شخصیت تاریخی برانگیخته است. به عنوان نمونه، هنگام پخش سریال شهریار، در برخوردهایم با اشخاص مختلف، از جمله خانم های خانه دار، با پرسش های آنها در مورد شاعران ایرانی معاصر شهریار روبرو بوده ام و برخی از آنان خواستار دیوان شعر یا نمونه هایی از اشعار شهریار، بهار، عارف و نیما بوده اند. اما آنچه که اهمیت اساسی تر دارد آن است که همین مردم، هر آنچه را که سریال در اختیار آنها بگذارد می پذیرند و نه خودشان اهل تحقیق و برری هستند و نه نقد و تحلیل هایی را که در نشریه های تخصصی چاپ می شود می خوانند. بنابراین سازندگان سریال های تاریخی وظیفه و مسئولیتی سنگین در قبال اطلاع رسانی دقیق و صحیح دارند و نباید این مسئولیت را دست کم بگیرند. وظیفه ای که به نظر می رسد کیانوش عیاری در سریال ارزشمند و جذاب روزار قریب بر آن واقف بوده و با روایت موثق و دقیق و پر جزئیات تاریخ، بیننده را به گردش دل نشین و مسحور کننده در نیم قرن تاریخ معاصر ایران فرا می خواند. عیاری با هدایت استادانه ی بازیگران نقش های اصلی و فرعی و پرداختن به جزئیاتی که گاه به نظر زاید می رسند ولی کاملاً در خدمت فضاسازی و هویت بخشیدن به شخصیت ها هستند، زندگی را در دوره های مختلف تاریخی بر قاب تلویزیون جاری می سازد و هم زمان، اطلاعات دقیق تاریخی را به بیننده منتقل می کند.
منبع:
ماهنامه سینمایی فیلم (مرداد 1387، سال بیست و ششم، شماره 381)
(هومن)
نوشته ای کوتاه بر فیلم دیوار
فیلمی که در آن اغراق زیاد بود

(نا همخوانی درام با واقعیت)
دیوار ، فیلمی که در ۳ روز اول نمایش با فروش بسیار خوبش همه را غافلگیر کرد ولی ناگهان با افت فروش زیادی که داشت بیش از پیش همه را غافلگیر کرد شاید این افت فروش بخشی از آن باز گردد به اکران همزمان فیلم جالب همیشه پای یک زن در میان است با این فیلم ولی وقتی در سینما به تماشای این فیلم نشستم متوجه آن شدم که دلایلش چیزهای دیگری بوده است.
این فیلم بارها مرا یاد فیلم دختری به نام تندر انداخت گرچه این دو فیلم هیچ ربطی از لحاظ موضوعی به هم نداشتند ، فیلم موضوع جالبی را دنبال کرده بود و تا به حال هیچ نویسنده ای به دنبال آن نرفته بود داستان مردی که در گذشته با موتور بر روی دیوار مرگ برای مردم هنرنمایی می کرده و به علت حادثه ای در گذشته است و حالا فرزندان او به دنبال آن هستند که کار پدر را پدر را پیش بگیرند.
ما در طول تماشای این فیلم شاهد اغراق های زیادی در آن هستیم حالا چه در بازی بازیگران به خصوص گلشیفته فراهانی چه در موضوع فیلم ، موضوع فیلم طوری است که برای تماشاگر تازگی دارد حتی اگر کمی دور از واقعیت باشد پس تماشاگر آن را می پسندد. شخصیت ستاره (گلشیفته فراهانی) طوری است که گاهی اوقات تماشاگر نمی تواند آن را باور کند و دلیل آن باز می گردد به اغراق های زیاد گلشیفته در طول بازی خود و می شود گفت کمی بازی او مصنوعی به نظر می رسد، اگر چه او سعی کرده بود کمی با بازی های گذشته تفاوت داشته باشد ولی به نظر من هیچ فرقی نمی کرد ، بازی آزیتا حاجیان هم همانند گذشته بود و محمد کاسبی هم همین بازی که در حال حاضر از او در مجموعه سه در چهار می بینید در دیوار هم شاهد او خواهید بود ولی مهرداد صدیقیان بازی قابل تحسینی داغشت زیرا او به خوبی توانسته بود نقش یک آقا پسر غیرتی را که سعی دارد خانواده تابع دستورات خود کند بازی کند. گرچه این فیلم کمی دور از واقعیت بود ولی به خوبی توانسته بودند که مشکلات روز جامعه و زنان ما را به تصویر بکشند به خصوص در برخی از سکانس ها که ستاره با دیالوگ های خود به صراحت به آنان اشاره می کند . در کل با توجه به موضوعی که تازگی دارد دیدن این فیلم خالی از لطف نیست.
(پیام)
ترانه بی مادری!

ما ایرانیان، اعتقاداتی داریم که خیلی جاها، همچنین در فیلم نیز آن را به کار
میگیریم. ساختار شکنی ها و یا خلاف آنچه که مردم باور دارند نیز گاهاً احساس
برانگیز است.
ترانه ی مادری خیلی زود مادرش را از دست داد.
حرف از اعتقادات زدم چون معتقدیم که آدم خوب فرصت توبه کردن، قبل از مرگ را
پیدا می کند...
مادر جون (هما روستا)، به طرز فجیع و غیر قابل باور، با تصادف سریال را ترک
کرد!!
شاید این اشکال گیری من زیاد هم مهم نباشد. منتها بادیدن این قسمت از سریال با
خود اندیشیدم که مادر جون، با این همه مهربانی، چطور شد که به این صورت باید با
تماشاگرانش وداع کند.
مسعود بهبهانی نیا، که نوشتن سریالهای 90 شبی را با نرگس شروع کرده، در برابر
جیرانی اطلاعات خوبی راجع به خودش و همینطور سریال 90 شبی در حال پخش داد. اینکه ما
در "نرگس" از بازتاب نظرات مردمی بی بهره بودیم چون که سریال تمام شده
بود و در حالی پخش شد که هیچ نیازی به دوباره نویسی و فیلمبرداری نداشت. اما در
"ترانه مادری" اوضاع فرق کرده. این سریال 70 قسمتی است که ما قبل از
شروع کار 30 قسمت آن را به نگارش درآورده ایم و 40 قسمت باقی را هفته ای دوقسمت می
نویسیم.
آقای بهبهانی نیا گفت که طی نظرسنجی ها سریال را هرچه مطلوب تر و احساس
برانگیز تر برای مردم می نویسیم. مثلاً نقش دو جوان فیلم را که مشخصاً محبوبیتی
بین خانواده ها پیدا کرده اند را پر رنگ تر کرده ایم.
سوال من از آقای بهبهانی نیا این است که آیا مادر جان لایق مرگ با تصادف
بود؟...بهتر نبود کنکاشی در این شخصیت می شد و مرگ طوری دیگر اتفاق می افتاد؟
شاید مشکل از کسی است که همچین بازی ئی را از هما روستا طلب کرده بود...(منظورم
این است که انقدر سرحال و کوشا نشانش داده بودند که سکته ی قلبی هم دور از ذهن
تماشاگر فرض می شد)
(هومن نیک فرد)
تنها دوبارمی خندیم !

