هومن نیک فرد

شاهد سوم: با صدای هن و هن همسایهی طبقهی آخر از خواب پریدم. از چشمی در اون و زیر نظر گرفتم. داشت یه ساک بزرگ و از پلهها پایین میکشید. این ساختمون پنجطبقهست، اما خیلی قدیمیه و آسانسور نداره. اون پیرمرد همسایه انقدر خسته بود که یه بار به سختی از پلهها روی زمین پرت شد. وقتی از چشمی فاصله گرفت جز صدای نفس نفسش هیچچیز رو نمیشد تشخیص داد.
شاهد دوم: همسایهی طبقهی پنجم مثل همیشه همون بارونی خاکستری رنگ تنش بود. پوسیده و رنگ پریده. صدای پاشو که شنیدم کنجکاو شدم ببینم اونموقع شب کجا داره میره. از لای در دیدم که با چه زوری اون ساک و جابجا میکرد. از پاگرد که پیچید دیگه هیچی ندیدم تا اینکه رسید جلوی در ساختمون…شاهد اول: اول خودشو دیدم بعد یه چیز گنده که بهخاطر سوختگی لامپ این طبقه نمیشد تشخیص داد که چیه. مثل یه شبح شده بود. شبحی که انگار داره یه ساک و حمل میکنه. از پلهها رفت پایین و همونجا نشست. اون چیز گندهرو همونجا به حال خودش ول کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد. به گمونم گرمش شده بود، چون انگار داشت با یه چیزی خودشو باد میزد. سیگارش که تموم شد با همون وضع راه افتاد و رفت. از بالکن تو خیابون و دیدم که بهزور داشت یه ساک و از رو زمین بلند میکرد. بله، اون پیرمرد داشت یه ساک و جابهجا میکرد.
شاهد دوم: یه بار ساک و تا لبههای سطل آشغال آورد و دوباره از دستش افتاد. بار دوم خیلی سعی کرد که اونو بلند کنه اما خسته بود. روی ساک نشست و به سختی نفس کشید.
شاهد سوم: تمام پالتوش خونی بود. رنگش پریده بود. به گمونم تا حالا کسی رو نکشته! باید بار اولش بوده باشه که انقدر خسته شده. (میخندد) اون پیرمرد حتی نمیتونست شکم یه مرغ چاق و خالی کنه چه برسه…
شاهد اول: (حرف شاهد سوم را قطع میکند) اما جزء اون کسی نمیتونه مارتا رو کشته باشه…
بازرس: مارتا؟
شاهد دوم: اِاِ…مارتا همسایهی طبقهی چهارم ما بود.
- بود؟
- هست…میدونید؟ چندوقتیه که خبری ازش نیست و سارا حدس میزنه که اون مرده.
- اما خانم سارا نگفتن که اون مرده. گفتن که توسط همسایهی طبقهی چهارمتون کشته شده!
شاهد اول: خب من حدس زدم. مارتا…خب مارتا حیوونای زیادی تو خونش نگه میداشت.
بازرس: من هوز از مقتول چیزی نگفتم، اونوقت شما…
- شما حق ندارید منو اینطور سوالپیچ کنید.
- چرا همتون اونموقع شب بیدار بودین؟
شاهد سوم: من که گفتم، با سروصدای اون پیرمرد از خواب پریدم.
شاهد دوم: من هیچوقت شبا زود نمیخوابم.
شاهد اول: بتی، از بالا با من تماس گرفت و گفت اون داره یه ساک خونی رو مییاره پایین.
بازرس: اما شما گفتین لامپ طبقهتون سوخته بود و نمیتونستید تشخیص بدید که اون شیء چیه؟!
- اوه خدای من!! این آقا داره به من تهمت میزنه!
…
شاهد دوم: اوه سارا…سارا…تو همیشه یه احمق بودی. تو این چندسالی که همسایهایم یهبار نشد حافظهتو درست و حسابی کار بندازی.
شاهد سوم: من و با اینا قاطی نکنین. من یه پیرمردم و اصلا از عهدهی مُثله کردن یه زن برنمیام!!
بازرس: یعنی…یعنی شماها…
شاهد اول: مارتا باید اعدام میشد. اگه ما اونو نمیکشتیم حتماً قانون اینکارو میکرد.
بازرس: شما چطور این حق و به خودتون میدین؟ اصلا چرا؟
شاهد دوم: حیوونای اون همیشه کلی سروصدا میکردن. همه جا پر از فضلههای اونا بود. ماهم تنها بودیم و نمیتونستیم از عهده ی تمیز کردن ساختمون بربیایم. خود مارتا هم هیچوقت به این موضوع اهمیت نمیداد.
بازرس: چه بلایی سر حیووناش آوردین؟
شاهد سوم: این دوتا پیرزن اوناروهم تیکه تیکه کردن و با یه ساک فرستادن جهنم!
