هومن نیک فرد

شاهد سوم: با صدای هن و هن همسایهی طبقهی آخر از خواب پریدم. از چشمی در اون و زیر نظر گرفتم. داشت یه ساک بزرگ و از پلهها پایین میکشید. این ساختمون پنجطبقهست، اما خیلی قدیمیه و آسانسور نداره. اون پیرمرد همسایه انقدر خسته بود که یه بار به سختی از پلهها روی زمین پرت شد. وقتی از چشمی فاصله گرفت جز صدای نفس نفسش هیچچیز رو نمیشد تشخیص داد.
شاهد دوم: همسایهی طبقهی پنجم مثل همیشه همون بارونی خاکستری رنگ تنش بود. پوسیده و رنگ پریده. صدای پاشو که شنیدم کنجکاو شدم ببینم اونموقع شب کجا داره میره. از لای در دیدم که با چه زوری اون ساک و جابجا میکرد. از پاگرد که پیچید دیگه هیچی ندیدم تا اینکه رسید جلوی در ساختمون…شاهد اول: اول خودشو دیدم بعد یه چیز گنده که بهخاطر سوختگی لامپ این طبقه نمیشد تشخیص داد که چیه. مثل یه شبح شده بود. شبحی که انگار داره یه ساک و حمل میکنه. از پلهها رفت پایین و همونجا نشست. اون چیز گندهرو همونجا به حال خودش ول کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد. به گمونم گرمش شده بود، چون انگار داشت با یه چیزی خودشو باد میزد. سیگارش که تموم شد با همون وضع راه افتاد و رفت. از بالکن تو خیابون و دیدم که بهزور داشت یه ساک و از رو زمین بلند میکرد. بله، اون پیرمرد داشت یه ساک و جابهجا میکرد.
شاهد دوم: یه بار ساک و تا لبههای سطل آشغال آورد و دوباره از دستش افتاد. بار دوم خیلی سعی کرد که اونو بلند کنه اما خسته بود. روی ساک نشست و به سختی نفس کشید.
شاهد سوم: تمام پالتوش خونی بود. رنگش پریده بود. به گمونم تا حالا کسی رو نکشته! باید بار اولش بوده باشه که انقدر خسته شده. (میخندد) اون پیرمرد حتی نمیتونست شکم یه مرغ چاق و خالی کنه چه برسه…
شاهد اول: (حرف شاهد سوم را قطع میکند) اما جزء اون کسی نمیتونه مارتا رو کشته باشه…
بازرس: مارتا؟
شاهد دوم: اِاِ…مارتا همسایهی طبقهی چهارم ما بود.
- بود؟
- هست…میدونید؟ چندوقتیه که خبری ازش نیست و سارا حدس میزنه که اون مرده.
- اما خانم سارا نگفتن که اون مرده. گفتن که توسط همسایهی طبقهی چهارمتون کشته شده!
شاهد اول: خب من حدس زدم. مارتا…خب مارتا حیوونای زیادی تو خونش نگه میداشت.
بازرس: من هوز از مقتول چیزی نگفتم، اونوقت شما…
- شما حق ندارید منو اینطور سوالپیچ کنید.
- چرا همتون اونموقع شب بیدار بودین؟
شاهد سوم: من که گفتم، با سروصدای اون پیرمرد از خواب پریدم.
شاهد دوم: من هیچوقت شبا زود نمیخوابم.
شاهد اول: بتی، از بالا با من تماس گرفت و گفت اون داره یه ساک خونی رو مییاره پایین.
بازرس: اما شما گفتین لامپ طبقهتون سوخته بود و نمیتونستید تشخیص بدید که اون شیء چیه؟!
- اوه خدای من!! این آقا داره به من تهمت میزنه!
…
شاهد دوم: اوه سارا…سارا…تو همیشه یه احمق بودی. تو این چندسالی که همسایهایم یهبار نشد حافظهتو درست و حسابی کار بندازی.
شاهد سوم: من و با اینا قاطی نکنین. من یه پیرمردم و اصلا از عهدهی مُثله کردن یه زن برنمیام!!