گاهی فیلمی می سازند برای سینما که دست از تماشاگر شسته به تلویزیون می رود و جای فیلم سینمایی پخش می شود. گاهی عمل تعجب بر انگیزی انجام می دهند که تله فیلمی را جای فیلم سینمایی در سینما کلید می زنند. 10 رقمی ، از آن دست فیلم هایی است که 90 دقیقه به تماشاگر توهین می کند. از کجا بنویسیم، از چه چیز انتقاد کنیم؟؟؟ از فیلمنامه که هیچ چیزش سرجایش نبود یا ازبازیگران متوسطی که قربانی فیلمنامه ای ضعیف شده بودند. بهتراست ازموسیقی چیزی ننویسیم که هیچ سنخیتی با فیلمنامه نداشت. 10 رقمی ذرت بو داده ای بود که بوی بد می داد، می توان آن را یک تجربه ی بد، نه تنها برای همایون اسعدیان(کارگردان) بلکه دیگر عوامل این فیلم به حساب آورد. فیلمنامه در حد بازیگر طنزی چون رضویان نبود. باید گفت که این فیلم ،فیلمی بود که پشتش لالایی " یک بار برای همیشه " خوانده میشد. انتقال پیام فیلم سهل انگارانه ترین صحنه ی فیلم بود آن هم به دست محترمی چون احمد پورمخبر. فیلم چیزی برای نقد کردن ندارد، هدف ما تنها انتقاد است ازعوامل فیلم که تنها هدف آنها سوء استفاده از نام بازیگرانی چون : آقای رضوایان ، خانم بختیاری ، خانم رهنما، آقای رجبی و. . . می باشد. هیچ جای دنیا به این شدت به شعور مخاطب توهین نمی شود. ما ( پیام و هومن) حاضر بودیم به جای 10 رقمی فیلم سطح پایین مزخرفی چون 6 گانه ی امریکن پای را به تماشا بنشینیم . تعجب ما از این است که فروش فیلم به چه دلیل تا به این حد کشیده شده است؟!! مطمئناً:
1_نام بازیگران
2_ژانر طنز
3_ میل مخاطب به تماشای حتی یک بار این فیلم
در این ابتذال دخیل بودند.
نظر شما مهم تر است....
(پیام و هومن)
نوشته ای کوتاه بر فیلم حس پنهان
از بازی ، بازیگرانش لذت بردیم
پس از آنکه من (پیام) و هومن موفق به دیدن فیلم حس پنهان در جشنواره فجر نشدیم منتظر بودیم تا این فیلم اکران شود که پس از اکران شدن آن با هم درسینما به تماشای آن نشستیم .
20 دقیقه ی ابتدایی فیلم یه مقدار برای مخاطبی که در سینما در حال تماشای این فیلم بود خسته کننده بود این را میشد از اعتراض های تماشاگران درابتدای فیلم به وضوح دید ولی هرچه بیشتر پیش می رفتیم از داستان جالب آن لذت می بردیم و البته بازی زیبای بازیگران هم به همین ترتیب بود ، در همین جا باید به آقای رزاق کریمی (کارگردان این فیلم) تبریک گفت چون واقعاً به خوبی توانسته بود از بازیگرانش بازی بگیرد ، بازی حامد بهداد مثل همیشه زیبا و فوقالعاده بود و فیلم به فیلم این را به تماشاگر می فهماند که من توانایی بازی در هر نقشی را دارم ، مثلاً : در یک سکانس زیبا که در حال گفت و گو با خانوم کرامتی است وقتی خاطره ای کوتاه از گذشته ی خودش تعریف می کند ، بغض گلویش را فرا می گیرد و هنگامی هم که بغض او می ترکد به زیبایی این سکانس می افزاید که حتی میتواند اشک های تماشاگررا هم نیز سرازیر کند. در فیلم ، وقتی همه خواب بودند ، ما شاهد هنرنمایی متفاوت محمدرضا فروتن در این فیلم بودیم ولی در آن زمان این را نمی دانستیم که اثرات این نقش مدت ها برروی بازی های دیگر وی اثر خواهد گذاشت فروتن 2 فیلم در 3 ماه اول سال جاری روی پرده داشت یکی زن دوم و دیگری هم حس پنهان من نمیدانم واقعاً چرا نوع بازی هایی که ارائه داده است از این رو به او رو شده؟ مثلاً : در زمان دیالوگ خواندن این فکر در ذهن مخاطب خطورمی کند که آیا وی لکنت زبان دارد؟؟؟ و حتی حرکت هایی فیزیکی او هم دچار یک دگرگونی شده و اون توانایی گذشته را ندارد، ولی امیدوارم که ما همچون گذشته بازی های جذاب تری از این بازیگرمحبوب سینمای ایران شاهد باشیم . دیگر اینکه بازی مهتاب کرامتی هم خوب و مصمم بود و در سه یا چهارسکانس مکمل خوبی برای حامد بهداد بود. واما نیوشا ضیغمی : بلاخره با رضایت کامل از بازی نیوشا ضیغمی من از سینما خارج شدم تماشاگری که او را با نام سینمای گیشه و نقش های کلیشه ای می شناسد تقریباً میشه گفت از بازی او دراین فیلم راضی خواهد بود. ضیغمی بر خلاف دیگر فیلم هایش مخصوصاً فیلم قرنطینه به خوبی توانسته بود که یک بازی زیبا ازخود ارئه بدهد و در صحنه هایی که اشک هایش جاری میشود خیلی زیبا آن ناراحتی خود را به نمایش می گذارد و به تماشاگر نیز منتقل می کند. بازی شهره سلطانی و آتیلا پسیانی هرچند کوتاه بود ولی از تجربه ی خودشان به خوبی استفاده کرده بودند .
در آخر جا دارد که از لوکیشن های انتخابی این فیلم نام برد که خیلی جالب بودند به خصوص در دو یا سه سکانس که فیلمبرداری آن در کویر انجام می شود و موسیقی زیبای این فیلم هم تحسین برانگیز بود چون دربرخی سکانس ها استرس زیادی را به تماشاگر وارد می کند.
(پیام)
نقدی بر فیلم تیغ زن فیلم تیغ زن آخرین ساخته علیرضا داود نژاد یک افتضاخ سینمایی است. در ابتدا با مشاهده عکس هایی از این فیلم که از بازیگرانی همچون رضا عطاران، علی صادقی و لادن مستوفی بهره برده است گمان به این می برید که با فیلمی سرشار از خنده روبرو هستید. اما وقتی که در سالن سینما به تماشای این فیلم می نشینید تمامی دیدگاه های شما نسبت به این فیلم تغییر می کند.
تیغ زن از جهات مختلفی ضعف های اساسی دارد. فیلم نامه بقدری نا به سامان و ملال آور است که گویی بازیگران بداهه گویی می کنند. هیچ اثری از یک داستان منسجم در این فیلم دیده نمی شود. تنها کارگردان خواسته است با استفاده از بازیگرانی همچون رضا عطاران و علی صادقی که در فیلم های گذشته سینمایی و سریالی خوش درخشیده اند و در پروژه قبلی داود نژاد (هوو) نیز حضور داشته اند مخاطبان را به سالن سینما بکشاند. این فیلم در هیچ یک دسته های طنز، اجتماعی و یا غیره جای نمی گیرد. چون واقعا ارزش یک فیلم و پخش در سالن های سینما را ندارد. این را می توان از صدای اعتراض های تماشاگران در هنگام خروج به وضوح مشاهده کرد.
رضا داودنژاد همانند دیگر پروژه های سینمایی پدرش، عضو ثابت کارهای اوست و در این فیلم نمایشی بسیار ضعیف را ارائه میدهد. لادن مستوفی خیلی متوسط ظاهر می شود. رضا عطاران و تا حدودی علی صادقی خواسته اند تا از قالب های گذشته کاری خود جدا شوند اما نوع نقش ها به گونه ای است که بازی آن ها را تحت الشعاع قرار می دهد.
انجام حرکات قبیح توسط جوانانی که در این فیلم ظاهر شده اند نیز هیچ تاثیری در بهتر شدن فیلم ندارد. کارگردان سعی دارد با پخش موسیقی هایی که محصول فعالیت گروه های زیر زمینی است برای خود مخاطب جذب کند، اما او با این کار نیز موفق نمی شود تا نبض فیلم را در دست بگیرد. هیچ اثری از طنز و یا موضوعات اجتماعی نیست. تنها تلف کردن وقت در سالن های سینما است که در پایان عدم رضایت تماشاگر را در پی دارد.
چنین فیلم هایی از اعتبار سینمایی ایران می کاهد و اعتماد مخاطب را به سینما کم می کند. باشد که اثر هایی ساخته شوند که در شان و منزلت مخاطبان سینما باشد.
منبع: سي نت
نقدی بر فیلم ٌ قرنطینه ٌ

اون روزی که من (پیام) وهومن تصمیم گرفتیم که به سینما بریم نمیدونستیم چه فیلمی رو بریم ببینیم، تیغ زن یا قرنطینه، بلاخره تصمیم گرفتیم که با توجه به فیلم اولی بودن آقای منوچهرهادی فیلم قرنطینه که ساخته ی ایشان است را با هم به تماشا بشینیم.
قرنطینه، اسم جالبی بود برای فیلمی که موضوع آن درمورد بیماران سرطانی بود.
اول فیلم من را به یاد اولین چیزی که انداخت فیلم محاکمه بود که دقیقاً این دو فیلم همانند هم شروع می شوند درٌ قرنطینه ٌ پسری که به دلیل شکایت پدر از او به جرم سرقت مغازه ی خود به دادگاه احضار شد درمحاکمه همان فضا موجود است ولی دردادگاه پدر و پسری نیستند.این فیلم را می توان این گونه توصیف کرد: یک فیلم تاٌثیر گذارمثبت و یک درام بسیار قوی که مخاطب را تا آخرین لحظه ی داستان سر جایش میخکوب نگه می دارد و اصلاً باعث سررفتن حصوله ی مخاطب نمی شود وگاهی اوقات با سکانس های خود موی تن بیننده را سیخ و گاهی هم اشک هایش را سرازیرمی کند.این فیلم روایت گر دو عشق است یک عشق که پول باعث خوب شدن بیمار ورسیدنش به یار خود یک عشق هم عشق پاک وساده ی بیماران سرطانی که در آخرما شاهد مرگ یکی ازآنها (رضا عطاران) هستیم که واقعاً این صحنه یکی از صحنه های تاثیر گذار فیلم می باشد . در تبلیغات این فلیم بیش ازهمه سعی شده بود بیشترازاسم رضاعطاران برای فروش این فیلم استفاده کنند ولی این بازیگرنقش آن چنانی در این فیلم نداشت البته بازی خوبی از خود به نمایش گذاشت ولی کمی متزلزل ظاهر شد به عنوان مثال: در یک صحنه وقتی چند تا از دوستان جنوب شهری اش برای ملاقات اوبه بیمارستان می آیند به حالت لاتی با آنها احوال پرسی و صحبت می کند ولی هنگامی که می خواهد از آنها جدا شود به صورت کاملاً محترمانه ازآنها اجازه می خواهد که برود، رضا عطاران مرد کمدین سینمای ایران خوب توانسته بود گرچه اندک ولی توانایی کمدی خود را یک صحنه که در حیاط بیمارستان هستند به نمایش بگذارد.
و اما بازی حمید گودرزی: به جرات می توانم بگویم تو این چند سال بهترین بازی که ازحمید گودرزی دیدم در این فیلم بود او که بیشتر فیلم هایش به غیر از فیلم بازنده حالت طنز داشته است به خوبی توانسته بود که یک نقش جدی که گاهی هم با شوخی هایی همراه است ازخود به نمایش بگذارد البته اگر کمی در کارش دقت کرد می توان به ضعف هایی در بازیگری او پی برد که این ضعف ها می تواند برای او یک امر طبیعی باشد مثلاً: در یک صحنه که پزشک نامزد او به وی می گوید که نامزد شما سرطان دارد ما (مخاطب) کوچکترین نگرانی و استرسی در چهره ی او که واقعاً در فیلم عشق نامزدش است نمی بینیم و نمی تواند توانایی هنری خود را به نمایش بگذارد و پس از حرف پزشک بلافاصله به دیالوگ هایش ادامه می دد و می گوید: خوب چطوری میشه خوبش کرد؟؟؟.....
بازی نیوشا ضیغمی بر خلاف نقش مادرش (افسانه بایگان) چنگی به دل نمی زد با توجه به این که نیوشا ضیغمی بیشتر فعالیت های سینمایی اش در سینمای گیشه بوده و بیشتر سعی کرده است نقش های کلیشه ای را بازی کند نباید ازاو انتظار زیادی داشت و بر خلاف فیلم تلافی که زوج هنری خوبی برای حمید گودرزی بود در این فیلم با توجه به فیزیک نامناسبی که برخورداربود و نوع بازی که کارگردان از او می خواست نباید انتظار بازی بهتری را ازاو داشت البته فیلمنامه ی قوی این فیلم سرپوش روی خیلی از ضعف های بازیگران این فیلم گذاشته بود.
از ضعف های دیگری هم این فیلم دارد مثلاً: گریم حمید گودری در بعضی سکانس ها خیلی مصنوعی به نظرمیاد چون در هنگام ناراحتی و خوشحالی همیشه موهای او اتو کشیده و تمیز است حتی هنگامی هم که در زندان است موهای او اتو کشیده است. بازی رضا رویگری با توجه به تجربه اش خیلی جالب و جذاب بود ولی الان در چند فیلم و سریال است که ما شاهد کوچکترین تغییری در گریم و چهره ی او نیستیم و بازی افسانه بایگان هم عالی بود مخصوصاً در برخی از سکانس ها که ما شاهد گریه ی او هستیم.
سخن آخر:
به هر حال با توجه به تمام انتقاد ها و تعریف هایی که ازاین فیلم شد این فیلم می تواند برای کسانی که دنبال یک داستان جالب ومهیج می گردند جالب باشد ودر نتیجه راضی از سینما بیرون بیایند.
اگر نظری هست از ما دریغ نفرمایید.
(پیام)
"نقدی بر زن ها فرشته اند"