شاهد دوم: اون گربههارو تو کشتی…
شاهد سوم: من مـ مـ مـ من…
شاهد اول: آره درسته، درضمن این اندرسون پیر بود که پلهها رو بعد از اینکه ساک و گذاشتیم جلوی در اون طبقه پنجمیه تمیز کرد. اونوقت خودشو به موشمردگی میزنه. راستی، اون الآن کجاست؟ دلیل ما قانع کننده بود بازرس؟ مارو میبخشی؟ درست میگم؟
بازرس: شماها عقلتونو از دست دادین…
لینک مطلب در: آدم برفی ها
وقایع اتفاقیه
هومن نیک فرد

سال ۸۷ افت و خیزهای فراوانی داشت. از مراحل ابتدایی تولید یک فیلم گرفته تا بهروی پرده فرستادن آن و مخاطبانی که به سینما میروند تا با فراغ بال فیلم مورد علاقهشان را ببینند، همه و همه میتواند از واکنش مدیران فرهنگی و سیاسی کشورمان نسبت به بعضی از مسایل تأثیر بگیرد. با ممیزیای که بر فیلمهای حاضر در بیست و ششمین جشنوارهی فیلم فجر خورد و دیگر فیلمها که جلوی نمایششان گرفته شد، عواقب این سانسورها گریبان سینمای سال ۸۷ را هم گرفت. از «دایره زنگی» پریسا بختآور گرفته تا همین اواخر، در جشنوارهی بیست و هفتم، «درباره الی…» که با بازشدن پای رئیس جمهور همهچیز به حالت عادی بازگشت. با وجود همهی اتفاقات که در ادامه به شرح و تفصیلش خواهیم نشست، سینما باز هم همان سینماست و رژیسورها همچنان با وجود صخرههای جلوی پایشان، عقب سوژه میگردند
لینک مطلب در: آدم برفی ها
ادامه مطلب
یکنفر اینجا میخواهد میلیونر شود!
هومن نیک فرد

اینکه میلیونر زاغهنشین چگونه توانست به اسکار دست پیدا کند، مسألهای است که به جز داوران موافق انتخاب این فیلم ضعیف، کسی توانایی پاسخ گفتنش را ندارد. دنی بویل انگلیسی با اقتباس از یک داستان و با کارگردانی تاحدودی زیباش فیلمی ساخته که کلیشهای بودنش هیچ نوع جذابیتی ندارد و نخواهد داشت. کافیست یک نظرسنجی در یک نشریه معتبر برگزار شود تا همرأی بودن اکثر مخاطبان در ضعف این فیلم بر دیگران هم آشکار شود. موضوع تکراری داستان و وصلهپینه کردن آن به مسابقهی تلویزیونی «چهکسی میخواهد میلیونر شود؟» با آن پرداخت ضعیف و کاملاً هندیلیزه! شده، چهنوع جذابیتی میتواند برای مخاطبی که تشنه موضوع بکر و خوب است، داشته باشد؟ اینکه بعد از صد و اندی سالگی سینما شاهد روایت داستان دوبرادر باشیم که از کودکی در حلبی آباد زندگی میکنند و بهسختی بزرگ میشوند و یکی اسطوره پاکی میشود و دیگری سمبل جرم و جنایت، و با کمال ناباوری شاهد توجه آکادمی اسکار که بزرگترین اتفاق سینمایی سال است، به آن باشیم، میتواند نشان از چه چیز باشد؟ میتوان سراغ توجیهات خندهدار رفت که بعنوان مثال پس از این همه سال داستانگویی و یکقرن فیلمسازی بد نیست کمی هم عقبگرد داشته باشیم!! شاید مسأله مسابقه که زمینه اصلی فیلم را تشکیل میدهد، توجه داروان کجسلیقه اسکار را جلب کرده باشد. اما تشکیل این نوع فضای ایدهآل با دور شدن از فضای کشوری فقیر و گلدرشت شدن مسأله بهنوعی که انگار هند یکطرف قضیه است و مسابقه جدا از فضای کشور، در طرفی دیگر، نه تنها جذاب نیست، بلکه غیر قابل باور است. این فیلم نقد اقتصاد هند بود یا سیاست آن؟ تصویر روی صددلاری چه نکته جذابی دارد و چهگونه میتواند به نقطه عطف داستان تبدیل شود؟ کودکی که چشمانش توسط ارباب کور شده و همانند یک عقل کل و کاملاً وفادارانه کار میکند تا به مخاطب برساند که در هند برای کودکان آوازخوان نابینا بیشتر پول میدهند!، چه هدفی را دنبال میکند؟ سکانس تلاش جمال برای رسیدن به آمیتاب بچن و امضاء گرفتن از آن بعنوان شاهسکانس فیلم مورد استناد است؛ ولی رفتار کارنشده شخصیتهای دیگر در مواجهه با او و نشان ندادن چهره بچن و در طی آن از دست دادن آن امضاء که فقط به یک جیغ و داد در واکنش به آن نشان داده شد، ـامضاء بر روی عکسی که جمال برای بهدست آوردنش به درون چاه توالت صحرایی پریدـ خود از ضعفهای فیلم است. «مسابقه تلویزیونی» به کارگردانی رابرت رد فورد که برملاکردن تقلب و قانونشکنی در شبکه ان بی سی را به تصویر میکشد، بیربط با کتک زدن جمال در قبال پاسخ صحیح دادن به تمامی سوالات نیست. «میلیونر زاغهنشین» با گوشه چشمی که به «مسابقه تلویزیونی» داشته و همینطور برای از دست ندادن قصه جمال مالک، فیلمی در حد و اندازههای اسکار نبوده و نیست. فیلمهای بسیار بسیار درخشانی وجود داشتند که حتی نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم هم نشدند. این مراسم که میلیونها نفر در سرتاسر جهان به تماشایش مینشینند و طرفدارش هستند، امسال یکی از ضعیفترین دورههای خود را برگزار کرد. جذاب نبودن مراسم شاید ربطی به رکود اقتصادی آمریکا داشته باشد، اما ضعف داوری دیگر چه دلیلی دارد؟
لینک مطلب در: آدم برفی ها
یادداشتی بر نمایش کرگدن - فرهاد آئیش
احساس یه کرگدن و دارم!!