بازرس: یعنی…یعنی شماها…
شاهد اول: مارتا باید اعدام میشد. اگه ما اونو نمیکشتیم حتماً قانون اینکارو میکرد.
بازرس: شما چطور این حق و به خودتون میدین؟ اصلا چرا؟
شاهد دوم: حیوونای اون همیشه کلی سروصدا میکردن. همه جا پر از فضلههای اونا بود. ماهم تنها بودیم و نمیتونستیم از عهده ی تمیز کردن ساختمون بربیایم. خود مارتا هم هیچوقت به این موضوع اهمیت نمیداد.
بازرس: چه بلایی سر حیووناش آوردین؟
شاهد سوم: این دوتا پیرزن اوناروهم تیکه تیکه کردن و با یه ساک فرستادن جهنم!
شاهد دوم: اون گربههارو تو کشتی…
شاهد سوم: من مـ مـ مـ من…
شاهد اول: آره درسته، درضمن این اندرسون پیر بود که پلهها رو بعد از اینکه ساک و گذاشتیم جلوی در اون طبقه پنجمیه تمیز کرد. اونوقت خودشو به موشمردگی میزنه. راستی، اون الآن کجاست؟ دلیل ما قانع کننده بود بازرس؟ مارو میبخشی؟ درست میگم؟
بازرس: شماها عقلتونو از دست دادین…
لینک مطلب در: آدم برفی ها
نمایشنامه ای از فدریکو گارسیا لورکا

شیمر *
فدریکو گارسیا لورکا
برگردان مهدی فتوحی
***
توضیح مترجم:
شیمر ، ( در اساطیر یونان حیوانی اساطیری است با سر شیر، تنه ی بز و دم مار، با این همه به معنای خیال واهی ، رویا هم می آید.)
منبع: سکوت محض
می توانید نمایشنامه را در ادامه ی مطلب بخوانید...............
ادامه مطلب
نويسنده: لوئیس بونوئل، سالوادور دالی
برگردان به انگلیسی: هایم فینكلشتاین (Haim Finkelstein)
برگردان به فارسی: محمد ارژنگ
كارگردان: لوئیس بونوئل/ 5/15 دقیقه/ سیاه و سفید/ صامت / محصول فرانسه/ 1928
گرچه «سگ آندلسی» را میتوان نمونهای كلاسیك از سینمای سوررئالیسم به حساب آورد ولی واقعیت این است كه نه تنها در زمان خود، كه در همین دوران نیز فیلمی تجربی به حساب میآید. تلاش بونوئل و دالی برای به تصویر كشیدن «رؤیا» به شكلی بدون واسطه، آنان را به سوی فرمی رهنمون كرده كه پس از گذشت حدود هشتاد سال از ساخت فیلم، هنوز ساختار شكن و نامتعارف به نظر میآید.
«سگ آندلسی» كه جزو معدود فیلمهای كوتاه معروف تاریخ سینما به حساب میآید، برای فیلمسازان تجربهگرای ما كلاس خوبیست از آن جهت كه دو چیز در فیلمنامهی آن به وضوح هویداست: نخست تمركز نویسندگان فیلمنامه بر روی موضوعی واحد كه با وجود پراكندگی ساختاری، آن را منسجم كرده است و دوم دقت نویسندگان بر روی جزئیاتی كه گاه نالازم یا شاید غیرطبیعی به نظر جلوه كند. این حساسیت بونوئل و دالی نشان میدهد كه این دو نسبت به ظرایف فیلم تا چه حد حساس بودهاند و برای نوشتن فیلمنامه تا چه اندازه وسواس به خرج دادهاند، وسواسی كه شاید با دیدن خود فیلم چندان به نظر نیاید.
گفتنیست متن زیر برگردان این فیلمنامهی «سگ آندلسی»ست که با خود فیلم اندک تفاوتهایی دارد. (م)
منبع: خوابگرد
لطفا برای خواندن فیلمنامه ی سگ آندلسی به ادامه ی مطلب بروید.........