ابتدای فیلم چقدر شبیه به فیلم "نقاب" بود. نمایی از ماشین ها با آن موزیک و امین حیایی سوار بر ماشینی گران قیمت. خوب البته این فیلم که کار دوم آقای شاه حسینی است، حجتش را بر نقاب با آن صحنه های تعقیب نازنین (نیکی کریمی) توسط فرهاد (امین حیایی) و "همیشه پای یک زن در میان است" ، با صحنه هایی که رضا (محمدرضا شریفی نیا) راجع به وکیل و موکل و کلاً زن، که همیشه پایش در میان است، حرف می زند، تمام کرده.
"همیشه پای یک زن در میان است" ، این فیلم فانتزی شده ی آقای تبریزی که کاملاً بی طرفانه تمام شد و فقط اسم کمال تبریزی را به یدک می کشد، (البته جدای از بازی زیبای خانم فراهانی، حبیب رضایی، مهران مدیری و همینطور آهو خردمند) در تابستان به اکران عمومی در می آید.
لیلا (مهتاب کرامتی) می خواهد بعنوان سالگرد ازدواجشان با فرهاد، برای او ساعتی را بعنوان کادو بخرد.
طنازی ها و بازی متفاوت مهتاب کرامتی در این فیلم، خیره کننده بود (من به ایشون بدلیل این همه تفاوت تبریک می گم.) که این خیره کنندگی گرم در برابر رفتار سرد فروشنده ی ساعت بی ریخت شده بود. یاد فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" افتادم که فروشنده ی پیرمرد در پمپ بنزین در برابر باردم چه بازی مکملی داشت، به اینصورت که اضطراب، کاملاً به تماشاگر منتقل می شد. شاید اگر من جای کارگردان بودم ، به جای توازن بین رئال و ایده آل، ایده آلی هم برای فروشنده قائل می شدم (و نسبتاً طولانی تر) تا مکملی شود برای لیلا.
البته خوب این جور چیزها به چشم نمی آیند.
تکه پرانیها برای به خنده در آوردن تماشاگر عملکرد خوبی داشت. ساده لوحی فرهاد و زیرکی او جور خاصی بود، گریم و قیافه ی مظلومش جور دیگر که این چهره ی مظلوم اجازه نمی داد که شما از فرهاد متنفر شوید و بالعکس در انتهای فیلم نیزدل به حال او می سوزانید.
رضا کدام طرفی بود؟ موضع گیری او گاهی اوقات موافق لیلا بود و در مواقعی که پای منافع مالی در بین بود علیه لیلا عمل می کرد. ولی ای کاش که فیلمنامه طوری نگارش شده بود تا شخصیت (نازنین) نیکی کریمی تا انتهای فیلم برای تماشاگر مخفی می ماند. او که طی فیلم در حال نقش بازی کردن بود در انتها وقتی فرهاد و لیلا از ساختمان بیرون می آیند، به جای سوار کردن فرهاد، لیلا را سوار بر پروتون خود می کند و اگر شخصیتش تا آنجا مبهم بود، تماشاگر نیز به همراه فرهاد احساس شکست خوردگی می کرد و حس ترحم و نفرت (که هیچ گاه این نفرت که از آن صحبت می شود در طول فیلم به من دست نداد) و همچنین شکست خوردگی یک طماع و "بعد از این چه می شود؟" در هم می آمیخت! نکته ی جالب توجه در این فیلم سگ نگهبان خانه ی دکتر سامان (شوهر نازنین) بود که هرچه در حیاط عمارت پارس کرد صدایش به درون سرایت نکرد که نکرد و بعد آن بلایی بود که سر فرهاد آمد.
مسأله ای که به آن توجه نشده بود، شبی بود که فرهاد برای خواستگاری به خانه ی نازنین میآید. دوست نازنین می گوید: من بدون اینکه بپرسم درو باز کردم (از طریق آیفون، در حیاط) ، فرهاد الآن پشت دره (در ورودی آپارتمان). ولی ما میبینیم که آنها درست جلوی در ورودی آپارتمان که اتفاقاض شیشه ای مشجر هم هست، قایم باشک می کنند، تا مش رحیم را مخفی کنند و چطور می شود که فرهاد سر به زیر، این همه اتفاق، که طی چند ثانیه روی می دهد را از پشت شیشه نمی بیند!!!
در کل فیلم را باید دید...طنز زیبا و پایان تلخ ان را از دست ندهید.
اگر نظری هست از ما دریغ نفرمایید
(هومن)
نقدی بر فیلم " به همین سادگی" بهانه ی پایان اکران این فیلم
در جشنواره ی فیلم فجر در سال 86 موفق به دیدن فیلم ٌ به همین سادگی ٌ به کارگردانی آقای رضا میر کریمی نشدیم و آن چنان اشتیاقی هم برای دیدن این فیلم نداشتیم زیرا شناختی نسبت به این فیلم نداشتیم اما وقتی که در مراسم اختتامیه جایزه ی بهترین بایگر نقش اول زن به بازیگر این فیلم یعنی ٌ هنگامه قاضیانی ٌ داده شد و فیلم تحسین شده ی سال هم شد افسوس خوردیم که چرا برای دیدن این فیلم اقدامی نکرده بودیم با توجه به شناختی که من و هومن از هنگامه ی قاضیانی داشتیم مطمئن بودیم که وی در این فیلم زیبا بازی کرده است زیرا او در تائترکارنامه ی درخشانی از خود به جا گذاشته بود و این را هم می دانیم که بازیگری که ابتدا تائترکارکند سپس وارد سینما شود حتماً درکارش موفق خواهد بود.
در نوروز 87 که این فیلم اکران شد استقبال مناسبی از این فیلم به عمل آورده نشد و این یک امر طبیعی بود و با توجه به اشاره ای که در پست های قبلی کرده بودیم مردم ما فیلم طنزرا بیشتر می پسندند و کمتر رو به فیلم های معنا گرا می آورند. مثل دایره زنگی که با موضوع طنز بود و فروش بسیار بالایی داشت و فیلم ٌمجنون لیلی ٌ که یکی از رقیبان فیلم به همین سادگی هم بود فروش خوبی داشت که البته فروشش فقط و فقط بر میگردد به اسم محمد رضا گلزار نه به موضوع فیلم و دیگر عوامل آن و کاملاً روی این حرفم هم پافشاری خواهم کرد.
با شروع شدن فیلم اولین چیزی که باعث اعتراض من گردید فیلمبرداری آن بود که دوربین سر دوش فیلمبردار بود. البته عوامل دیگراین فیلم با کارهای زیباشون سرپوش روی نقص های فیلمبرداری این فیلم گذاشته بودند. فیلم جالب شروع شد ، زنی که واقعاً از زندگی روزمره خسته شده و شاید به دانبال راه حلی میگردد که ازاین گونه زندگی خلاصی پیدا کند این نقش را که خانوم هنگامه قاضیانی برعهده داشت به خوبی توانسته بود از پس آن بربیاد ، در فیلم او دارای دو فرزند دختر و پسر است که واقعاً آن ها را دوست دارد و از جان برای آن ها مایه می گذارد در یک سکانس بسیار زیبا که من واقعاً از آن لذت بردم آن است که وقتی مادر لجبازی های کودکانه ی پسرش را در روی میز شام می بیند با نگاه به او می فهماند که کار او اشتباه است و هنگامی که با شیطنت های زیبای پسرش روبرو می شود با یک لبخند واقعاً زیبا او را وادار می کند ک یر سر میز شام برگردد که این سکانس واقعاً اوج کار یک بازیگر را می تواند به نمایش بگذارد.
در این فیلم او در خیال خود به این فکر می کند که شوهرش نسبت به او بی اعتنا است و بیشتر وقتش را صرف کارهای اداری خود می کند ، مادر که بعد از شام کمی به خود می رسد و آرایش ساده ای نیز انجام می دهد هر چقدر صبر می کند شوهرش نمی آید و نا خود آگاه اشک هایش سرازیر می شود و تمام آرایش های او را برهم میزند و این سکانس هم یکی از صحنه های بسیار جالب این فیلم است. ما در این فیلم شاهد این کارهای شوهر او یعنی بی اعتنایی نسبت به مسائل خانوادگی هستیم و از آنجا که این فیلم از یک صبح تا شب را به نمایش می گذارد ، پدر بچه ها آخر شب به خانه می آید و از زمانی هم که وارد خانه می شود یکسره دارد از کارهای اداری خود سخن می گوید. این کار او موجب آن می شود که مادر بچه ها نصف شب دست به جمع کردن ساک خود بزند که ناگهان با صدای در روبرو می شود او هم کسی نیست جز همسایه ی طبقه ی بالا که دخترش فردا می خواهد عقد کند و از او در خواست میکند که در این وقت شب استخاره ای از قرآن برای دخترش انجام دهد و این ادعا را هم می کند که دوست دارم قرآن به دست تو که سفید بخت هستی باز شود ولی صد افسوس که او در خیالات خود زنی بد بخت است ، وقتی به طبقه ی بالا می رود و شروع به باز کردن قرآن میکند آن چنان صفحه ای از قرآن باز می شود که او هیچ وقت فکر این را نخواهد کرد که زن خوش اقبالی نیست و دوباره به پایین بر مبگردد و هنگامی که شوهرش او را صدا میزند و می گوید کجایی با صدایی زیبا جواب میدهد که عزیزم من همین جا هستم نزدیک تو، تا زمانی که این فیلم را تماشا نکنید شاهد حرفه ای گری آقای میر کریمی نخواهید شد زیرا به نظر من از این زیباتر نمی توانست این فیلم را تمام کند.
در انتها ، حیف نیست که چنین فیلم زیبایی که یک حقیقت اجتماعی را به نمایش میگذارد با فیلمی مثل مجنون لیلی که هیچ چیز جز بازی رضا رویگری و حامد بهداد ندارد این قدر اختلاف فروش داشته باشد.
(پیام)
نگاهی به «دور از او»
نويد غضنفری
زندگی ام بدونِ «من»
فيونا (جولي كريستي)، ظاهرا دچارِ بيماری آلزايمر شده و خاطراتِ چهل و چهار سال زندگی مشترك با گرنت (گوردون پينسنت) دارد آرام اما بي رحمانه از ذهن اش پاك مي شود. فيونا به طرز شك برانگيزانه اي اصرار دارد كه گرنت او را به يك آسايشگاه به نام مدوليك ببرد. جايي كه اگر فيونا برود، تا 30 روز هيچ دوست و آشنايي، بخصوص گرنت، حق ندارد پيش اش بيايد يا به اش تلفن بزند. انگار كه تمام شرايط مهيا است كه اين زندگيِ آرام و رنگ و بويِ ثبات گرفته را تكاني بدهد، شوري ببخشد، بلرزاند. گرنت، اول اش راضي به اين كار نيست و بعد از روي ناچاري تسليمِ اين خواسته نه چندان معموليِ فيونا مي شود. صبح روزي كه فيونا دارد جلوي آينه خودش را آماده (مناسكِ فراموشي؟!) مي كند براي رفتن به مدوليك؛ از گرنت مي پرسد:«چه جوري به نظر ميام؟» و گرنت- با آن لحنِ متينِ پينسنت در طي فيلم- مي گويد:«صريح و مبهم، شيرين و طناز»! و اين خصيصه هاي فيونا (با اجراي اغواكننده جولي كريستي) كه گرنت، به درستي و با صراحت، روي شان انگشت مي گذارد؛ عجيب، رفته رفته مي شوند صفاتِ «دور از او»، اولين ساخته بلندِ سارا پولي.
پولي، مصداقِ كاملِ اين ديالوگِ نيل سايمنِ بزرگ است از زبانِ پلا (مارشا ميسن)، راجع به دخترِ ده ساله اش لوسي (كويين كامينگز) در «دختر خداحافظي» (هربرت راس،1977):«آدم تو اين خونه زود بزرگ ميشه»! سارا پولي- اهل تورنتو، اونتاريو- در خانواده اي بزرگ شده كه همگي در عرصه نمايش و بازيگري براي تلويزيون و سينما مشغول بوده اند. و اين اصلا چيزي عجيب و دور از ذهن، براي كسي مثل او نيست كه هنوز به سي سالگي نرسيده، كارنامه اي پر و پيمان از بازيگري در تلويزيون و سينما دارد. سن اش به بيست سالگي نرسيده، در سياهه بازي هاي سينمايي اش، نام كارگردان هاي صاحب سبك و معتبري چون كراننبرگ («Existenz»، 1994) و اگويان («The Sweet Hereafter، 1997) ديده مي شود، يك شمايل تلويزيوني در كانادا است و از ناكامي هايش (از منظر نگارنده) رد كردن نقش پني لين در «تقريبا مشهور» (كمرون كروو،2000) است. نقشي كليدي كه مي توانست او را به جريان اصلي (بدنه؟!) هاليوود نزديك تر كند.
شما می توانید ادامه ی نقد آقای غضنفری را در --->اینجا<--- بخوانید.............
(هومن)