هومن نیک فرد

کرگدن، به نویسندگی اوژن یونسکو و کارگردانی فرهاد آئیش با بازی مهدی هاشمی، محمد فرشتهنژاد، فرهاد آئیش، صابر ابر، آتنه فقیه نصیری، مائده طهماسب، شهاب حسینی و …از اول آذر ماه ۸۷ به روی صحنه در سالن اصلی مجموعهی تئاتر شهر رفته و تا اول بهمن ۸۷ اجرا خواهد شد.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید.........
ادامه مطلب
فیلمنامه نویسان چندکاره !
نگاهی به فیلمنامه نویسان سینمای ایران
هومن نیک فرد
![]()
در پی نوشته ای که بر فیلمنامه نویسان فیلمساز و برعکس در شماره ی نهم آدم بر فی ها داشتم، برآن شدم تا این بحث را ادامه دهم و دامنه ی آن را به داخل سینمای خودمان بکشانم. در نوشتار قبل نگاهی کلی به فیلمسازان و فیلمنامه نویسان داشتم و مثال های آورده شده به فیلم های غیر ایرانی مربوط می شد. اما در این نوشته که با نگاه خوشبینانه حتماً دنباله دار خواهد بود، توجه خود را به فیلمسازان و فیلمنامه نویسان داخلی معطوف کرده ام.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها
لطفا ادامه ی مطلب را بخوانید................
ادامه مطلب
به یاد پتروس

بعضی از کارگردانان برای پیشبرد تصویر، داستان را به ساده ترین شکل ممکن به خورد تماشاگر می دهند. فرض کنید شما دسته ی عینکتان شکسته، در کشوی میزتان هم چسبی بسیار قوی برای ترمیم آن دارید، اما این کار را نمی کنید و با همان دسته ی شکسته به محل کار می روید تا باعث خند ی دیگران شوید؛ دوربینی که از شما تصویر بر میدارد، طوری وانمود می کند که شما آن چسب را نمی بینید _و البته می بینید_ کارگردان هم از شما می خواهد که با وجود باز بودن کشو میزتان، آن چسب را نادیده بگیرید تا آن عینک در سکانس بعدی باعث خنده ی همکارانتان در اداره شود!!
این یک مقدمه همراه با یک مثال ساده بود که می خواهم از آن به مشابهاتی در سینمای خودمان برسم و روی سخنم هم با اثر تازه ی مجید مجیدی _آواز گنجشکها_ است.
مجیدی، کارگردان "بچه های آسمان" و همینطور "باران" به نظر می آید با توجه به همان مثالی که آوردم، درک شخصیت های داستانش را نادیده گرفته و همینطور فکر من و محترم شمای مخاطب را. دو صحنه را به عنوان شاهد می آورم تا اگر شبهه ای بود و من در اشتباه بودم، شمای خواننده ی فرهیخته و محترم این تارنما، مرا از اشتباه دربیاورید.
کریم شخصیت ساده و بی آلایشی دارد که به مرور زمان باید روحیه ای کاسب منشانه و ضد معاشرتی پیدا کند. او باید وسوسه ی مادیات شود و معنویات را نادیده بگیرد. اما به چه قیمتی؟
چند موتور سوار بعنوان پیک یا باربر یا هرچیز دیگری در خدمت چند تاجر انبار دار هستند تا جنس های خانگی را برای مغازه داران بفرستند. ما کریم را می بینیم که در پی این موتورسواران به دنبال جایی برای خود است و یخچالی هم نصیبش می شود تا به همراه یک یا دو راهنما و چندین موتوری باربر، آن را به مقصدی برساند. سوال اینجاست: لزوم استفاده از موتور به جای وانت چیست؟ اگر برای فرار از دست ترافیک باشد، که باید گفت چند موتوری که به گمانم تعدادشان به ده دستگاه هم می رسید فضایی بیشتر از یک نیسان یا پیکان وانت اشغال کرده بودند!!
هیچ کدام از موتورسوار ها آدرسی نداشتند تا تنهایی و به دور از شلوغی خیابان های تهران اجناس را به مقصدشان برسانند؛ بلکه همه به دنبال یک موتور دیگر که آن ها را اسکورت می کرد، راه افتاده بودند و این دور از ذهن است!
شاید بگویید مساله ی پول در میان است و کرایه ی این موتور ها! اما باید بگویم این نظر هم کاملاً بعید به نظر می رسد. کرایه ی ده دستگاه موتور بیشتر است یا یک وانت بار؟! البته فردای آن روز که کریم به همان مبدأ باز میگردد، پولی عایدش می شود که این هم دور از ذهن است. البته اگر این مسأله ی موتور و یخچال نبود، مجیدی چطور می خواست وسوسه و شوق کریم و خانواده اش را به تصویر بکشد؟
مسأله ی دیگر، دبه ی بزرگی است که بچه ها ماهی هایشان را در آن نگه داشته اند تا به آب انبار برسند!