(هومن)
ادامه مطلب
دن آرام
ميخائيل شولوخوف

احد شاملو
ميخائيل شولوخوف (1905-1984)، رماننويس بزرگ روس در منطقه علياي رود دن چشم به جهان گشود و تقريبا تمام عمرش را نيز در همان منطقه گذراند. بسياري از شخصيت ها و رخدادهاي رمان دن آرام زاييدهي خلاقيت و اطلاعات دست اول نويسنده است. دن آرام (كه نوشتن آن از سال 1928 تا 1940 به درازا كشيد) بزرگترين اثر شولوخوف است كه جايزهي نوبل ادبي را در سال 1965 برايش به ارمغان آورد.
ده روزي به برگشتن قزاقها مانده بود و آكسينا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ ديررساش. گريگوري هم با وجود تهديدهاي پدره شبها پنهانكي ميرفت پيشاش و صبحها آفتاب نزده برميگشت. تو پانزده روز، مثل اسبي كه بيش از توانايياش از گردهاش كار كشيده باشند از نا و رمق رفته بود. بيدارخوابيِ شبها پوست گندمگون صورت و لپهاي برجستهاش را كبود كرده بود و چشمهاي خشك سياهاش ته حدقهي گود نشسته نگاه خستهاي داشت.
آكسينا ديگر بي آنكه در بند پوشاندن صورتش با روسري باشد اين ور و آنور ميرفت. طوقهي گود دور چشمهايش به سياهي عزا نشسته بود و لبهاي هوسناك متورم و كمي برگشتهاش خندهيي پر دلهره اما گستاخانه داشت. پيوند ديوانهوارشان چنان عجيب و چنان آشكار بود و آتشي كه جفتشان بي هيچ شرم و لاپوشاني توش ميسوختند چنان هرمي داشت كه زير چشم همسايهها سياه و پكيدهاشان ميكرد و كساني كه به آن دو بر ميخوردند بي اين كه چرايش را بدانند خجالت ميكشيدند نگاهشان كنند. رفقاي گريگوري كه اولها رابطهي او و آكسينا را دست ميگرفتد حالا پيش او دَم به تو ميشدند و دست و پاشان را گم ميكردند. زنها كه تهِ دل به آكسينا حسوديشان ميشد تف و لعنتاش ميكردند و با خوش حالي بدخواهانهيي چشم به راه استپان بودند. كنجكاوي آرام و قرارشان را سلب كرده بود و همهي فكر و ذكرشان اين شده بود كه اين گره چهجور باز خواهد شد.
اگر گريگوري سر و سرش با آكسيناي ژالمركا را جوري اداره ميكرد كه زير چشم عالم و آدم نباشد يا اگر آكسيناي ژالمركا بغل خوابياش با گريگوري را پراندني معمولي جلوه ميداد و دست رد هم به سينهي باقي مردها نميزد تو كارشان هيچچيز غيرعادي تو ذوق زنندهيي به چشم نميخورد. فوقاش خوتور يك خرده وراجي ميكرد و بعد هم از زبان ميافتاد. اما آندو بي هيچ پرده پوشييي با هم زندگي ميكردند و از كسي هم باكي نداشتند. با رشتهي عجيبي به هم جوش خورده بودند كه هيچچيزش به يك رابطهي زودگذر نميرفت و براي همين هم بود كه خوتور اين رابطه را چيزي ضداخلاقي و گناهكارانه ميشمرد و در كمال پدرسوختهگي از انتظار بازگشت استپان ميسوخت :«صبر كن استپان بر گردد ببينيم اين گره را چهجوري باز ميكند!»