وقتی که آبان ماه خبر ساخت فیلم مجنون لیلی را شنیدم راستش خیلی خوشحال شدم این شادی و خوشحالی من از آن جا بود که بازیگران توانایی همچون حامد بهداد ، استاد رضا رویگری ، ابوالفضل پورعرب و .... قرار بود در این فیلم که کارگردان آن قاسم جعفری بود به ایفای نقش بپردازند با توجه به سابقه ی نسبتا ً خوبی که آقای جعفری از خود به جا گذاشته بود خیلی ها انتظار دیدن فیلمی زیبا با چنین بازیگرانی و به قول خود قاسم جعفری چنین فیلنامه ی بسایر قویی که البته پس از اکران فیلم اصلا آنطور که گفته میشد نبود را داشتند. اگر اشتباه نکم اتمام فیلمبرداری این فیلم مصادف بود با تولد امام رضا و 2 ماه مانده بود به جشنواره عوامل این فیلم تلاش خودشان برای رساندن این فیلم به جشنواره داشتن ادامه میداند که در آخر هم موفق نشدند که همان بهتر که نشد زیرا با چنین موضوع و کارگردانی ضعیف آقای جعفری از نظر خیلی ها مطمئناً کوچکترین توجهی در جشنواره به این فیلم نمیشد که این باعث زیرسوال رفتن بازیگران پرشماراین فیلم بود.خیلی ها منتظر اکران عمومی این فیلم بودند زیرا محمد رضا گلزارسوپراستار درآن ایفای نقش کرده بود که بلاخره این فیلم جواز اکران عمومی در 2 ماه اول سال 87 را دریافت کرد و تبلیغات این فیلم فقط و فقط با نام محمد رضا گلزار شروع شد اصلا مثل این که عوامل این فیلم می دانستند که چگونه از نام محمد رضا گلزار سوء استفاده ی لازم را ببرند تا این فیلم به فروش لازم برسد. بعد از تعطیلات ایام نوروز که این فیلم را موفق شدم ببینم باور کنید از رفتن به سینما پشیمان شدم زیرا اصلاً از آقای جعفری انتظار چنین فیلمی با کارگردانی این چنین ضعیفی را نداشتم و مطمئناً اگر گلزار در این فیلم بازی نمیکرد فکر نکنم فروش این فیلم به 300 میلیون تومان هم می رسید این نه تنها حرف من است بلکه حرف خیلی از مردم عادی دیگه که این فیلم را دیدند از جمله همین هومن خودمان هم هست. اول فیلم تقریباً جالب آغاز شد ولی هرچه بیشتر پیش میرفتیم شاهد پیدایش ضعف های بیشتری در فیلمنامه ی این فیلم بودیم . وقتی اولین سکانس گلزار روی پرده آمد اکثر کسانی که اطراف من نشسته بودند مخصوصاً دختر خانوما شروع کردن به تعریف کردن از گلزار که وای چقدر خوشکل شده وای چقدر خوشتیپ شده و ده ها وای دیگه هرچی اونا تعریف میکردن من بیشتر افسوس می خوردم که ای کاش آقای سوپر استار که انقدر خاطر خواه داره کمی نسبت به گذشته پیشرفت میکرد و کمی نوع بازی هایی که میکرد فرق داشت. آهنگ های بیش از حد میان این فیلم من را یاد سینمای بالیوود (هند) می انداخت. یه قسمت از این فیلم که برای خود من خیلی مبهم شده بود این بود که این درست که گلزار به علت این که عکاس بوده به خیلی ها شماره داده ولی به این همه آدم که شماره داده از آن ها شماره هم گرفته ؟ چون وقتی دنبال کادوی شب ولنتاین می گرده به تمام کسانی که شماره داده زنگ میزنه و من نمی دونم جواب آقای جعفری نسبت به این سوال من چی میتونه باشه. پس از صحنه ی تصادف گلزار در این فیلم ما شاهد این بودیم که گلزار به مدت طولانی از فیلم کنار رفت که در این مدت من شاهد اعتراض خیلی از دختر خانوما و حتی آقا پسرهایی بودم که فقط و فقط به خاطر گلزار به دیدن این فیلم آمده بودن زیرا مرتب تکرار میکردن پس گلزار چی شد؟ من که در این فیلم فقط از بازی استاد رویگری و حامد بهداد عزیز لذت بردم چون به خوبی توانسته بودند از چنین فیلنامه ی ضعیفی چنین بازی قدرتمندی بسازن البته تلاش محمد رضا گلزار عزیز هم نباید نادیده گرفت زیرا او با اسم زیبایش سهم بسیارعظمیمی در فروش این فیلم داشت.
(پیام)
نگاهی به نمایش" رویا در شب نیمه تابستان " نوشته ویلیام شکسپیر با دراماتورژی و کارگردانی حسن معجونی