کودکان فهمیده _اینطور تصویر و تصور شده_ که سر از حساب و کتاب در می آورند و برای هر مشکلی راه حلی پیدا می کنند، در مواجهه با دبه ی سوراخ، چه واکنشی باید از خودشان نشان دهند؟ سوراخ کوچک روی دبه و انگشتان کوچک کودکی که آن را می بیند! من را یاد پتروس انداخت که سرگذشتش را در کتابهای دبستان خوانده ایم. اما با توجه به انتظاری که مجیدی دارد، اصلاً نباید به سوراخ که آب در حال خالی شدن از آن است _و با شمایلی که دارد معلوم نیست چطور ایجا شده_ دست کشید و بهترین راه برای ایجاد یک سکانس زیبا از لحاظ تصویر و خودی نشان دادن کارگردان، شکستن انبوه گلدان ها و کار دست دبه و بچه ها دادن است. دبه ترکید و ماهی ها آزاد شدند.
چقدر جالب که اگر یک انگشت، تنها یک انگشت، راه خروج آب از دبه را بند می کرد، دیگر این تصاویر را نمی دیدیم. واقعی تر بود اگر دبه از همان اول بدلیل در دست انداز افتادن ماشین می ترکید و بعد آن صحنه ها را میدیدم و قبول می کردیم!_چه بسا الان قبول کردنش سخت است_.
گذشتن از کنار خیلی چیز ها آسان است. اما آیا گذشتن از اشاره ی نیکی کریمی در فیلم سه زن به بی پول بودن مادر و سوار شدن مادر بی پول بر اتوبوس هم کار راحتی ست؟
به هیچکس تهمتی وارد نیست. اگر شما به نکته ای خاص در تصویر پی بردید که می تواند من را از اشتباه در بیاورد، دریغ نکنید.
هومن نیک فرد
فمینیسم در برابر ساده لوحی
تحلیلی بر حرفهای رضا میرکریمی علیه فمینیسم
هومن نیک فرد

*
مردسالاری تبلیغات
آیا آگهی های تلویزیونی مردسالارانه است؟
هومن نیک فرد
عیاری برای مخاطب ارزش قایل است

نوشتن در باره ی سریالی که متأسفانه چند قسمت بیشتر از آن را نتوانسته ام ببینم، کاری بس دشوار است. اما نکته هایی هست که با دیدن حتی سه یا چهار قسمت از این مجموعه از دید تماشاگر حرفه ای و فهیم تلویزیون نمی تواند پنهان بماند.
ابتدا به مرور جزئی این سریال _روزگار قریب_ می پردازم. روزگار قریب فیلمنامه ای ساده و در عین حال قابل توجهی دارد. این فیلم بر اساس مستندات و زندگی واقعی دکتر قریب _بنیان گذار طب نوین کودکان در ایران_ ساخته و پرداخته شده است. متن فیلمنامه به طور کامل از روی واقعیات نیست، بلکه برای جذاب تر شدن اثر اندکی هم از ذوق فیلمامه نویس بهره برده شده است. روزگار قریب سومین تجربه ی تلویزیونی کارگردانی ست گزیده کار. کیانوش عیاری بعد از سریال های «خانه به خانه» و «هزاران چشم» سومین تجربه ی سریال سازی اش را در زمینه ی فیلمنامه نویسی، کارگردانی و تدوین به موفقیت رسانده است.
شیوه ی روایت روزگار قریب که در عین حال دارای متنی ساده است، با کارگردانی قوی و هوشمندانه و همینطور تبحر عیاری در تدوین گری به ثمر رسیده.
طی چند قسمتی که نگارنده آن را از نظر گذراندم و بسیار هم لذت بردم، _خصوصاً پایان بندی خوب و متعارف در خور یک فیلمنامه ی بیوگرافیکی_ متوجه درایت کارگردان در انتخاب بازیگران و ترکیبت حرفه ای ها با نابازیگران شدم. استفاده از بازیگران با تجربه ای چون مهدی هاشمی، ناصر هاشمی، آفرین عبیسی، زنده یاد حسین پناهی و مهران رجبی (که به لطف شخصیت ساده و در عین حال مرموزش _تناقض به دلیل تکرار شدن و تکرار نشدن!_ از کلیشه بودنش تا اینجا خسته نشده ایم) و ترکیب آن ها با نابازیگران که اکثراً اهالی بومی منطقه ی فیلمبرداری بودند، نشان از هوشمندی عیاری دارد.
(به شخصه از بازی مهدی هاشمی که کل انرزی اش را برای نقش دکتر قریب به کار برد، لذت بردم.)
یکی از فاکتور های مثبت و قابل تأمل این سریال، شیوه ی روایت و تدوین بسیار عالی کار بود. فید هایی که برای به تصویر کشیدن جوانی دکتر به گذشته زده می شد با توجه به تاریخ روایت و نزدیکی آن به سنین پیری دکتر قریب از سیاه و سفید به رنگی تغییر پیدا می کرد؛ و این خود شیوه ای بود تا دیدن تصاویر سیاه و سفید برای تماشاگر تنوع طلب خسته کننده نباشد.
در کل این روزها کارگردانان سینمایی را در تلویزیون بیشتر می بینیم. کمال تبریزی که با کار ضعیف شهریار از شبکه ی دو میهمان خانه های شما بود و همینطور ابراهیم حاتمی کیا با کار بحث برانگیز حلقه ی سبز، فریدون جیرانی با اثر غیر متعارف "مرگ ندریجی یک رویا" و همینطور کیانوش عیاری با سریال «روزگار قریب».
مطمئنم که این سریال تا سال ها مکرراً از تلویزیون پخش می شود _همانطور که تا به حال شاهد بوده ایم!_. اما زیبایی این نوع سریال های بیوگرافیکی، به تماشای سری اول پخش آن است. اما برای من که آن را کاملاً ندیده ام نمی تواند خالی از لطف باشد.