برگرفته از رمان دن آرام – كتاب اول – بخش 12 – انتشارات مازيار – چاپ سوم سال 1385
حروفچين : فرشته نوبخت
منبع:دیباچه
یک شعر سپید
رضا کاظمی

چند سال پیش حمید با دولک روی سیمان تر خانه نیلوفر اینا نوشت:
دوستت دارم نیلوفر
■
زیر آن سایه ی سنگین
سایه کبود پسته ای مرگ
روی چشمهای مرده شور برده
با آن نمایش بی شور چند قطره شور
سرکار خانم لامصّب
زیر آن ریمل لعنتی گریه نکن
که روی هفت قلم، آبستره تگری بزنی
کار ما شاید این باشد…
این جور وقتها
مثل یک ورد قدیمی
چشم بسته غیب می شویم
مثل شاعران اجدادی دائم الخمر
چشم بسته غیب مینویسیم
اجی مجی…
[روز-خارجی]
حمید خطاب به نیلوفر:
توی خیابان گریه نکن
توی خیابان راه نرو
توی خیابان غیب شو
پدر بچه های کوچه را در آوردی
زیر سایه گریه نکن
■
پارسا با ته مداد رنگی
سر دروازه طوسی شان نوشت: عاشقتم آنا
■
کمرت را بزند
با کمربند چرم سگ بزند
پدران بچه ها را بیچاره کردی
گاهی نگاه کن
در جای هنوز تر سیمان -مثل در خانه نیلوفر اینها-
در دستشویی پمپ بنزینها
نوشته
برای تو
برای آن جایت
برای آن جای دیگرت
برای آن جای دیگر مادرت:
شیر در شون تو ای خ….
حالا همین نوجوانهای کف نکرده شاش
بالای تیغه بین مستراح ها
خودکار بیک گذاشته اند
از بالا نگاه کنی انگار
قیصر هر پنج دقیقه وارد مستراح می شود
و خواهر آب منگل را…
■
سهراب با سوییچ پرایدشان
روی بی ام و مامان مریم یادگاری نوشت: عاشقتم مامان مریم
بزند
بزند بزند
بزند از کمر بیفتد
کمرش را بزند خدا
خدا بزند بزند بزند
تق تق بزند
توی کوچه بزند
توی راه پله بزند
با چکمه پنجاه سانتی اش بزند
سهراب کم بیاورد
تق تق بزند پاشنه چکمه مامان مریم
اجی مجی
مامان مریم عاشق پارسا بشود
پارسا عاشق آنا بشود
آنا عاشق سهراب بشود
سهراب عاشق مریم بشود
مریم عاشق حمید بشود
حمید عاشق نیلوفر بشود
حمید با دولک روی سیمان تر خانه نیلوفر اینا بنویسد:
دوستت دارم نیلوفر
■
نیلوفر عاشق من بشود
***
یه جور زندگی
هومن نیک فرد

خوشحال بودم، چون فکر می کردم کشفش کردم. وقتی بعد از اینکه صورتمو آب زدم و برگشتم سر میز، تازه به این فکر کردم که چی رو کشف کردم؟
می خواستم بسته رو باز کنم، دلمو بزنم به دریا، هرچی توشه بریزم بیرون، اصلاً از پنجره ی اتاق همرو پرت کنم پایین.
بعد همون جوری سرمو بیرون کنم و بگم: آهای…بالاخره کشفش کردم.
اما نتونستم، ترسیدم. دستم خیس بود. گفتم نکنه یه وقت کشفیاتم خیس بشن. حولم و آویزون کردم روی طناب لب پنجره. آب صورتمو گرفتم، هرچند قطره که بود ریختمش توی گلدون.باخنده بهش گفتم بیا، اینم از اینا که می گن مظهر حیاته. گلدون خالی بود. حتی خاکم نداشت. همون چند قطره هم که ریختم توش از ته سوراخش فرار کرد بیرون. اگه منم جای اونا بودم همین کارو می کردم. آخه اون تو تاریکه و بزرگ. تازه، بو هم میده، بوی خاک، بوی نم، بوی تنهایی، الا بوی قشنگ گل. دیگه صورتم خشک شده بود. برگشتم سر میز. صندلیمو کشیدم عقب تا بشینم که یه پاکت افتاد رو زمین. خوشحال شدم. آخه خیلی ساله کسی سراغم و نگرفته. پاکت اسم نداشت. فقط یه صورتک اخمو روش کشیده بود که می خندید. برام آشنا بود؛ “کجا دیده بودمش؟” بازش کردم، توش یه کاغذ تا خورده بود. رو کاغذ نوشته بود: “برای هرکی که زودتر بازش کنه.”