بی گمان هرگز نمی توان در چند سطر راز نمایشنامه نویسی شکسپیر را بیان کرد؛ زیرا هیچ درام نویسی به اندازه شکسپیر بررسی و تحسین نشده است . تحسینی که در پی قرن ها تغییر و تحول در عرصه نمایشنامه نویسی ، هم چنان کارگردانان به نام جهان را واداشته تا اجرایی از آثار این نمایشنامه نویس را در کارنامه حرفه ای خود ثبت کرده و به آن ببالند.
یکی از ویژگی های آثار شکسپیر این است که داستان های گوناگون در آغاز به هم بافته می شوند و تا حدی مستقل از یکدیگر به پیش می روند اما سرانجام در نهایت به یکدیگر پیوند می خورند، به طوری که حل یکی از مسائل ، راه به حل مسائل دیگر می برد؛ و به این طریق یک کثرت آشکار به وحدت می رسد .
حرکت آزادانه زمان و مکان در آثار این نمایشنامه نویس نامی یکی دیگر از ویژگی های اوست. که امروزه تئاتر دنیا را به جریان هایی همانند تعلیق زمان و مکان و یا حتی برهم ریختن آن (زمان و مکان) تبدیل کرده است .
" رویای شب نیمه تابستان " از جمله آثار این درام نویس انگلیسی است. نمایشی که در دسته کمدی های فانتزی قرار گرفته و حسن معجونی با تاویل خود، آن را بر روی صحنه تالار مولوی به اجرا در آورده است.
ادامه مطلب
"قرباني شبه رئاليسم"
نگاهي به اجراي "بزرگراه" نوشته "افروز فروزند" و کارگرداني شکوفه ماسوري
.jpg)
يکي از مهمترين وظايف هر کارگردان انتخاب دقيق، درست و آگاهانه سبک اجرايي است. دو معيار عمده ميتواند در انتخاب سبک از سوي کارگردان دخيل باشد.
1- جهانبيني، تفکرات و هر آنچه کارگردان ميخواهد و ميتواند از طريق سبک بيان کند.
2- توجه به متن و فضاي متن جهت انتخاب سبک
در نگره اول ميتوانيم از کارگردانهاي صاحب سبک سخن به ميان آوريم. کساني که پس از سالها آزمون و خطا اکنون به لحن و سبک خاص خود دست يافتهاند و اين شيوه خاص را متناسب با افکار و انديشههاي خود ميبينند و حتي ميتوان اين شيوه اجرايي بخصوص را عصاره انديشهها و ديدگاههاي اين دسته از کارگردانها دانست. چنانکه کارگرداني همچون ماير هولد تنها در شيوه بيومکانيک است که توانايي ابراز خود و انديشههايش را دارد و برشت و تئاتر اپيک دو جزء جداييناپذير از يکديگرند.
منبع:سایت ایران تئاتر
باقی نقد را در ادامه مطلب بخوانید.................
(هومن)
ادامه مطلب
یک چهارم "درام" و سه چهارم "تراژدی"
نقد و بررسی نمایش "تبرئه شدگان" اثر "اریک جنسون" و "جسیکا بلنک" به کارگردانی "منیژه محامدی"
%2001.jpg)
حسن پارسایی
در تئاتر همواره با این پرسش روبهرو هستیم که انتخاب متن تا چه حد بر کیفیت اجرای نمایش تأثیر میگذارد؛ در رابطه با پاسخ دادن به چنین پرسشی باید اقرار کرد همه زمینههای اولیه شکلدهی و اجرای نمایش که شامل طراحی، به کارگیری نور و موسیقی، میزانسنها و نوع بازیگران و بازی، فضاسازی یا به عبارتی "همه عناصر و اجزای نمایش، خودبه خود برآیندی میشوند از دادههای متن. لذا، انتخاب متن در اجرای یک نمایش دارای اهمیتی اساسی و بنیادین است و کارگردان با انتخاب متن در حقیقت، چارت و طراح اولیه نمایش را تعیین میکند و همواره با تابعیت از آن و احتمالاً برخی ترفندهای هوشمندانه و خلاقانه خودش، کار اجرا را پی میگیرد. اما باید اذعان داشت که حتی خلاقیتهای شخصی و فردی هم نمیتواند برای یک متن بسیار معیوب ارزشهای محتوایی و نمایشی شایان توجهی احراز کند.
باقی نقد را در ادامه ی مطلب بخوانید.....................................
منبع: ایران تئاتر
(هومن)
ادامه مطلب
![]() |
"قاسم جعفري" را پيش از آن كه با فيلم هايش بشناسيم،با سريال هاي تلويزيوني اش به ياد مي آوريم. سريال هايي نظير "خط قرمز" و "مسافري از هند" كه با تكيه بر قصه اي فراتر از خط قرمز هاي آن روزهاي رسانه ملي و نيز بهره جستن از زيبايي ها و جذابيت هاي ظاهري بازيگران و لوكيشن هاي مختلف ،تماشاگران بسياري را جذب قاب كوچك تلويزيون ساخته و تحولي هرچند اندك در روند سريال سازي سيما پديد آوردند.
با اين وجود عملكرد جعفري در عرصه سينما محدود مي گردد به چهار فيلم سينمايي (ماه مهربان،قاصدك،بازنده و گرگ و ميش)كه نه تنها مورد توجه منتقدان نگرفته اند،بلكه در گيشه نيز آنچنان كه بايد و شايد به توفيق چنداني دست نيافتند.شايد به همين دليل بوده است كه جعفري در آخرين ساخته سينمايي اش با گردهم آوردن مجموعه اي از ستارگان و بازيگران نام آشناي سينماي ايران و سود جستن از قصه هميشه جذاب "عشق" سنگ اول را محكم بنا گذاشته تا پيشاپيش خيالش از فتح گيشه ها آسوده باشد.
"مجنون ليلي" قصه ي جعبه اي باارزش است كه در روز عشاق (ولنتاين) به طور اتفاقي ميان چندين عاشق دلخسته دست به دست مي گردد تا عاقبت به دست صاحب اصلي اش برسد. فيلم با قضيه آشنايي صاحب جعبه (الناز شاكردوست) و عكاس جوان (محمدرضا گلزار) آغاز مي شود تا در نگاه اول چيزي جز نشانه هاي مرسوم در سينماي موسوم به بدنه را در چنته نداشته باشد. آدم هايي كه در كمترين زمان ممكن شيفته ي يكديگر مي شوند و به ياد هم به ترانه هاي عاشقانه گوش مي سپارند و حاضرند به خاطر يكديگر از جانشان نيز مايه بگذارند و در اين بين قرار است تا حد امكان بامزه نيز جلوه كنند.
اين بخش را مي توان ضعيف ترين و نچسب ترين بخش فيلم قلمداد كرد. از يك سو فيلمنامه به لحاظ منطقي لنگ مي زند (چه اينكه اين سوال در ذهن بيننده نقش مي بندد كه چطور مي شود در حالي كه شخصيت گلزار كارت ويزيتش را به ديگران تقديم كرده است،ليست بلند بالايي از شماره تلفن دريافت كنندگان كارت در اختيار وي قرار گرفته است؟) و از سويي ديگر تاكيد افراطي بر چهره و جذابيت هاي دو بازيگر اصلي اين بخش همراه با پخش ترانه هايي كه در لحظاتي كاملاً اضافي و تحميلي به نظر مي رسند،فيلم را در حد آثار درجه چندم سينماي ايران تنزل مي بخشد.
فيلم از لحظه تصادف شخصيت گلزار و قرار گرفتن جعبه در دستان كارگر مترو (نيما شاهرخ شاهي) يك روند سرد و كم اوج و فرود را طي مي كند. انگار قرار است جعبه با دليل يا بي دليل ميان افراد مختلف جا به جا گردد تا از اين رهگذر فرصتي براي عرضه اندام بازيگري فراهم گشته و پرده ي نقره اي با حضور وي رنگي ديگر گيرد. اين چنين است كه به جاي اينكه قصه ي آدم هاي روي پرده جذاب بنمايد،سيما و چگونگي حضور بازيگران نقش هاي مختلف است كه اسباب كنجكاوي تماشاگر را فراهم مي سازد. پرداخت ضعيف شخصيت حاجي فرش فروش (رضا رويگري) و همچنين قصه تكراري و نخ نما شده ي جريان عشق شاگرد وي (يوسف تيموري) به دختري ظاهراً ثروتمند (السا فيروز آذر) و در آخر افشاي حقيقت از زبان طرفين،از اعتبار اين بخش به شدت مي كاهد.
در ادامه حضور احمد پور مخبر در تاكسي شخصيت حميد گودرزي و نحوه ي گويش و شعر خواندن وي هرچند لبخندي را بر لبان تماشاگر مي نشاند با اين حال نبود خلاقيت و استفاده مكرر از كليشه هاي امتحان پس داده است كه آزار دهنده مي آيد. همچنين داستانك مربوط به حميد گودرزي و همسرش آنقدر كم رمق و كم اهميت به تصوير در آمده است كه به راحتي قابل چشم پوشي و ناديده انگاشتن به نظر مي رسد.شايد تنها كاركرد اين بخش را بتوان در قضيه رساندن الناز شاكردوست به بيمارستان جستجو كرد كه آن نيز در زمره بزرگترين گاف هاي فيلم قرار مي گيرد.
شايد بتوان اميد بخش ترين قسمت فيلم را در داستانك موسوم به "سه گره" جستجو كرد. اين بخش هرچند شروع اميدوار كننده اي ندارد (نگاه كنيد به كنسرت گروه موسيقي در ضيافت زباله ها كه كاركردي جز جلب توجه و همراه ساختن هر چه بيشتر تماشاگر عام پيدا نمي كند) اما در ادامه آنجا كه شخصيت هدايت (حامد بهداد) در آستانه ورود قطار،با دستان بسته مابين دو ريل راه آهن دراز مي كشد،نفس گيرترين و به نوعي جذاب ترين سكانس هاي فيلم بر روي پرده نقش مي بندد. در اين لحظات بيش از هر چيز بازي خيره كننده حامد بهداد و فيلمبرداري درخشان عليرضا زرين دست است كه جلب توجه مي كند..
با اين حال پايان بندي ضعيف و غيرقابل باور فيلم،طعم شيرين اپيزود متعلق به حامد بهداد را به سرعت تلخ مي كند.جايي كه فيلمنامه نويسان متعدد فيلم،لزوم منطق زماني فيلم را به هيچ مي انگارند و حضور الناز شاكردوست در بيمارستان كه پيش از اين در لا به لاي داستانك مربوط به حميد گودرزي به تصوير در آمده بود،همراه مي شود با قضيه خودكشي حامد بهداد و حضور وي در همان بيمارستان! گويي شخصيت الناز شاكردوست تمام اين مدت را در بيمارستان بي هدف به انتظار نشسته است تا فصل مفصل مربوط به بازي "سه گره" برگزار گردد و مصدوم به بيمارستان منتقل گردد تا شايد پايان فيلم سر و شكلي هيجان انگيز به خود گيرد.
در عين حال جعفري در "مجنون ليلي" قصد داشته به نوعي پرداختن به ريشه هاي فرهنگي ايران باستان را نيز در دستور كار قرار داده و با يادآوري روز اسپندگان به ايرانيان يادآور گردد كه مي توانند در ميان لايه هاي فرهنگي سرزمين خويش نيز نشاني از "روز عشاق" را جستجو كنند. اما مشكل فيلم در اين است كه آنقدر سطحي وار به مقوله عشق نگاه مي كند كه نه همذات پنداري تماشاگر را بر مي انگيزد و نه زمينه اي براي تفكر و انديشه پيرامون مقولات عميقي چون "عشق" در ذهن بيننده پديدار مي سازد. كاش كارگردانان و در راس آن ها فيلمنامه نويسان سينماي ايران با نگاهي ژرف تر موضوعات مورد بحث را مورد كنكاش قرار داده تا در عين حال كه گوشه چشمي به گيشه ها دارند،در زمينه انتقال پيام نيز روش هاي مناسب تري را پياده نمايند.
و بلاخره پس از مدت ها من تونستم آپ کنم (پیام)
نگاهی به فیلم مه...