*
پا نوشت:
_تشکر ویژه ای دارم از شیدا عارف عزیز که باعث شد این نوشته _هرچند کوتاه_ در مورد سریال «روزگار قریب» به نگارش در آید.
(هومن نیک فرد)
نگاهی به سخنان اخیر فرج ا... سلحشور درباره سینما

برای خواندن مطلب به آدرس پایین بروید:
حواشی دیدار رئیس جمهور با کارگردانان سینمای ایران

دیدار کارگردانان سینمای ایران با آقای احمدی نژاد، حواشی مختلفی داشت. معلوم نیست رئیس جمهوری که تا به حال هیچ دم از هنر نمی زده، حالا به چه دلیل این جلسه را با کارگردانان سینمای ایران ترتیب داده؟! در سینمای ایران همه چیز «خیلی ست». این خیلی به معنای حد نگاه نداشتن و خارج از ظرفیت است. هر دکتر و مهندس و عمله بنایی در سینمای ما دخالت می کند و این چیزی جز خرابی به بار نمی آورد؛ سینمای آنارشیستیکی تحویلمان می دهد که اصلاً هم آیینه ی جادو در برابر اجتماع نیست.
حالا رسیدیم به اینجا که رئیس جمهور سیاسی/اقتصادیمان کمی هم فرهنگی شده است. هولوکاست و دانشگاه کلمبیا و پا فشاری بر سر یک سری از مسایل و عواقب آن برای ملت کم بود، دکتر دستی هم در فرهنگ برده و سخنی با کارگردانان سینمای ایران داشته.
آقای احمدی نژاد شما تا به حال چه فیلمهایی دیده اید؟
چند بار در کنار مردم، در سینماهای کیفیت پایین کشور فیلم نگاه کرده اید؟
آیا برایتان مهم هست که چه فیلمی ساخته می شود یا فقط برایتان مهم این است که چه فیلمی ساخته نشود؟
با هم به مرور این جلسه می پردازیم:
"رئیس جمهور اذعان داشت من از شما (کارگردانان) دو مطالبه دارم و می خواهم بنشینید و پاسخ این را در یک بسته به من ارائه دهید و بر اساس این که چه باید بشود؟ به کجا باید برویم؟ من از شما هنرمندان می خواهم بنشینید و جامعه ی آرمانی ما را تعریف کنید و مختصات آنرا استخراج کنید و عرضه کنید. این کار هنرمندانه است. رئیس جمهور می خواهد که اقدام موثر برای سینما انجام دهد. چه کاری بکند تا سینما استحکام بیابد و فضا برای حرکت رو به جلو باز شود و سینما قوام بیابد؟"
ببینید، زمانی بود که با برگزیده شدن آقای احمدی نژاد به ریاست جمهوری تورم گریبانگیر اقتصاد شد. با فشار اساتید اقتصاد، دکتر جلسه ای تشکیل دادند و آن جلسه به صورت کاملاً سانسور شده از شبکه ی 4 سیما در ساعتی که تقریباً آن شبکه ی فرهیخته کمترین مخاطبانش را دارد، پخش شد. آقای احمدی نژاد و معاونینش در طرفی از میز گرد و اساتید اقتصاد هم در طرفی دیگر با هم به مذاکره نشستند.
خوشبختانه من علم اقتصادی ندارم و به محتوای اون جلسه هم همینطور. اما باید چهره ی –مردمی!!- رئیس جمهور بر شما هم آشکار شود. اول اینکه با همین سواد کم اقتصادی متوجه به نتیجه نرسیدن آن جلسه شدم. –دلیلش هم توصیه ی رئیس جمهورمان به مردم بود که بیایند از محله ی ایشان گوجه فرنگی بخرند- ((حتی بازگو کردنش هم برایم شرم آور است)). دوم اینکه در پایان جلسه آقای احمدی نژاد خطاب به مسئولان پشت صحنه ی برنامه ی شبکه ی 4 گفت: "ببینید چه جوریه؟ خواستین پخش کنین، پخش کنین ... -و بعد از یه سری مسایل:- ... آخه ما قرار نیست هرچی که مردم می گن گوش کنیم!!"
قضیه کم کم جالب شد. دولت مردمی اینبار ضد مردمی از آب درآمد، به گفته ی ایشان قرار نیست به حرف مردم گوش کرد. و به تعبیر من فقط باید به بدبختیهای مردم گوش کرد، نامه ی عاجزانه ی آن ها را گرفت و هزار منت بر سرشان گذاشت که آن هم بوی (برای رأی جمع کردن) می دهد.
خدا می داند چه بازخوردی داشته سخنرانی آقای رئیس جمهور در دانشگاه کلمبیا که ایشان یک مشت اراجیف تحویل آن از خدا بی خبران داد. همین چند وقت پیش جناب احمدی نژاد به مجمع بین الملل دعوت شده بودند که مصاحبه های فیلتر شده شان را از تلویزیون ایران تا حدودی دیدیم. جالب اینجاست که از دکتر پرسیدند:
" درسته که تو کشور شما آدما رو به خاطر حرف زدن مجازات می کنن؟ "
حتماً خودتان می توانید حدس بزنید که این آقا چه دروغی تحویلشان داد!!