تازه یادم افتاد خودم اینو نوشتم، ولی چون از این ورا پست چی رد نمی شه با آدامس چسبونده بودمش زیر میز.
خندیدم و نشستم رو صندلی. این دومین بار بود که تو این هفته می خندیدم. یه بار به گلدون، یه بارم به این پاکت. بالاخره رفتم سراغ اون بسته و کشیدمش جلوی دستم؛ حسابی وارسیش کردم.
یه کاغذ کادوی خاکستری داشت که کلی چسب کاری شده بود. کار من نبود. امروز وقتی داشتم تو خرت و پرتای قدیمی دنبال یه پرده واسه پنجره می گشتم، دیدم افتاده گوشه ی اتاق و کلی هم خاک روش نشسته. هرچی هست، حالا اینجاست.
می خوام بازش کنم. راستش تردید دارم.
یه جورایی خوشحالم، ولی نمی خوام این لحظه رو از دست بدم. دوست دارم همیشه یه کادوی باز نشده پیشم باشه که برای بازکردنش شوق داشته باشم.
روم نمیشه بگم، ولی…هیچ کس تا حالا به من کادو نداده.
یعنی…تا حالا کسی نبوده که بهم کادو بده.دلم و زدم به دریا، چسباشو آروم، یکی یکی باز کردم، چسبوندمشون لبه ی میز. دلم می خواست این چسبا هیچ وقت تموم نشن. داشت شب می شد و من هنوز اون و باز نکرده بودم. حالا دیگه راحت می شد جعبه رو دید. یه جعبه ی قرمز که هیچی روش نوشته نشده بود. کاغذ کادو رو تا کردم گذاشتم کنار، رنگش به میز میومد. جفتشون خاکستری بودن.
حس عجیبی داشتم. هم می خواستم بدونم توش چیه، هم دلم نمیومد بازش کنم. رنگش تو چش می زد. یه جعبه ی قرمز وسط یه میز خاکستری. چند سالی می شه که تو این اتاق رنگ شاد دیده نشده.
جعبه رو برداشتم ببینم وزنش چقدره. سبک بود، خیلی سبک. تکونش دادم، هیچ صدایی از داخلش نمیومد. فکر کردم بازم سر کارم. با بی حوصلگی گذاشتمش رو میز و رفتم پشت پنجره. داشت بارون میومد. صورتمو چسبوندم به شیشه، “خیلی خنک بود”. یه سیگار روشن کردم و تو اتاق راه رفتم. چند سالی هست که این کارو می کنم. دیگه امیدی به زندگی ندارم. تمام جونم، عمرم، امیدم، معشوقم تو یه حادثه از دستم رفت. منم دیگه تنها شدم. خیلی وقته می خوام خودم و راحت کنم. حالا دیگه همه چی به یه “تار مو” بنده.
سیگار که تموم شد، نشستم پشت میز.جفت دستامو گذاشتم رو جعبه و آروم آروم بازش کردم. با خودم گفتم اگه این یکی هم خالی باشه…
اما خالی نبود، پر بود، پر از یادگاری.
دلم می خواست گریه کنم…گریه کردم…داشتم گریه می کردم، کاری که خیلی وقته نکردم.
تو جعبه یه دسته مو بود. یه دسته موی قهوه ای، مو های خودش بود. چسبیده بودن ته جعبه. قبل از اینکه بره یه چیزایی بهم گفته بود…
سه داستانک
هومن نیک فرد

یک:
-اما تو نباید نا امید بشی، هنوز خیلی وقت داری.
-نا امید نیستم، فقط، فقط کمی خستم.
-نمی خوام خسته ترت کنم. ولی وقتی اینجوری حرف می زنی، فکر می کنم داری برای دلخوشی من می گی.
-نه رویا، نه. باور کن من هنوز عقلم سرجاشه. می تونم فکر کنم، تصمیم بگیرم.