براي تماشاگر علاقهمند به سينما و به ويژه سينماي وحشت، نام استفن كينگ همواره نامي بزرگ است.
براي ايراني جماعت كه شيفته ژانر وحشت نيست و هست هم، او نويسندهاي محبوب و قابل احترام است.
اما نام دارابونت براي ما شناخته شدهتر است حتي اگر داستانهاي سرراست او را بيشتر دوست داشته باشد و در فرمت سينما اين شانس را بهدست آورده كه يكي از همين داستانها را به نام رستگاري در شاوشنك ببيند، يا اينكه آن را بخواند و چه بهتر كه كارگرداني، اين داستان نازنين كينگ را به فيلم درآورده باشد 7 سال پس از اين فيلم (رستگاري در ش-اوشنك محصول 1994 است) مسير سبز را كارگرداني كرده كه جزو محبوبترين فيلمهاي سالهاي اخير جماعت ايراني و شيفته سينما بوده است.
اما آخرين كار دارابونت باز هم برگرداندن يكي از آثار استفن كينگ به زبان سينما بوده كه قبلا توسط يك كارگردان ديگر ترسناكساز و البته مشهور (جان كارپنتر) كار شده و البته شكست خورده بود.
مه دستمايه اثر تازه دارابونت قرار گرفت و حاصل كار به شدت راضيكننده بود. عنوان فيلم در نسخه اصلي مه استفن كينگ است و در اصطلاح رايج همان مه داستان جماعتي كوچك با خلق و خوي متفاوت كه جغرافياي زندگيشان حداقل از يك شهر حالا تبديل شده به يك اتاق يا يك سالن؛ محلي كه يك ف-روشگاه يا سوپرماركت است و علت تجمع، فراگرفتن مه غليظ اطراف شهر و بيم حمله بيگانگان هيولاوش بسيار خطرناك و كريهالمنظر كه در نهايت جمع محدودي كه باقي ماندهاند در همان فروشگاه پناه گرفتهاند تا بعد چه پيش آيد.
آنچه در داستان كينگ بسيار واضح و سرراست نمود دارد مفهوم ترس مطلق است. ترسي كه البته ميتواند منشاء ياوهگويي ديگران و شايعاتي باشد مبني بر اينكه خارج از اين اتاق و در داخل مه غليظ، هيولاها در انتظار نشستهاند و ترسي كه ميتواند عقلي و منطقي هم جلوهگري كند بر اين اساس كه آنچه قبلا بر سر ديگران آمده بايد درس عبرت باشد.
به هر حال منشاء ترس هرچه باشد و جلوهگري آن منطقي يا غيرمنطقي مردم جمع شده در اتاق بدجوري تشتت آرا دارند و اين چندگانگي باعت خلق و ارائه تظاهراتي از سوي آنان ميشود كه ذات سبوعانه وحشيگري انسان را به سهولت نمايش ميدهد.
ظرافتهاي موجود در داستان مه استفن كينگ اينگونه پيش ميرود كه گاه و بيگاه از سوي او به عنوان خالق اثر از هيولاهايش رونمايي ميشود و اين مواقع دست بر قضا فقط در هنگام رويارويي انسانها با آنها انجام نميگيرد.
او براي توصيف هيولاهاي داستان مه با قدرت آنها را پردازش و به بستر و روند شكلگيري داستانش وارد كرده با روندي كه فرانك دارابونت با تيزهوشي، تا آنجا كه ممكن است از انجامش طفره رفته است.
دارابونت در مه، هيولاها را وقتي نشان ميدهد كه تشتت آرا در اتاق كذايي به مرحله انفجار رسيده و آدمهاي درون پناهگاه چنگ و دندان خود را به همديگر نشان ميدهند و آن هنگامي است كه بالاخره طاقت يكي تمام ميشود و از اتاق بيرون ميآيد و وارد آن مه غليظ شديد ميشود و آن وقت است كه باز سر و صدا و ناله و فغان او را تماشاگر ميشنود و از ديدن وحشت ديگر ساكنان مانده در اتاق است كه پي ميبرد هيولاها چه معاملهاي با او كردند و مثلا و احتمالا چه سرنوشتي در انتظارشان است.
روندي كه اگر چه طي حرفهايي كه ساكنان اتاق كذايي با هم دارند و طي مشاجرههاي تمامنشدنيشان گاهي به حرافي هم ميرسد، اما بيانگر اين نكته كليدي است كه ترس جزيي از وجود ماست و براي مقابله با آن و فراتر براي مقابله با هيولاها بايد همه يكي شوند نه اينكه در اين آشفتهبازار عدهاي حق را به ديويد درايتون بدهند، تعدادي دنبالهرو خانم كاروري باشند و تك و توك پشتيبان برت نورتن كله خراب كه اصولا اعتقاد دارد ترس بيجاست و هيچ خطري وجود ندارد.
هر چه باشد خانم كاروري وجود هيولاها را پذيرفته و قضاوتش اگرچه متافيزيكي است اما جانب احتياط را رها نميكند و درايتون كه در بخش اول با كاروري هماهنگ است اما اعتقاد دارد همگي بايد يكي شوند و با نقشه و برنامه و سرانجام در يك جا با اتحادي خدشهناپذير بروند و پدر هرچه هيولاي مخفي شده در مه غليظ است را درآورند.
آنچه دارابونت با وسواس تا ادامه و پايان فيلم در ارائهاش ثابت قدم است همين كمنشاندادن هيولا جماعت و بيشتر نشاندادن ترس و مفهوم آن از طريق واكنشها و گفتوگوهاي افراد پناهگرفته در سوپر ماركت است. از طريق اين نوع نمايش و ارائه شخصيتهاي هيولاها و انسانها است كه درمييابيم واقعا در آن اتاق چه خبر است.
ن-ااميدي مطلق چه به روز انسان ميآورد و خوشباوري سادهلوحانه انسان را به چه گورستاني مهمان ميكند و يا اينكه همدلي در اوج ناتواني چه كارها ميتواند انجام دهد و شايد مهمتر از همه اينكه اين بشر 2 پا اگر بخواهد بيمنطق باشد و كله خراب و گوشههايي از درندهخويياش را نشان دهد چه فجايعي كه قادر به انجامش خواهد بود...
اما مه يك اتفاق جالب هم دارد كه در نهايت احتمالا به ضرر فيلم است. فيلمي كه در ژانر وحشت ساخته ميشود به ويژه اگر نويسنده داستانش كينگ هم باشد، به چرايي به وجود آمدن ترسها و منشاء آن كاري ندارد.
همواره دنبال كردن اين چراييها و اگر و اماها داستان را به بيراهه ميبرد. به زعم خود كينگ مهم، نشاندادن مفهوم ترس و ذات آن است و بس. در فيلم اما دليل بهوجودآمدن مههاي غليظ در آن شهر كوچك و به تبع آن آمدن هيولاها، به وجود مواد راديو اكتيو و پرتوهاي اينچنيني نسبت داده ميشود و نماهايي از اين تجمع پرتوها نمايش داده ميشود كه براي مدتي تماشاگر را به اين سمت ميبرد كه چه ربطي بين مه غليظ و پرتوها ميتواند وجود داشته باشد؟ و اين همان وقتي است كه بايدبه ايجاد ترس و واكنشهاي آنهايي كه در اين بحران قرار گرفتهاند پرداخته ميشد.
به هر روي فيلم 125 دقيقهاي فرانك دارابونت كه نوامبر 2007 حدور 4 ماه پيش به اكران سراسري راه يافت در نهايت هم مقبول تماشاگران واقع شد و هم نظر منتقدان را به دست آورد. اگرچه فيلم چ-يزي حدود 25 ميليون دلار فروخت، اما دارابونت به فروش فيلم كاري ندارد و گفته اينكه داستان جديد كينگ كه از يك سرگذشت ترسناك مربوط به خود نويسنده ملهم شده به زودي به بازار ميآيد و مهم اين است كه چه كسي آن را خواهد ساخت.
تاكنون مجموعاً 53 فيلم و سريال از نوشتههاي استفن كينگ اقتباس شده و عليالظاهر اين روند با قدرت ادامه خواهد يافت.
منبع:بانی فیلم
(هومن)
"به همین سادگی"

به همین سادگی روایت زنی است که گمان می کند جایگاهش را در زندگی از دست داده. دیگران برایش غریبه اند. منتظر است تا آنی سفره ی دلش را باز کند و بگوید کفش هایم برای این نو مانده که جایی برای رفتن ندارم. بی محلیهای فرزندانش، موبایل شوهرش که دست منشی شرکت است، کارت عابر بانک که پول نمی دهد، اینها همه دست به دست هم می دهند تا طاهره پس از شلیک با تفنگ اسباب بازی علی حالت نوستالوژیکی به او دست بدهد و یاد ییلاق و دایی قاسم و تیر در کردن بیافتد. به راستی قدر و منزلت زن در جامعه چقدر است؟ این را وقتی می فهمیم که طی کش شیرینی فروشی که صندوق دار هم هست از کارش ناراضی است. چقدر مهربان و ساده، که اهالی ساختمان با او در ارتباط اند و بهجت خانم نصفه شبی بدنبال طاهره می آید تا برای دخترش قرآن باز کند تا ببیند بختش خوب است یا بد. این را از او خواسته چون فکر می کند که بختش سفید است. می گوید: "بهتر است که یک سفید بخت برای دخترم قرآن باز کند. چه کسی بهتر از تو..."
طاهره که دلش در طول روز گرفته بود و فکر می کرد دنیا برایش به آخر رسیده با این حرف بهجت خانم به فکر فرو می رود. "راستی تا حالا به این فکر نکرده بود..." دهم دی بود و سالگرد ازدواجش با امیر. چه کارهایی که نکرده بود تا امیر اینروز را به خاطر باورد، اما حیف که جناب مهندس فکر طرح و شرکت و شرکایش بود.
همه ی اینها دست به دست هم دادند تا طاهره غمگین شود. اما حرف بهجت خانم انگار که دریچه ای تازه به زندگی او باز کرد. فهمید که بچه هایش فقط بچگی می کنند. آرزو مادرش را دوست دارد. از صدای آوازش خوشش می آید و می خواهد شب تا بابا نیامده تو رختخواب مامان بخوابد. علی هم مادرش را دوست دارد. سر معادل انگلیسی خانه دار که دوستانش برای مادرش به کار بردند، با آنها دعوا می کند. و امیر هم جای خالی همسرش را حس می کند. این را وقتی که شب بلند شد و گفت طاهره کجایی؟...ثابت کرد.
حالا دیگر طاهره دل به زندگی داده...اگر قاسم بیاید دیگر با او به روستا نمی رود.
به همین سادگی روایتی است از زندگی ساده ای که باید به آن عادت کرد!
در کل:
داستان گویی خوبی نداشت اما تأثیر گزاریش عالی بود.
(هومن)
درباره ی مجنون لیلی