آقای احمدی نژاد پاسخ داد:
" در کشور ما تنها چیزی که مجازات نداره، حرف زدنه"
ای کاش باطبی را در آن جمع راه می دادند تا روی دیگر سکه را نشانشان می داد.
در آن جمع، هیچکس از باطبی ها، سنجری ها، عابد توانچه ها و خیلی های دیگر، خبر نداشت...شما خبر داشته باشید.
حداقل شما از این اوضاع خبر داشته باشید تا ارزش هایتان با دروغ گفتن چند ذهن بیمار زیر سوال نرود.
حالا همین آقا بوق و کرنای فرهنگ می کند و از کارگردانان راه و چاره می خواهد.
مگر ما سینماگر ارزشمند کم داریم؟ چرا اوضاع را به گونه ای کردید که بهترین هایمان باید خارج از ایران فعالیت کنند؟ مگر کارگردان جماعت از خود اراده ای دارند که ازآن ها راه و چاره ی ریاکارانه می خواهید آقای احمدی نزاد؟
باطن شما به فرهنگ این مملکت پشت کرده، آن وقت نشست برگزار می کنید که بعد از موضع گیریهای جنایی/سیاسی/اقتصادیتان، فرهنگی هم خطابتان کنند؟
آقای احمدی نژاد در واکنش به گلایه ی بعضی!! از کارگردانان به نوع ممیزی ها و نظارت ها گفته: "هنر پیشتاز را هیچ دستی نمی تواند ساسور کند." ای عجب از سیستم نظارت و ارزیابی سینمای ایران که بعد از ساخت هم دست از ساسور بر نمی دارند.
«سینماگرانی که این دعوت را پذیرفته بودند در گفت و گو با خبرگزاری فارس و ایسنا، دیدار با رئیس جمهور را مثبت و راهگشا ارزیابی کردند.»
بله راهگشا بود. پس منتظر اکران سنتوری ها!! بمانید. منتظر اکران فیلم های خارجی در سینماهای ایران، بمانید. با این همه مثبت نگری، منتظر مهاجرت سینماگران از ایران، بمانید. منتظر بمانید.
آقایی که خام فرهنگی نماها می شوی...باش تا صبح دولتت بدمد!!
پا نوشت:
ما با جهانی شدن فاصله داریم. دلایلش به این صراحت قابل ذکر نیست. این قصه سر دراز دارد. لطفاً پرونده ی پایین، که در مورد جهانی شدن است را بخوانید.
جهانی شدن به روایت آدم برفی ها:
(هومن نیک فرد)

نمی دونم مهاجرت یه هنرمند از ایران می تونه ناراحتی داشته باشه یا نه؟ ولی من که ناراحت شدم. اولین خبر رو تو رویداد های هنری ایران خوندم و بلافاصله به دوستان اس ام اس دادم. با واکنش های مختلفی از طرف این عزیزان مواجه شدم: -دمش گرم!!- -باور نکن چرت می گن!!- -منم بودم می رفتم-
قبلاً بحثی در مورد خانم فراهانی شده بود و به این نتیجه رسیدیم که نباید براش حاشیه ساخت...به عبارتی باید هوای این بازیگر رو داشت در غیر اینصورت باید شاهد مهاجرتش باشیم مثل خانم آغداشلو -و چندتا از ده ها بازیگر هالیوودی که در امریکا فعالیت دارند- که شد اون چیزی که یه روزی بالاخره می شد.
موعضه های عزیزانی که در مورد مهاجرت گلشیفته در سایت های مختلف نظر می دهند بیشتر شبیه فیلمنامه ی ننوشته ی "بلوار ملهالند ۲" می مونه با خرده هوش و سر سوزن ذوق لینچی!!
باید از این چیزا گذشت و به جای توجیح کردن مهاجرت گلشیفته به دنبال علت بود. علت مهاجرت اون از سرزمینی که درخت گلابی داشت و نیمه ی ماه.
باور کنید گلشیفته رفت مصاحبه ی اون تو یوتیوبه که آدرسش و براتون گذاشتم.
اگه وضع اینطوری پیش بره یکی یکی هنرمندامون و از دست می دیم و باید با ... ها سر کنیم.
ولی ای کاش که فضا طوری بود تا هر هنرمندی به بودن در ایران -و به تبع اون زندگی هنری داشتن- افتخار می کرد. همه ی ما ایران رو دوست داریم و در جهت ارتقای سطح کیفی سینمای این سرزمین هر فعالیتی هم شاید انجام بدیم منتها با این شرایط نه تنها بازیگران زن بلکه بازیگران مرد هم نمی تونند حرفه ای گری کنند و با بودن زیر پوشش هنری و حجابی شخصیت جهانی داشته باشند.
مصاحبه ی گلشیفته فراهانی در youtube
Golshifte Farahani's interview for The body of lies
(هومن)
کابوس هالیوود به روایت ایران

یک خبر به اصطلاح سینمایی در اخبار 20:30 توجهم را جلب کرد. تیتر خبر این بود: "خواب تازه ی هالیوود برای بازیگران شرقی..."
اخبار 20:30 طی تحلیل چند ثانیه ای خودش این مضمون را رساند: "کاخ سفید از هالیوود خواسته تا از بازیگران شرقی در فیلم هایش استفاده کند. گفته می شود فیلم هایی که قرار است از بازیگران شرقی استفاده شود، موضوع ضد امریکایی دارند."