-هنوز باورم نمیشه که رسیدم بهت. می تونم سرم و بذارم رو شونه هات و لمست کنم.
-ولی من باورم میشه.
-جدی می گی؟ چرا؟
-چون الآن پیشمی. به دور از اون همه مخالفت خانواده هامون. اون پسر خاله ی بی درکت.
-کی؟ کریم و میگی؟
-آره بابا، همون که مایه ی خیر شد.
-آره، خودش حل و فصل کرد. انقدر ازش بدم میومد که تحمل ریختشم برام سخت بود.
-این حرفا دیگه چه فایده ای داره؟ حالا که پیش همیم!
-تو راست میگی، راحت شدیم از دست تعصبات خانواده هامون.
-ببین از این بالا طبیعت چقدر قشنگه. می شه حسش کرد. آرومه آرومه!
-همیشه فکر می کردم زندگی بعد از مرگ خیلی سخته، ولی حالا می بینم که اشتباه می کردم...!
دو:
روی تخت نیم خیز شد، دو رو ورش و نگاه کرد. خیلی خسته بود. چهل سالی می شد که نخوابیده بود. ساعت، عقربه نداشت، عجیب بود! پرده ها هم کشیده بودند، نمی تونست تشخیص بده صبحه یا شب! ولی می تونست بفهمه که هنوز خوابش میاد. یه روز، شایدم دو روزی می شد که اینجا، روی تخت، دراز به دراز افتاده بود. نمی تونست تحمل کنه. سرشو گذاشت رو بالش، ملحفه ی سفید هنوزم روسرش بود، بازم خوابید!
سه:
کلی آدم جلو در جمع شده بودند. شاید آدرس و اشتباهی اومدم؟ اما نه، خونه همون خونه، پلاک همون پلاک بود. 20 سال پیش، جلوی همین خونه سر بازی فوتبال افتادم و پام شکست. کم کم داشتم اینجا رو فراموش می کردم. راستی چقدر پیر شدم.
خوب منم مثل خودشم. یه دنده و لجباز. محال ممکن بود پاپیش بذارم.ولی من کوچیکتر بودم. شاید باید پاپیش می ذاشتم. ولی نه! اون غرورمو شکسته بود.
رفتم جلو شاید قاطی جمعیت پیداش کنم.حتما بازم معرکه گرفته. اخلاق که نداشت. آره، خودش بود. دراز به دراز افتاده و تو دستش یه کاغذ بود. یه تیکه کاغذ که شماره تلفن و آدرس من روش بود.یکی داشت گلومو فشار می داد.
بابا، آقاجون، اوس ممد، آقاجون، آقاجون……!
خلاصه ی داستان
"چشم به راه گودو"
نمایشنامه ای از "ساموئل بکت"

"غروب, در کنار راهی در خارج شهر با درخت" بدون برگ. دو انسان به ظاهر ولگرد و فقیر به نام های استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی دی) با کسی به نام گودو که نمی دانند کیست، قرار ملاقات دارند، و چشم به راه نشسته اند. انتظار آنها امیدی برای زیستن است.
استراگون شب گذشته را در گودالی گذرانده و افراد ناشناسی او را کتک زده اند. صحبت درباره کتک خوردن، آنها را به یاد خشونت مردم می اندازد و تأسف می خورند که چرا در سال 1900، آنگاه که هنوز زیبا بودند و آب و رنگی داشتند خودشان را از بالای برج ایفل به زیر نیانداخته اند. گوگو از کفش های تنگش که پاهای او را به درد می آورند و دی دی از کلاهش که باعث خارش سرش می شود و همچنین بیماری مثانه، رنج می برند. آنها نمی توانند بروند چون منتظر گودو هستند و محکوم اند که در این مکان بمانند، تا زمانی که آقای گودو به قولش عمل کند. آن ها نه هیچ اطمینانی به این قول و قرار دارند و نه به این که محل ملاقات آنها در این مکان و در زیر همین درخت باشد.