مجنون لیلی، فیلمی که در ابتدا از دیدن آن پشیمان شدم ولی بعد با حضور بازیگرانی چون: رضا رویگری، ابوالفضل پور عرب و حامد بهداد نظرم عوض شد. اما این سینمایی در عین حال که قسمت هایی از آن جذاب بود، نقص زیادی داشت. بعنوان یک تماشاگر دارم ازاین فیلم می نویسم و دوست دارم که شما عزیزان هم نظرم را بدانید.
محمدرضا گلزار را که دیگر فقط خواجه حافظ شیرازی است که نمی شناسدش. بحثی را که تا همین چند وقت پیش سوژه ای بود برای کاغذ های خبر و سایت ها که دیگر یادتان هست. موضوع دستمزد گران و سینمای ارزان و حرفی که داوود رشیدی در مورد آن گفت: "این بازیگر دور برداشته و کارش غلط است."
دستنوشته ی امیر قادری را در این باره نخواندم فقط در تیتر آن نوشته بود:"وقتی می ارزد، چرا نگیرد؟"
از موضوع جدا نشویم و به "مجنون لیلی" بپردازیم. فیلم در ابتدا خیلی کلیشه ای و تکراری شروع شد. و ای کاش که محمدرضا گلزار در آن بازی نمی کرد. صراحتاً می گویم و بعنوان یک تماشاگر حق دارم که ابراز نظر کنم که گلزار هیچ نوع نوآوری ای در این فیلم نداشت و خسته کننده ترین قسمت هم به او تعلق داشت که اگر بازیگر قوی ای بود بی شک از آن قسمت فیلمنامه بهترین می ساخت. ولی حیف که آقای جعفری (کارگردان) به قول بعضی مطالب، سمندگان و ولنتاین را بهانه ای قرار داده اند برای گیشه!
من با قسمتی از این فیلم مشکل داشتم و اصلاً برایم قابل هضم نبود. اینکه می گفتند تمام تصادفی ها را می برند به فلان بیمارستان...
یا من نمی توانستم درکش کنم یا واقعاً از اصل درک و منطق دور بود.
شاکر دوست در ماشین به گودرزی می گوید:"می گویند تمام تصادفی ها را به فلان بیمارستان می برند."
گودرزی جواب می دهد:"نه خانم، معمولاً به نزدیک ترین بیمارستان می برند!"
چند سوال اینجا مطرح است:
1-پس چرا باز هم به همان بیمارستان رفتند؟(من که بار اولم بود این را می شنیدم)
2-الناز شاکر دوست از کجا فهمیده بود محمدرضا گلزار تصادف کرده؟(احتمالاً از صدای آخ و اوخ وسط اتوبان شلوغ و افتادن گوشی روی زمین)
3-چرا یکنفر پیدا نشد که با موبایل گلزار با آخرین شماره تماس بگیرد و بگوید شما تصادفی دارید در فلا جا؟(احتمالاً گوشی را مانند صندوق چوبی پیدا کرده اند و برده اند)
4-حامد بهداد کجا تصادف کرده و که به همان بیمارستان می برندش؟(احتمالاً همان جایی که گلزار تصادف کرده و این حرف که همه ی تصادفی هار ا به فلان جا می برند واقعاً مزخرف است.)
شما فرض کنید شخصی در شوش تصادف می کند، بلندش می کنند، می برندش به فلان بیمارستان و شخصی دیگر در تجریش تصادف می کند که او را نیز باید ببرند به آن بیمارستان و سرنوشت هردوی این تصادفی ها، مرگ است!
4-آشنایان حام بهداد از کجا فهمیدند که او تصادف کرده و آیا از روی حدس و گمان به آن بیمارستان رفتند؟(احتمالاً در جیب بهداد شماره تلفن قهوه خانه ی پاتقش بوده!)
5-گلزار وقتی تصادف کرد هوا روشن بود و شاکر دوست وقتی به بیمارستان رفت هم هوا روشن بود.
"توجه کنید که بهداد شب تصادف کرد و وقتی که در سکانس آخر نشان داد شاکر دوست وارد بیمارستان شد کاملاً دور از ذهن بود چون نشان داد شاکر دوست صبح وارد محوطه ی بیمارستان شد و شب به ساختمان بیمارستان رسیه بود1 و سرعت عمل همراهان بهداد باید فوق العاده بوده باشد که کمی بعد از شاکر دوست به بیمارستان رسیدند."
احتمالاً حرکت شاکر دوست در قسمت هایی که ما ندیدیم کاملاً اسلوموشن بوده.
سوال اینجاست که آیا دور از جان شما ما احمقیم که اینقدر ساده با ما بازی می کنند؟
*حمید گودرزی در نقش بازی کردن متزلزل بود...گاه گاهی ادای راننده تاکسسی ها را در می آورد و گاهگاهی هم ادای کسانی را که ماکسیما سوار می شوند.
*گریم نیما شاهرخ شاهی به کارگر مترو نمی خورد(صورت شش تیغ و موهای فشن) و اصلاً خوب ادای لوته ها را در نمی آورد.
در کل:
اصلاً خوش نگذشت!!!
(هومن)
نگاهی به نمایش "ملاقات بانوی سالخورده" نوشته فریدریش دورنمات و کارگردانی حمید سمندریان
.jpg)
اشکان غفارعدلی
اگر "سوفوکل" در نمایشنامه "ادیپ شهریار"، ارتباطی میان بیعدالتی و طاعون برقرار میکند و شیوع آنرا معلول جنایتی خاموش و عدالتی محقق نشده و پیامد نفرین خدایان و تقدیر آسمان میداند، و اگر کرئون از هاتفان معبد آپولون خبر میآورد که رفع این مشکل و دفع این بلا در گرو اجرا و تحقق عدالت است، فریدریش دورنمات نیز در نمایشنامه "ملاقات بانوی سالخورده"، ارتباطی میان بیعدالتی و فقر برقرار میکند و از "کلارا زاخاناسیان" فناناپذیر که در هتل "آپوستل طلایی" به انتظار اجرای عدالت نشسته است، الههای میسازد که با قدرت و نیروی "سرمایه"، از توان و امکان دفع بلای طاعون فقر از شهر "گولن" و بازگرداندن آن به وضعیت عادی، برخوردار است.
ادامه ی نقد در ادامه ی مطلب....................................................
منبع:سایت ایران تئاتر
(هومن)
ادامه مطلب

در برنامه ی دیشب "دو قدم مانده به صبح"، کوروش نریمانی و نادر برهانی مرند، میهمانان کارشناس برنامه، "محمد رحمانیان" بودند.
کوروش نریمانی در پاسخ به محمد رحمانیان ک: (چرا رفتی سراغ نمایشنامه ی خارجی؟)، پاسخ داد: (از نمایشنامه ی خارجی استفاده می کنیم برای اینکه برای (دوستان) بی مسئله تر است...!
و نادر برهانی گفت: (بی پرده بگویم، الآن سیاست فرهنگی طوری است که می گویند نمایشنامه ای که نقد اجتماعی دارد نباید روی صحنه برود...!)
*(این یعنی هضم مسایل برای مدیران نادان سنگین است.)*
به گفته ی محمر رحمانیان، "محمد یعقوبی" هم تئاتر خارجی یا نمایشنامه ی خارجی را راهی برای گریز می داند.
*ولی همانطور که در بحث دیشب که موضوعش گروه های تئاتری بود، بیان شد، نمی خواهند تئاتر ایرانی که حرفی برای گفتن دارد روی صحنه برود...!
و بعد می نشینند در حاشیه می گویند: ما نمایشنامه نداریم، گروه های تئاتری نداریم و خیلی چیز های دیگر. در صورتیکه تئاتر ایران هم نمایشنامه دارد و هم گروه های تئاتری، اما کسی نیست که به آنها بها بدهد.
جمع دیشب دو قدم مانه به صبح متفق القول بودند که تئاتر ما بی برنامه است...(این خود گویای همه چیز است)
قضاوت با خودتان
(هومن)
به انگیزه ی پخش "توطئه ی خانوادگی" هیچکاک
آخرین فیلم از کارگردان افسانه ای

فیلم سینمایی "توطئه ی خانوادگی" با نام اصلی (family plot) محصول سال 1976 آمریکا به مدت 121 دقیقه به زبان انگلیسی به صورت رنگی توسط کمپانی یونیور سال پیکچرز تهیه و تولید شده است.
کارگردانی این فیلم بر عهده ی سر آلفرد هیچکاک، کارگردان افسانه ای سینما بوده و فیلمنامه ی آن را ارنست لمن بر اساس رمانی از ویکتور کانینگ به رشته تحریر در آورده است.
از جمله بازیگران این فیلم سینمایی می توان به کارن بلک0در نقش فران)، پرس درن(جورج)، باربارا هریس0بلانش) ویلیام دیوان(آدامسون)، ادلوتر، کاتلین نسبیت، و کاترین هلموند اشاره کرد.
"توطئه ی خانوادگی" به عنوان آخرین اثر سر آلفرد هیچکاک در نقش یک کارگردان، توانست موفقیت سال های اوج وی را تکرار کند. در این فیلم بر خلاف آثار پیشین هیچکاک، گفت و گو نقش محوری در گره گشایی از داستان فیلم ایفا می کند. با این حال منتقدان معتقدند که در این فیلم نیز روش فیلمسازی هیچکاک کاملاً رعایت شده است. همانند تمامی آثار دیگرش هیچکاک بیننده را در 30 دقیقه ی پایانی بارها غافلگیر می کند و مسیر داستان به سرعت عوض می شود.
در مجموع اگرچه فیلم "توطئه ی خانوادگی" در زمره ی آثار موفق هیچکاک قرار نمی گیرد، اما باز هم فیلمی قابل قبول است که بیننده را به تماشای خود می کشاند.
سینمایی "توطئه ی خانوادگی" جایزه ی بهترین فیلمنامه ی جشنواره ی ادگار آلن پو را در سال 1977 از آن خود کرد. این فیلم همچنین کاندیدای دریافت جایزه بهترین بازیگران نقش اول زن جشنواره ی گلدن گلوب، بهترین فیلمنامه جشنواره ی انجمن نویسندگان آمریکا و بهترین فیلم جشنواره ی ستلایت اواردز شد.
این فیلم با بودجه ی تقریبی سه میلیون دلاری ساخته شد و در مجموع در حدود بیست میلیون دلار فروش کرد. این فیلم در شهر های کالیفرنیا، سانفرانسیسکو و لس آنجلس فیلمبرداری شد.
در آثار قبلی هیچکاک همواره بازیگران را مجبور می کرد که دقیقاً دیالوگ های فیلمنامه را بر زبان بیاورند، اما در این فیلم که آخرین فیلم کارنامه اش محسوب می شود، هیچکاک به بازیگران اجازه داد تا در صورت تمایل تغییری در دیالوگ هایشان بدهند.
هیچکاک در ابتدا برای ایفای نقش آرتور آدامسون از روی تیننس استفاده کرد اما پس از آنکه ویلیام دیوان تقاضای هیچکاک برای ایفای این نقش را قبول کرد، هیچکاک بدون هیچ دلیلی تیننس را از گروه بازیگران کنار گذاشت و دیوان را جایگزین وی کرد. پس از این اتفاق صحنه های ضبط شده بار دیگر فیلمبرداری شدند اما ضبط صحنه هایی که از دور شخصیت آرتور آدامسون دیده می شود تکرار نشد و در این صحنه ها تیننس بازی می کند.
همچنین گفتنی است که برای ایفای نقش لوملی، هیچکاک از آل پاچینو دعوت به همکاری کرده بود که دستمزد درخواستی بالای آل پاچینو مانع از به تحقق پیوستن این همکاری شد. انتخاب دوم هیچکاک بعد از پاچینو، جک نیکلسون بود که به دلیل حضور در فیلم "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" نیکلسون نتوانست بازی در این فیلم را قبول کند.
سر آلفرد جوزف هیچکاک در 13 آگوست سال 1899 در شهر لندن انگلستان دیده به جهان گشود.
وی فعالیت هنری خود را در سال 1920 با طراحی صحنه آغاز کرد. اولین تجربه ی کارگردانی هیچکاک فیلم "همواره به همسرت بگو" بود. کارگردان این فیلم در اواخر ظبط فیلم به بیماری سختی دچار شد و هیچکاک اجباراً مسئولیت اتمام این پروژه را بر عهده گرفت.
وی در سال 1925 با همسرش آلما رویل ازدواج کرد که حاصل این ازد.اج دختری به نام پاتریشیا است.
از بیاد ماندنی ترین نقل قول های هیچکاک می توان به این جمله اشاره کرد:
(همواره تا آنجاییکه می توانید مخاطب را رنج دهید.)
هیچکاک در طول فعالیت هنری خود 5 بار نامزد دریافت جایزه از اسکار شد؛ اما موفق به دریافت هیچ یک از آنها نشد. تنها در سال 1968 موفق به دریافت جایزه ی ویژه ی اورینگ تالبرگ از مراسم اسکار شد.
وی همچنین مسابقه دریافت بیست و هشتمین جایزه و نامزدی دریافت هفده جایزه دیگر از جشنواره های معتبر بین المللی را در کارنامه دارد. از جمله جوایز کسب شده به وسیله ی هیچکاک می توان به جوایز بهترین شوی تلویزیونی در سال 1958 از جشنواره ی گلدن گلوب، جایزه ی ویژه ی بهترین کارگردانی جشنواره ی سن سباستین در سال های 1958، 1959، جایزه ی بهترین کارگردان جشنواره ی لوزل در سال های 1959، 1960، 1961، 1962، 1964، 1966، 1970، 1971، جایزه ی بهترین کارگردان و بهترین فیلم خارجی جشنواره ی یوسی در سال 1984، جایزه ی ویژه ی بهترین فیلم خارجی جشنواره ی کینما یونپو در سال 1948 و ... اشاره کرد.
هیچکاک سرانجام در بیست و نهم آوریل سال 1980 در شهر کالیفرنیای آمریکا در گذشت.
هیچکاک یکی از گران قیمت ترین کارگردانان سینما در عصر خود بود. وی برای کارگردانی فیلم "روانی" در سال 1960، شصد درصد از سود مالی این فیلم را در اختیار گرفت.
در کارنامه ی هنری این کارگردان مطرح کارگردانی شصت و شش فیلم، بازی در 34 فیلم و نویسندگی بیست اثر دیده می شود. از جمله آثار کارگردانی شده توسط هیچکاک می توان به فیلم های شماره ی سیزده (1922)، عقاب کوهستان(1922)، قتل(1930)، مردی که زیاد می دانست(1934)، من با یک قاتل ازدواج کردم(1926)، ربه کا01940)، آقا و خانم اسمیت(1941)، سایه تردید(1943)ف مرد عوضی(1956)، اعتراف می کنم (1953)، روانی(1960)ف پرندگان(1963)، و توطئه ی خانوادگی(1976) و ... اشاره کرد.
منبع:بانی فیلم
43ec9.jpg)
(هومن)
نقد و بررسی مرد هزار چهره و دانلود 13 قسمت آن