این خبر دور از ذهن بود. چطور ممکن است کاخ سفید امریکایی ضد خودش بودجه صرف، و بازیگر اجیر کند؟
این خبر را نمی شود نسبت به بازی اخیر گلشیفته فراهانی در فیلم "مجموعه ی دروغ ها" بی ربط دانست.
شاید 20:30 نمی داند که با پخش این خبر از شبکه ی دو سیما که منبع آن قابل اعتماد نیست، مسئولان را نسبت به بازی بازیگران ایرانی در خارج از کشور، به خصوص هالیوود، حساس تر می کند.
با این کارهایشان فراهانی را هم مجبور می کنند به آغداشلو بپیوندد.
(هومن نیک فرد)
شوک, قبل از ایست قلبی!!

چند وقتیه که ذهنم درگیر برنامه ای شده به اسم "شوک". حرف هایی دارم که باید راجع به این برنامه بزنم. فکر کنم هیچ جا بهتر از وبلاگم نباشه تا بعنوان یه جوون ایرونی حرفام و بزنم.
"شوک" رو که باید دیده باشید. برای یه برنامه ی فرهنگی با ارزش انقدر که برای این مستند تبلیغ کردن، تبلیغ نمی کنن.
بعد از کلی "شوک، شوک، شوک، امشب ساعت 22:20 از شبکه ی سوم سیما" نشستیم دست پخت جدید زیردستان "مهندس" ضرغامی رو ببینیم. همون شب اول تماشای این بلای جون کافی بود تا بفهمم که برای من و هم سن و سالای من، اونایی که چهارتا کتاب خوندن و انقدر عمر می کنن تا چهارتا کتاب دیگه بخونن، اونایی که می فهمن چی رو باید بفهمن، نیست. این برنامه ی مزخرف از لحاظ محتوایی برای ماها نیست. مخاطباش کیا هستن رو باید از اونایی که معلوم نیست به چه هدف اون رو ساختن، پرسید.
چرا انقدر تند می نویسم؟ چون "شوک" یه طرفه به قاضی رفته. "پاپ" پاپی که خواننده های داخلی می خونن رو می ذارن یه طرف...
"رپ" ، "راک"، "بلک متال" و هزار جور موسیقی نوین دیگه رو، یه طرف.
حالا چرا از این تقسیم بندی گله مندم؟ به خاطر اینکه "رپ" اعتراضه. حالا اگه یاس یه مدل می خونه، هیچ کس یه مدل، ساسی مانکن با دافاش حال می کنه و زد بازی با فحش و بد و بیراه ساز گاره...به اونایی که هدفمند می خونن چه؟
هرچه رپر ها از سرباز وطن بودن و مثنوی معنوی و مبارزه با مواد مخدر خوندن، یعنی پنبه کردن، اینا (فرقه ای که معلوم نیست یهو از کجا تو تلویزیون پیداشون شد) رشته کردن.
خیلی جالبه که رپ و راک رو با فرقه های شیطان پرستی یکی کردن.
وقتی از چت کردن و ابتذال در اینترنت و رابطش با شیطان پرستی صحبت شد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. شلم شوربایی شده بود برای خودش. شیطان پرستی رو گذاشته بودن صدر جدول، شروع کرده بودن براش زیر مجموعه درست کردن:
مدل مو، مدل لباس، آرم های مختلف رو لباس، موسیقی، سبک های موسیقی، رپ، متال، اینترنت، چت، مهمونی، مواد مخدر، دعوای جوون با خانواده، منحرف ها، هرزه ها...
این چه جور برنامه ایه؟
خوب اگه قصد ارشاد جوون برای برحذر داشتن از شیطان پرستیه که روشتون انقدر زشت و بد ترکیبه که هیچ جوونی اون رو نمی بینه!
البته خیلی ها با دیدن این برنامه به به، چه چه می کنن، ولی جوون نیستن، دیگه خودتون به اصل قضیه پی ببرین.
تازه می رسیم به اینجا که اون جوون بد بخت تزریقی، یا شیطان پرست، یا منحرف (اینم از لطف برنامه اییه که موضوع واحدی نداره) چرا به این منجلاب کشیده شده؟
مادرزادی که کراکی نبوده، بوده؟
باید از اونایی مستند ساخت که باعث و بانی فلاکت جوونایین که دیگه نایی برای اعتراض ندارن...
نباید توقع داشت تو قرنی که سبک های مختلف موسیقی اومده به جوون گفت بشین افتخاری گوش کن، یا از این زیر زمینیایی که ما بهشون مجوز نمی دیم.
یعنی دیگه نباید کاوه یغمایی گوش داد...نیست که راکره، یه وقت شیطان پرست میشین.
مشکل کارگردان و تهیه کننده ی این برنامه که دیگه حتی نمی خوام اسمشو بیارم، اینه که می خوان تو چشم باشن. خوبم افتادن تو چشم. من که شناختم قافله ای رو که فلاکت جوون رو به تصویر می کشن وبه جای اینکه دنبال راهی بگردن برای اون، می شینن و به مدل موش می خندن.
ناراحتم از اینکه دارم با یه عده نفهم و بی سواد که بی گدار به آب میزنن، زیر یه آسمون زندگی می کنم...
(هومن نیک فرد)

دست های خالی،
پیش کش ما به شما
که چهل روز رفتید
و هنوز هم نیستید
که به جای یک سنگ
خودتان را،
بکشیم در آغوش!
(هومن نیک فرد/برای خسرو شکیبایی)
حال همه ی ما خوب است، اما...
اونجا آسمون ابریه. کار به این نداره که چله ی تابستونه و آفتاب، صورت آدمای منتظر و می سوزونه.