به راستی چه در خواستی از گودو خواهند داشت؟ از دعا و استغاثه و از توقعات بدون پاداش صحبت می کنند. بدون اینکه گودو هیچ تعهدی را پذیرفته باشد. ولی امیدوارانه به کمک او، شاید از همین امشب در رختخواب خشک و گرم و با شکمی سیر بخوابند. وقتی صدای فریادی که احتمالاً ورود گودو را باید اعلام کند، می شنوند به وحشت می افتند و به هم می چسبند. سپس دوباره چشم به راه می نشینند. گوگو گرسنه اسن و دی دی آخرین هویجش را که در جیب پنهان کرده، به او می دهد. بعد از این جز شلغم چیزی نخواهد بود.
ورود یک ارباب (پوزّو) با برده اش (لوکی) زندگی آنها را از یکنواختی در می آورد. پوزّو از اینکه به وسیله ی این دو ناشناس، شناخته نشده و او را به جای گودو، که او را هم نمی شناسد، گرفته اند و به خصوص از اینکه در روی زمین های او منتظر گودو هستند متعجب شده است! لوکی ایستاده می ماند و از خستگی به خواب می رود. طناب گلویش را می فشارد، نفس نفس می زند و اعتراضی نمی کند. پوزّو قبل از عزیمت، به لوکی دستور می دهد برقصد و سخنرانی کند. او ماشین وار با جملاتی پراکنده سخن می گوید. برای خاموش کردن او باید کلاه را از سرش بردارند. بعد از خروج پوزّو و برده اش، پسربچه ای وارد می شود و اعلام می کند: "آقای گودو امشب نمی آید ولی فردا حتماً خواهد آمد." و می رود. گوگو و دی دی آماده ی رفتن می شوند. یک لحظه هردو به فکر می افتند خودشان را به درخت حلق آویز کنند اما پشیمان می شوند. بی حرکت می مانند. ماه در انتهای صحنه بالا می آید.
فردای آن روز در همان ساعت و همان مکان، ولادیمیر تغییر منظره را به دوستش نشان می دهد: بر درخت چند برگ روئیده است، استراگون هیچ چیز به خاطرش نمی آید. نه درخت، نه پوزّو ، نه لوکی. فقط ضربه ی لگدی که دریافت کرده و استخوان مرغی را که به او داده بودند را به یاد دارد. استراگون جنین گونه به خواب می رود اما خوابش بیش از چند لحظه طول نمی کشد. ولادیمیر کلاه لوکی را روی صحنه می یابد، با آن بازی دست به دست کردن کلاه و به سر گذاشتن، در می آورند. بعد ادای پوزّو و لوکی را در می آورند. پوزّو و لوکی وارد می شوند و روی زمین می افتند. یک لحظه استراگون، پوزّو را به جای گودو می گیرد و اعلام می کند: "به موقع رسید...بالاخره نجات یافتیم..."
پوزّو کمک می طلبد. دی دی و گو گو بر سر مقدار پولی که برای کمک باید بگیرند، بحث می کنند. در این لحظه احساس می کنند که به عنوان نمایندگان کل بشریت چشم به راه گودو هستند، و در انتظار، وقت را به هر صورتی که می توانند پر می کنند. پوزّو نابیناست و مفهوم زمان را از دست داده و لوکی گنگ است.
بعد از خروج پزّو ، استراگون می خوابد، همان پسربچه ی پرده ی اول وارد می شود. ولادیمیر سعی می کند در باره ی گودو اطلاعات بیشتری به دست آورد و می فهمد که گودو مردی است که ریش سفید دارد. پسربچه اعلام می کند که " گودو امشب نمی آید ولی حتماً فردا خواهد آمد". گوگو پیشنهاد می کند که برای همیشه دست از انتظار بردارند یا خود کشی کنند . به درخت نزدیک می شوند ، استراگون طناب نازکی که به جای کمربند به کمرش بسته است را در می آورد. طناب به قدر کافی محکم نیست. دو مرد تصمیم می ئگیرند بروند اما تکان نمی خورند. شب فرا می رسد، ماه در انتهای صحنه بالا می آید."
منبع: ماهنامه ی تخصصی صحنه
(هومن)