مهران مدیری که این روزها نام او بر پای هر مجموعهی طنز، چه در جایگاه بازیگر و چه کارگردان ، تضمین اقبال مخاطب است این بار با لوکیشنها و بازیگران متعدد مجموعهای ساخته مبتنی بر طنز کلامی و موقعیت که البته چندان ربطی هم به برنامههای طنز پلاتویی همیشگی او ندارد و در قیاس با آنها بسیار تیزبینانه، هوشمندانه و پر از نکتهسنجیاست. نقش اول این مجموعه یا کاراکتر «مرد هزارچهره» را هم خود او با ظرافت و با استفاده از میمیکها و حرکات و تکیهکلامهای ابداعی تازه ایفا کرده؛ تکیهکلامهایی که باز هم پس از نمایش همان یکی دو قسمت اول به سرعت ورد زبان مخاطبانش شد. او در پرسوناهای مختلف این مجموعه کار سختی دارد که طبعا کارگردانی همزمان را دشوار میکند اما از پسش برمیآید. از پس نقش مردی سادهدل و شریف که در زیرزمین بایگانی ادارهای در شهرستان به کار مشغول است و با وسوسهی پدرزن آینده وارد موقعیتهایی میشود که سادگی ذاتی و تناقض شخصیتاش با آن شرایط ماجراهایی بدیع میسازد و بعید نیست اگر همینطور به بازی ادامه دهد بتواند خودش را جورج کلونی هم قالب کند.
مجموعههای مدیری علاوه بر بیپروایی و ساختارشکنی مخصوص خود او، به مفهوم طنز هم نگاهی ویژه دارد و علاوه بر کارکرد خنداندن مخاطب وجه انتقادی این مقوله را نیز درنظر میگیرد. برای مثال در «مرد هزارچهره» انتقاد خود را نسبت به شرایط اجتماعی و بازتاب آن در مشاغل مختلف در قالبی محترمانه، اما تند و تیز مطرح میکند و در ورای لحظات و دیالوگهای خندهآور و کمیک، حرفهای جدیاش را هم خطاب به مخاطبین ارائه میدهد. هر چند پیشبینی اینکه مثل همیشه او از موج گلایهها و انتقاد ها مصون نماند آسان بود اما در مجموع کار تازهی مدیری مجموعهی جمعوجوری بود که به لحاظ داشتن لحظات دلنشين و ساختار و روایت، بهترین مجموعهی تلویزیونی عیدانهی 87 لقب گرفت.
و بطور كلي ميتوان بدين گونه نتيجه گرفت كه بسیار زیبا واقعیت های موجود در جامعه كنوني را با زبان شیرین طنز که مخصوص انسانی وارسته و خلاق همچون آقای مدیری است بیان گرديد .
بازیگران : مهران مدیری ، علیرضا خمسه ، پژمان بازغی ، رسول نجفیان ، سیامک انصاری ، بهاره رهنما ، سعيد پيردوست ، نصرالله رادش ، سروش صحت و ...
برای دانلود ۱۳ قسمت سریال-->اینجا<-- کلیک کنید
منبع:پرشین استار
(هومن)
یه ساختمون پر از ماهواره

جانم برایتان از دایره زنگی بگوید. نقش مهران مدیری که به نظر من بجا بود. آن تیکه پرانیهای طنزگونه کاملاً به تیپ این شخصیت نشسته بود. مثلاً وقتی مدیری در درگیری روی پشت بام بین همسایه ها به همسایه ای که طرف حساب دعواست، در جواب "آپارتمان نشینی فرهنگ می خواد"، می گوید: "شما که تا دیروز وای میستادی جلو آسانسور می گفتی دربست"!،تماشاگر که تا حالا غرق در شلوغی ماجرا شده و در ذهنش موضوع را حلاجی می کند، با خنده ای خود را از این درگیری جدا می کند.
تا یادم نرفته نکته ای را یادآور شوم:"موقعی که دو خانواده ی مدیری و شریفی نیا می خواهند وارد آپارتمان طرف دعوا(آقای عبدالله زاده که آدمی است مثلاً مذهبی و متعصب که گردنبند و یخه ی بازش شخصیتی قابل تأمل از او ساخته) بشوند، مدیری جلوی شریفی نیا را می گیرد که:"کجا؟ کفشاتو دربیار!" اما در صحنه ی بعد می بینیم که به پای خود مدیری کفش است!
خوب این سوتی ها هرازگاهی در فیلم ها دیده می شود. فیلم نامه تا دقایق پایانی خوب پیش رفت. اما انتهای فیلم حال و هوای خاصی داشت. دیگر از آن طنز تلخ خیره کننده خبری نبود و البته اصغر فرهادی نویسنده ی این فیلم کارش را بلد است، شاید ممیزی ها فیلم را اینگونه بی سروته کرده اند. ماجرای سانسور دایره زنگی هم دست کمی از خاک آشنا نداشت.
فیلم نامه پروانه ی ساخت گرفت. بعد از ساخت قسمت هایی از آن اصلاح یا بهتر است بگویم قیچی شد که با اعتراض فرهادی مواجه شد و طبق معمول "کو گوش شنوا؟!". بعد از پخش در جشنواره نیز یک هیئت از سینما بی خبر بوق کرنا کردند که باید باز هم سانسور کرد، و اینبار بخت آور هم خروشید و فیلم را از دور مسابقه بیرون کشید. (بگذریم)
باران کوثری هم در برابر هر کدام از بازیگرانی چون ابر، شاهرخ شاهی، حیایی، بهداد و سرهنگ باید یک نقش را ایفا می کرد و موفق هم بود...
شریفی نیا که حرف نداشت. بحثش بر سر خرید گوسفند با گوسفند فروش و فرستادن پرهام، نوه اش برای خرید آب معدنی که گوسفندان بخورند یکی از بهترین جاهای فیلم بود...
نیما شاهرخ شاهی هم نقش مستند سازی را دارد که جیره خوار پدر و مادرش است. و خوب هم از عهده ی این نقش برآمده بود.
حالا دیگر نوبت بهداد است. حامد بهداد، بدون گواهینامه در خیابان لایی کشیده و می ترسد پلیس ماشینش را بخواباند. من با تیپ بهداد کمی مشکل دارم...به نظر من تیپ او باید کمی سبکتر می بود...
و اما موضوع اصلی این فیلم، دیش ماهواره که همان دایره زنگی است. این فیلم یک روز زندگی یک ساختمان پر از آدم های جورواجور را نشان می دهد که هرکدام دیدگاه خاصی نسبت به ماهواره دارند. فرض خیلی از مردم از ماهواره و برنامه هایش فقط صحنه های مستهجن و خزعبلاتی است که انحرافات اخلاقی را در پی دارد. یکی از همسایه ها در جواب ابر که:"بذارید براتون ماهواره وصل کنیم، خوب شبکه های بدش و می بندیم"
می گوید:"چه کاریه، اگه اینجوریه که تلویزیون خودمون و نگاه می کنیم!". این یعنی بعضی از مردم ما با دنیای بیرون غریبه اند...
نیروی انتظامی هم که همیشه آماده است برای جمع آوری دیش ها از پشت بام ها...والبته بدون هیچ نوع منطقی که مارا قانع کند!!
(هومن)
نقدی بر سریال شهریار به نقل از روزنامه ی اعتماد

عبدالله کوثری در نقدی بر سریال "شهریار" در این روزنامه آورده است: شهریار سریال خوب و دلنشینی است، هرچند نه در حد انتظار ما از کمال تبریزی که پیش از این فیلم های بسیار خوبی از او دیده ایم...
...نمی دانم که آیا این فیلم بر اساس زندگینامه ی مدونی از شهریار ساخته شده یا نه. تا آنجا که می دانم، شهریار خود زندگینامه ای نداشته تا منتشر شده باشد، اما این چندان مهم نیست، چرا که رویداد های مهم زندگی شهریار و روزگار او کم و بیش شناخته شده است. مهم این است که کارگردان در این سریال بعضی از واقعیت ها را به عمد یا سهو نادیده گرفته تا به منظور خود که تکریم و تحلیل شهریار است، آسانتر برسد و این کاری نارواست...
...شهریار در زمان وقوع ماجراهایی که در این چند قسمت اخیر سریال میبینیم، یعنی در دوره ی میان کودتای 1299 وبه تخت نشستن رضا شاه یعنی در 1305 شمسی، هنوز پای به بیست سالگی ننهاده بود. اما در سریال چهره ای که از شهریار می بینیم، جوانی دست کم بیست و چند ساله است. این مسأله به خودی خود یعنی در صورتی که همه ی ماجرا به شخص شهریار مربوط می شد شاید چندان ایرادی نداشته باشد، اما آنگاه که رابطه میان شهریار و شاعران دیگر چون بهار(متولد 1264 شمسی)، ایرج(متولد 1253)، عشقی(1272) و عارف(متولد 1261) به میان می آید، برای تماشاگر آگاه به تاریخ و ادبیات این دوره باورنکردنی می شود. در این سریال شهریار را می بینیم که در مجلس بهار بر صدر می نشیند و شاعر بزگ مشروطه او را بر خرد و کلان برتری می دهد.
بگذریم از اینکه سیمای بهار نیز در اینجا سیمای واقعی او نیست. بهار در این ایام که مقارن با مبارزات اقلیت از جمله خود او با رضاخان سردار سپه است، سن و سالی بس کمتر داشته و علاوه بر این هنوز ملبس به عمامه و عبا بوده است.
منبع:بانی فیلم
(هومن)