اونجا ابر، بارونیه. اونجایی که بالاسرت چادر زدن تا ریزش آفتاب خیست نکنه.
خیلیا هوات و دارن، هنوز تو خاک نرفته برات گل آوردن. روبانای مشکی لکنت خاطر دارن، یادشون نیست آخرین بار کجا بودن، واسه کی فاتحه خوندن، حتی سینما هم نرفتن، ولی تورو خوب میشناسن، چون یه جا خوندن:
"خداحافظ حمید هامون"
دست بردار، اینا همش قصه ست...
راویشم خودتی. نگو نه، چون صدات و میشناسم. اونجا که می گفتی سنگ از پشت نمازم پیداست...یادته؟ اینروزا این حرفا ورد زبونا شده...
"من اگه اونی باشم که تو می خوای، پس من، من نیست، یعنی من خودم نیستم."
باشه، خودت باش، ولی فراموش نشدنی!
دیگه دروغ بسه. حال همه ی ما بده، باور کن...
گل هست،
گلاب هست،
من هستم و تو...
سانس آخر،
صحنه ی خاک...
"دوست داریم عمو خسرو"
(هومن نیک فرد)
45 دقیقه جیرانی، 30 ثانیه افشار!

بامدادی که شبکه ی فرهیختگان، میزبان مهناز افشار بود، یکی از ضعیف ترین برنامه های دو قدم مانده به صبح به نمایش گذاشته شد. آقای جیرانی با پیش کشیدن بحث هایی چون تاریخ، نقش زن در سینما و تخصص بازیگر سعی در بهبود محتوی گفتگوی این مرغزار خزان زده بودند، ولی متأسفانه خانم افشار هر چقدر حرف می زد، بیشتر شناخته می شد. ایشون در جواب سوال آقای جیرانی که آیا به کلاس بازیگری رفته اید، پاسخ داد: بله، مدتی کلاس های فن بیان آقای، البته استاد، سمندریان رو گذروندم.
-جیرانی: همین؟
-افشار: بله!
-جیرانی: نمی خواین ادامه بدین؟
-افشار: نه، دیگه...!
-جیرانی: شما نظرتون چیه، کسی که می خواد وارد بازیگری بشه باید بره کلاساشو بگذرونه؟
-افشار: به نظر من بله، این خیلی مهمه!
جایی در این صحبت ها مهناز افشار نشون داد بازیگریه که دیگه بیش از این پیشرفت نمی کنه و یا خیلی دیر پیشرفت می کنه! وقتی فریدون جیرانی با کمال تعجب به افشار نهیب زد، چطور دیالوگاتونو شب قبل از فیلمبرداری حفظ نمی کنید؟ خوب، باید حفظ کنید!. افشار، خنده کنان که انگار اگر خنده نبود، افشار 30 ثانیه ای در این برنامه هم نبود با گستاخی و غرور به 11 سال سابقه ی بازیگری خودش بالید و گفت: یعنی آقای جیرانی بعد از 11 سال...چَشم.
اون حرفشو ادامه نداد ولی من ادامه می دم (بعد از 11 سال می خواین یادم بدین که چه جوری دیالوگ حفظ کنم؟) خانم افشار 11 ساله در برابر جیرانی 40 و چند ساله چی داشت برای گفتن؟
افشار 30 ثانیه بیشتر نمی ارزید چون تو این 30 ثانیه هم، سعی کرد سینمای خاص و عام رو یکی بدونه و اصلاً به این فکر نمی کرد که عام تماشاگر آتش بس یا کلاغ پر پسند، اون موقع یا خواب بودن یا داشتن فیلم سینمایی شبکه ی دو را نگاه می کردن. این 30 ثانیه به چشم اومد، چون افشار سعی کرد حرف مهم سینمایی بزنه و البته نتیجه گیری زیاد هم سخت نبود.
اصل عدم قطعیت، که همیشه طرفدارش بودم و هستم، ایجاب می کنه بیش از این حرف نزنم و قضاوت رو بذارم به عهده ی خودتون!
بازدید کنندگان جان، باز می گردیم، دست به سینه روبروی کامنت های محترم شما می نشینیم!!
(هومن)
سلام ، من مرگم!
(تلفن زنگ می خوره و من گوشی رو برمی دارم)
-بله؟
-تق تق
-بفرمایید؟
-منم!
شما؟!
-همون که دیروزم گفتم تق تق تق!!
-خوب من دیروزم پرسیدم شما جواب ندادی!
-تق تق
-بفرمایید؟
-منم!
-شما؟
-تق تق
-این چه مفهومی داره؟
-من مرگم!
-کی؟
-تق تق
-اگه مرگی پس چرا با تلفن زنگ زدی؟
-پس با چی زنگ بزنم؟
-چه می دونم!...یه جوری که من هول نکنم.
-خوب.........(تق تق)
-یعنی چی؟
-یعنی تق تق
-چرا دیروز سه تا تق گفتی، امروز دو تا تق می گی؟
-تق تق، فردا یه تق می گم، (تق تق)
-داری سربه سرم می ذاری؟
-نه.........(تق تق)
-اگه جواب ندی تلفن و قطع می کنم!
-من وظیفم اطلاع رسانی بود...
-که چی؟
-هر موقع تق تقای عمرت تموم بشن...تو می میری! (تق تق)
(از پشت تلفن صدای بوق اشغالی میاد)
(هومن)




