شکل نمایشی وشکل شاعرانه در تئاتر
نوشته:رونالد گاسکل،شاعر و ناقد انگلیسی
ترجمه:قاسم غریفی
منبع:مجله الکانتر 1995
قسمت اول:
تئاترمعاصر، سه مفهوم مهم واقعیت را مطرح می کند:قضیه
"ناتورالیستی" یا طبیعت گرایانه متکی بر علوم قرن نوزدهم نوعی ذهن گرایی یا سوبژکتیویسم که متکی بر این فرض است که اندیشه،نخستین پدیده ی قابل اطمینان در تجربه ی زندگی است، از آنجا که چشم اندازها، غالباً در هم ادغام می شوند، تئاتر مدرن، نمایشگر مجموعه ی عجیبی از شکل هاست: ایبسن، ناتورالیسم را با سمبلیسم، می آمیزد، پیتس و برشت بر اساس تئاتر ژاپنی "نو" آثار خود را می نویسند، الیوت شعر "انسان کوچه" و "همسرایان اشیلی" را به وام می گیرد. با این همه به طور کلی می توان گفت که شکل تئاتری، بر دو نوع است. شکل آشنا تر در یکصد سال گذشته، شکل نمایشی یا (ناتورالیستی) بوده است: نوعی اجرا، که در آن، آرایش صحنه و نمایش، شخصیت ها، و نحوه ی محاوره شان، هر آن، زندگی روزانه را به ما خاطر نشان می کنند. این شکل نمایشنامه "باغ آلبالو" اثر چخوف است و شکل کم آشناتر، هرچند باستانی تر که احتمالاً می توانیم شکل شاعرانه بنامیم، و این شکلی است که نه به یاری شباهت آن به زندگی ما در خارج از محیط تئاتر، بلکه وحدت و قوه ی بیان موثر طرح و الگویش، متقاعد و مجاب می کند. نمایشنامه ی شاعرانه، ممکن است در قالب شعر باشد، مثل نماشنامه ی "پرگانت"، یا در قالب شعر و نثر، مثل "عروسی خون" و یا صرفاً در قالب نثر، مثل "در انتظار گودو".
واضح است که وجود افتراقی که در اینجا از آنها یاد کردیم، مطلق و مجرد نیستند، زیرا "باغ آلبالو"، الگویی دارد که به اندازه ی نمایشنامه ی بکت، یا لورکا، موثر و کاملاً یکدست است. بنابراین، چرا گمان می کنیم که تمییز نمایشنامه ی ناتورالیستی از نمایشنامه ی شاعرانه مفید است، و چرا یک نویسنده به طور کلی کار خود را به یکی از این دو شکل محدود می کند؟
شکل یک نمایشنامه خوب، خواه نمایشی باشد خواه شاعرانه، در تمام جزئیات خویش حول یک موضوع مرکزی و اساسی، قوام می گیرد. ولی به طور کلی باید گفت که این عقیده و فکری نیست که بتوان آنرا منطقاً پرورش داد. این موضوع مرکزی، زهدان احساس و عاطفه ای مبهم و نه چندان آگاهانه است. ماده ای خام، ناشناخته و آشفته که نویسنده ای می کوشد تا در اثری هنری، به آن روشنایی و یکپارچگی ببخشد.
اما یک تم، در اندیشه ی نویسنده ای شکل می گیرد که به جهان، از دیدگاه خاص خویش می نگرد. از نظر برشت، انسان حیوانی است سیاسی، از نظر الیوت، روحی شایسته ی رستگاری، و از نظر بکت شوریده ای بی مصرف.ریشه های یک موضوع، از یک دیدگاه شخصی این چنین تغذیه می کند که نه فقط گونه ای راه و روش نگریستن، بلکه راه اندیشیدن و حس کردن است. و از اینجاست که چنین نتیجه می شود که شکل یک نمایشنامه، یعنی ساختمان، کاراکترسازی، دیالوگ و جز اینها، کاری بس مهم تر از کشف و ایضاً موضوعی خاص، انجام می دهد. فرم یا شکل، بیان کننده و مشخص کننده ی دیدی معین از زندگی بشری است. البته این دید هم اخلاقی و هم متافیزیکی است. فی الواقع، این اصطلاحات و عبارات سایه در سایه ی خویش می اندازند و با هم می آمیزند، زیرا منظور ما از کلمه ی "واقعیتگ آن بخش از تجربه ی ماست که، خوب یا بد آن را با اهمیت به شمار می آوریم. بنابراین، نخستین مسأله از نظر هر نویسنده، باید آن چیزی باشد که بتواند به آن به عنوان چیزی کاملاض واقعی، اعتماد کند، و پاسخ به این مسأله، در هنر او نقشی تعیین کننده دارد. در جایی که واقعیت منطبق بر جهان حواس است، یعنی جهانی که می توانیم ببینیم و لمس کنیم، فرم نمایشی، احتمالاً جالب توجه به نظر می رسد. کسی که نسبت به جهان دیدی ذهنی یا مذهبی دارد، غالباً راه بیان خویش را در فرم شاعرانه می جوید. اکنون منظور ما این است که ببینیم در واقعیتف این امور چگونه اتفاق می افتند، و همچنین به یکی دو استثنا هم توجه کنیم.
منبع: ماهنامه ی صحنه

(آنتوان چخوف)
ادامه دارد...
(هومن)